مصاحبه توسط رایان اسمیت
سلام فرد. ممنون که وقت گذاشتی و این مصاحبه رو انجام دادی. قبل از اینکه شروع کنیم، زمینهات برای اینکه خودت رو ENTP بدونی چیه؟
هیچ ایدهای ندارم که اون حروف چی معنی میدن. البته میدونم که داری منو برای وبسایت شخصیتت مصاحبه میکنی، ولی هیچی در مورد روانشناسی شخصیت نمیدونم و در تمام عمرم هیچ تست شخصیتی ندادم.
خب، خوشبختانه، ما دو نفر دوست هستیم و دوستان مشترک ما و من همه توافق داریم که تو ENTP هستی.
هاها، خب، اگه تو میگی. اعتراض نمیکنم.
فکر کنم پس تکلیف مشخص شد. تحصیلاتت چیه و الان چه کار میکنی؟
دکترای مطالعات ادبی دارم و الان به عنوان استاد فلسفه در یک دانشگاه برجسته کار میکنم.
دکترایت در مطالعات ادبیه، ولی استاد فلسفهای. این چطور پیش اومد؟
خب، من در مطالعات ادبی ثبتنام کردم، ولی فکر میکردم در خیلی از جهات خیلی پوچ و خالیه. حالا اشتباه نکن، من ادبیات رو دوست دارم و نوشتن در مورد ادبیات به شکل فنی و متخصصانه رو هم دوست دارم، ولی کل فرهنگی که معمولاً در دپارتمانهای مطالعات ادبی شکل میگیره معمولاً خیلی تصنعی و ساختگیه و پشتوانه علمی، دانشگاهی، یا ادبی زیادی نداره. بنابراین خودم رو در حال کشیده شدن به سمت فلسفه و بخشهای فلسفیتر نظریه ادبی دیدم. این اتفاق حتی وقتی هنوز دانشجوی دوره دکتری بودم هم افتاد.
فکر کردم که کشتی رو ترک کنم و به طور کامل به فلسفه سوئیچ کنم، ولی این کار فقط منو از نظر واحدهایی که میتونست منتقل بشه و غیره خیلی جریمه میکرد. بنابراین بهترین استفاده رو از موقعیت کردم و پروژههام رو تا جایی که میتونستم به سمت فلسفه هل دادم.
در نهایت با مدرک دکترای مطالعات ادبی فارغالتحصیل شدم، هرچند که در عمل چهار سال آخر عمرم عمدتاً فلسفه کار میکردم. اولین شغل واقعیام رو گرفتم که کار به عنوان مدرس تدریس مطالعات ادبی در دانشگاه بود. علاوه بر شغل روزانهام در دانشگاه، یک شغل مکمل هم گرفتم که شامل نقد کتاب برای یک روزنامه کوچک بود.
مانند دانشگاه، روزنامه هم منو برای بررسی آثار داستانی - رمان، شعر و غیره - استخدام کرده بود. ازشون پرسیدم آیا کتابهای دیگهای هم هست که بتونم نقد کنم و گفتند نه. ولی یک روز که اتفاقاً داشتم دور دفترشون میگشتم، اتاقی پیدا کردم که انبوهی از کتابهای غیرداستانی اونجا روی هم تلنبار شده بود. این کتابها برای ویراستاران ارسال شده بودند با این نیت که کسی باید اونها رو برای روزنامه نقد کنه، ولی هیچکس این کار رو نکرده بود. بنابراین من تعدادی از عنوانهای جالبتر رو برداشتم و با خودم خونه بردم و نقدشون کردم.
انتظار داشتم اگر ویراستاران نقدهای منو رد کنن مجبور بشم یه جور عذر و بهانه جعلی از سردرگمی بسازم، ولی هیچوقت چنین چیزی پیش نیومد و اونا فقط مطالب منو فوری چاپ کردن. و بعد همون اتفاق برای دسته بعدی نقدهای غیرداستانی که فرستادم افتاد. و بعد یکی دیگه و یکی دیگه، تا اینکه به زودی ویراستاران شروع کردن به ارسال کتابهای فلسفی برای من به ابتکار خودشان. [میخندد.] گاهی اوقات در سازمانهای بزرگ کارها اینجوری پیش میره: همه فکر میکنن شخص دیگهای حرکت رو تأیید کرده، پس اگر درست انجامش بدی، میتونی وارد بشی و از این سردرگمی به نفع خودت استفاده کنی. فکر نمیکنم اگر سعی میکردم با التماس و استدلال با ویراستاران صحبت کنم تا اجازه بدن فلسفه نقد کنم، هرگز بهم اجازه میدادن کتابهای فلسفی رو برای روزنامه نقد کنم.
در یک معنا، میشه گفت که شانس آوردم. ولی از طرف دیگه، من روی کار نقد خیلی勤 کار کردم. حداقل هفتهای یک نقد مینوشتم، حتی در حالی که هنوز تدریس میکردم، تحقیق میکردم و مقالههای دانشگاهی برای مجلات داوریشده مینوشتم تا پیشرفت شغلی دانشگاهیام رو پیش ببرم. حدود هشت سال این کار رو با شدت انجام دادم تا اینکه tenure دائمی به عنوان دانشیار مطالعات ادبی گرفتم. حالا به طور رسمی، تنها چیزی که وقتی برای tenure در نظر گرفته میشی مهمه، انتشارات و استنادهای دانشگاهی آدمه، ولی خیلیها اینها رو دارن. از طرف من، تقریباً مطمئنم که اگر به خاطر این نبود که به خاطر همه نقد کتابهایی که برای روزنامه نوشته بودم یک سلبریتی فکری کوچک شده بودم، به این زودی tenure نمیگرفتم.
خیلی از دانشگاهیها رو شنیدم که حرفهای مشابهی میزنن. حتی در رشتههایی مثل فیزیک و شیمی هم به نظر میرسه داشتن یک پروفایل عمومی باعث میشه در دریای کاندیداهای واجد شرایط برجسته بشی.
اوه، اشتباه نکن. باید انتشارات ژورنالی و استنادهای دانشگاهی هم داشته باشی. فقط این که معروف بودن هیچوقت ضرر نداره.
فهمیدم. چطور از دانشیار مطالعات ادبی به استاد کامل فلسفه رسیدی؟
چند پیچ و خم داشتم. در حالی که هنوز دانشیار دانشگاهی بودم که الان استاد کامل اونجام، یک دانشگاه کمتر معتبر به من پیشنهاد استادی کامل داد. ولی به جای اینکه فقط قبول کنم، گفتم: «باشه، قبول میکنم اگر شما این رو کرسی مطالعات ادبی و فلسفه کنید.» اونا خیلی گیج شدن، ولی در نهایت گفتند بله. بعد، چند سال بعد، مقالاتی منتشر کردم که به طور غیرمنتظرهای کشش خیلی عمدهای در حوزه خودشون پیدا کرد و دانشگاه معتبرتر عملاً التماس کرد که برگردم و استاد کاملشون باشم. بنابراین گفتم: «باشه، قبول میکنم اگر شما این رو کرسی فلسفه کنید.» نقطه. بدون مطالعات ادبی. اونا واقعاً تمایلی به این کار نداشتن و احتمالاً اگر بدون تشریفات اضافی منو یکی از اونا میکردن، بعضی از استادان فلسفه دیگهشون هم عصبانی میشدن. بنابراین در نهایت، این ساخت مصنوعی رو اختراع کردن با یک دپارتمان خیلی کوچک که اساساً فقط منم، که در واقع راهی برای اینه که منو استاد فلسفه کنن در همه چیز جز دقیقاً اسم.
الان چه نوع کاری انجام میدی؟
تازه یک پروژه عظیم در مورد اینکه چطور باید علوم انسانی رو از پایه دوباره فکر کرد تموم کردم. بیشتر دانشجویان علوم انسانی برای مطالعاتشون یک کتاب در مورد جریانها و مدهای فکری مختلف از مثلاً عصر روشنگری تا امروز دستشون میگیرن. این بهشون ایده میده که کدوم نظریههای پایه به هر جریان و جنبش تعلق داره. داشتم به خودم فکر میکردم: «شاید این تنها راه انجامش نباشه؟ چیکار میتونم بکنم تا راه معرفی دانشجویان به علوم انسانی رو کاملاً بازآفرینی کنم؟» و بنابراین کتابی در مورد روش و انتزاع در علوم انسانی نوشتم که با مسائل روششناختی و معرفتشناختی عمومیتری که خاص علوم انسانی هست سر و کار داره. داره همین الان چاپ میشه.
جالبه که داری در این خطوط خیلی گسترده یا انتزاعی مینویسی، چون یکی از چیزهایی که به نظر میرسه با علوم انسانی اتفاق افتاده این بوده که حرکت از طرحهای کلی به سمت مطالعه پدیدههای فردی از نزدیک بوده. همونطور که ربکا گلدشتاین گفته، این روزها مطالعه درختها خیلی زیاده و مطالعه جنگل خیلی کم.
میگم درسته. مربوط به تحولی میشه که دانشگاه رفته و در اون انتشار تعداد زیادی مقاله در مجلات داوریشده تنها راه پیشرفت در شغلت شده. نوشتن کتابهایی که برای عموم educated هست از نظر فنی وقتی کسی برای موقعیت استاد یا دانشیار در نظر گرفته میشه هیچ امتیازی حساب نمیشه. بنابراین تعجبی نداره که داریم کمتر و کمتر از «آثار بزرگ» به سبک دهه ۱۹۲۰ تا ۱۹۷۰ میبینیم. امروز، با چند استثنای نادر و دلپذیر، یا مقالات ژورنالی خیلی فنی میبینیم یا کتابهایی که در قالب بیش از حد popularized نوشته شدن مثل مثلاً The Blank Slate استیون پینکر. تصور نوشتن چیزی مثل History of Western Philosophy برتراند راسل در امروز سخته.
و با این حال گفتی که چند استثنای نادر وجود داره - اونا چیان؟
خب، برای یکی میتونم به Radical Enlightenment jonathan israel اشاره کنم. اون کتابی حدود ۸۰۰ صفحهست و اسرائیل گفته که هرگز نمیتونست اونو بنویسه اگر tenure نداشت. البته اگر tenure نداشت، میتونست همون محتوا رو به جای اون به صورت ۸۰ مقاله ژورنالی منتشر کنه و یه جور اعتبار دانشگاهی برای اون بگیره. ولی استدلال کلی که در طول کتاب جریان داره هرگز نمیتونست به این انسجام و قانعکنندگی در یک سری مقاله ژورنالی ارائه بشه که در قالب کتاب تونست انجام بده. باید استدلال رو در اون فرم داشته باشی، که در طول ۸۰۰ صفحه جریان داره و خودش رو به انبوهی از پدیدهها و فیلسوفان اعمال میکنه تا بتونی اهمیت و معنای کاملش رو درک کنی. اگر Radical Enlightenment یک سری مقاله ژورنالی بود، هیچکس جز متخصصان استدلال اسرائیل رو نمیخوندن و درک نمیکردن، که خیلی حیف بود. و شاید حتی متخصصان هم نمیتونستن همه قطعات استدلال رو به هم بدوزن، چون بیشتر پژوهشگران نمیشینن و همه مقالات یک نویسنده خاص رو بخونن. پس شاید ۸۰ پژوهشگر مختلف داشته باشی که هر کدوم با یه تکه از استدلال روی زمین دست و پا میزنن و هیچکس جز خود اسرائیل هرگز دامنه کامل استدلال رو طوری که اون درک کرده بود درک نمیکرد.
به همین دلیل فکر میکنم نوشتن کتاب به اندازه نوشتن مقالات ژورنالی مهمه. نمیگم یکی بهتر از دیگریه؛ در یک دنیای ایدهآل، فقط دوست دارم وقتی کاندیداها برای ارتقا در دنیای دانشگاهی در نظر گرفته میشن، اونها رو در موقعیت برابر قرار بدن.
باور دارم که روند تمرکز انحصاری روی مقالات داوریشده در بیوشیمی یا پزشکی یا چیزی شبیه اون شروع شد. به طور طبیعی، اگر قرار باشه با یک مولکول خاص کار کنی، خیلی منطقیه که بتونی یک مقاله کوتاه رو پیدا کنی که کلی ویژگی عینی در مورد اون مولکول رو جزئیات بده. بنابراین این هم همون رویکردیه که فلسفه سعی کرده در همان روح علمی تقلید کنه، ولی فکر نمیکنم در فلسفه خیلی خوب کار کنه. مثلاً ممکنه مقالهای منتشر شده باشه با عنوان «دیدگاه اسپینوزا در مورد عرف»، که نویسنده واقعاً عمیق میره و کلی جزئیات در مورد اینکه اسپینوزا در مورد عرف چی فکر میکرد بهت میگه. ولی در فلسفه، چیزها کاملاً با علوم طبیعی فرق دارن. جایی که میتونی بگی در بیوشیمی رویکرد پایین به بالا وجود داره که در اون فرایندها توسط اجزای تشکیلدهندهشون تعیین میشن، در فلسفه (و در خیلی از علوم انسانی به طور کلی) بیشتر رویکرد بالا به پایین هست که در اون اجزا توسط تفسیر فرد در broadest level تعیین میشن. بنابراین در آینده، ممکنه کسی بیاد و تفسیری از اسپینوزا ارائه بده که عرف رو به جای کاملاً متفاوتی در فلسفه اون منتقل کنه و بنابراین ممکنه همه چیزی که فکر میکردیم در مورد «دیدگاه اسپینوزا در مورد عرف» میدونستیم رو به هم بریزه.
بیا برگردیم به موضوع تستهای شخصیت. تقریباً همه کسانی که تو رو میشناسن میگن که دامنه علایق دانشگاهیات به طور غیرمعمولی وسیعه. ولی هیچوقت در مورد typology یونگی یا Big Five چیزی نشنیدی؟
نه. فکر کنم نسبت به روانشناسی خیلی شکاکم. میگم موضع ضد روانشناختی دارم.
چرا فکر میکنی اینطوره؟
خب، بعضی از قهرمانان بزرگ من - فِرِگه، پیرس و هوسرل - واقعاً ضد روانشناختی هستن. اونا استدلالهای خیلی محکمی میکنن که چرا گمانهزنیهای روانشناختی هیچ حقیقتی بهت نمیگن و اینکه تفسیرهای روانشناختی پدیدهها ادعای معرفتی نیستن، بلکه فقط یک سری فرضیهان که همهشون بیشتر یا کمتر unqualified هستن.
این روانشناسی نیست، این psychologism هست.
psychologism، درسته. ولی خیلی از روانشناسان دارای مجوز هم اینجوری رفتار میکنن. من واقعاً اونها رو به عنوان روشنفکر جدی نمیگیرم. البته استثنا وجود داره، ولی در اصل، روانشناسان معمولاً در موضوعاتی که نظریهپردازی میکنن تفکر انتقادی ندارن. در یک سر طیف، روانشناسان سعی میکنن خودشون رو دانشمند سختنسبت بدن: «زبان فقط یک ساختار در مغزه - میتونم بگم چون اسکنهای نورولوژیکی نشون میده که وقتی مردم پازلهای زبانی حل میکنن، نواحی خاصی از مغز فعال میشن.» آه، واقعاً؟ و چطور از مشاهده اینکه یک ناحیه مغزی فعاله به ادعا در مورد ماهیت خود زبان رسیدی؟ این فقط یک پرش حیرتانگیز از استدلال شلختهست.
در سر طیف دیگر، روانشناسان وقتی حالت soft-science رو میگیرن و سعی میکنن در مورد اعمال و انگیزههای افراد خاص نظریهپردازی کنن هم اشتباه میکنن. روانشناسان اغلب از تفسیر خودشون از انگیزههای کسی high میشن و کاملاً فراموش میکنن که همه چیزی که ارائه دادن یک فرضیه بیپایه - و در نهایت غیرقابل اثبات - بوده. باز هم، معمولاً فاقد بینش انتقادی و احتیاط در مورد نوع ادعاهایی هستن که دارن میکنن.
یا اگر دارن احتیاط، نوع اشتباه احتیاطه. اغلب فقط یک شکل vulgar از solipsism هست که در اون تأکید مدام روی اینه که چیزی «درک شده» یا «تجربه شده»، با این implication که نوعی ارزش ذاتی در ادراکات شخصی فرد وجود داره، و نه روی اینکه ادراکاتت باید (در سطح conventional) برای اطلاع دادن به تو درباره چیزی به کار برن به جای اینکه فقط در خودشون غوطهور بشن. «به من نگاه کن، به من نگاه کن، من ادراک دارم!» این چیزیه که یک نوپا ممکنه بهش افتخار کنه.
دلیل دیگه ممکنه این باشه که نشون بدن که به این امکان بازن که ادراک خودشون ممکنه با طرف مقابل متفاوت باشه، و میخوان منتقل کنن که پذیرای دیدگاهی هستن که不像 خودشونه؟
درسته، ولی بعد به بلای دیگر روانشناسی میرسی که relativism هست: «نه خوب هست نه بد، نه درست هست نه غلط، بهتر یا بدتر؛ ما همه همونیم که هستیم؛ هیچ مشکلی با هیچکس نیست، و هر چیزی که مردم احساسش کنن، برای خودشون درسته.» من نمیتونم این جور فکر کردن رو تحمل کنم. اگر این جور فکر کردن رو به نتیجه منطقیاش ببری، پس هیچ مشکلی با اسامه بن لادن یا آندرس برویک هم وجود نداره - احتمالاً کودکی بدی داشتن و «جامعه» هم احتمالاً به اندازه کافی بهشون کمک نکرده. روانشناسی گاهی اوقات خیلی cheesy میشه!
هاها، این منو یاد میندازه که یک مطالعه در مورد اسامه بن لادن دارم که باید تمومش کنم. با تو موافقم که relativism یک نتیجه ناخوشایند، اغلب ناخواسته، رویکرد روانشناختیه، هرچند سخته ببینیم چطور میشه مطالعات روانشناختی جدی انجام داد بدون اینکه قضاوت اخلاقی رو حداقل تا وقتی تحلیل تموم نشده معلق کنی.
آره، پس در این معنا، روانشناسی بین سنگ و جای سخت قرار گرفته: با relativism، cheesy هست، و بدون relativism، خیلی جلو نمیره. این یکی از دلایل مشکوک بودن من به افرادیه که فقط روانشناسی مطالعه میکنن و هیچوقت علاقهای به پیوند دادن حرفهشون به یک پایه فلسفی وسیعتر نشون نمیدن. در نظر من چیزی غیرصادقانه در موردشون وجود داره.
هاها، خب، هر چی که باشه، چیزی که گفتی خیلی خوب به نکتهای که میخواستم باهاش تموم کنم وصل میشه، یعنی اینکه دانشجویانت میگن تو به طور غیرمعمولی liberal هستی وقتی نوبت به اجازه دادن به بینشها از همه نوع موضوعات در کار دانشگاهی که داری راهنمایی میکنی میرسه. حتی اگر ممکنه داشته باشن پایاننامهای در فلسفه submit میکنن، تو تشویقشون میکنی که از بینشهای رشتههای دیگه استفاده کنن، در حالی که استادان دیگهشون در واقع از این کار منعشون میکنن.
من همیشه این جور چیزها رو depressing پیدا کردم - متخصصانی که میخوان «آنچه میتوان گفت» رو به sandboxهای تمیز کوچیک محدود کنن جایی که فقط استدلالهای خاصی اجازه ورود دارن. دانش واقعی اینجوری نیست. در کارم همیشه سعی کردم این محدودیتهای مصنوعی رو بشکنم و مشاهدات از خیلی زمینههای مختلف رو به هم وصل کنم تا به بینشها و استدلالهای کاملاً جدید برسم (و میتونی این رو در انتشارات من هم ببینی). این هم چیزیه که با دانشجویانم سعی کردم انجام بدم: در هر مرحله از حرفهام، سعی کردم از موقعیتم درون سیستم برای شکستن مرزها و تفکر conventional استفاده کنم. میخوام از اون نوع Viet Cong، آکادمیک guerilla باشم که خطوط رو رد میکنه و چیزها رو تازه نگه میداره.
یادداشتها
- قبلاً در این سری، شغل به عنوان مدرس دانشگاه تعریف شده به عنوان: «پایینترین رتبه در میان هیئت علمی دانشگاهی؛ هیچ امنیت شغلی وجود نداره و حقوقش افتضاحه.»
***
مصاحبه شغلی ENTP شماره ۲ © رایان اسمیت و IDR Labs International ۲۰۱۵.
Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.
IDRLabs.com یک پروژه تحقیقاتی مستقل است که هیچ ارتباطی با MBTI Trust, Inc. ندارد.
تصویر روی جلد مقاله که برای این انتشار سفارش داده شده از هنرمند Georgios Magkakis.
***
IDRlabs offers the following Career Interviews:
FREE
- ESTJ Career Interview 1 - Sarah, an IT project manager.
- ESTJ Career Interview 2 - Natalie, an internal auditor.
- ENTP Career Interview 1 - Douglas, a business consultant.
- ENTP Career Interview 2 - Fred, a professor of philosophy.
- INTP Career Interview 1 - Owen, a policy analyst.
- INTJ Career Interview 1 - Michael, a CEO.
- INFJ Career Interview 1 - Shawn, a psychologist.
- ESFJ Career Interview 1 - Sophie, a CFO.
- ISFJ Career Interview 1 - Amy, a research engineer.
- ISFP Career Interview 1 - Anna, an art exhibition designer.