تصویر روی جلد مقاله توسط هنرمند Georgios Magkakis برای این انتشار سفارش داده شده است.
مصاحبه توسط رایان اسمیت
سلام سوفی. ممنون که این مصاحبه را انجام دادی.
لذت من است. کمی گیج (و فکر کنم کمی شکاک) هستم که بتوانی حرفهای من را به چیزی مفید تبدیل کنی.
خب، این را من (و در نهایت خوانندگان) باید تصمیم بگیریم. پس بیایید شروع کنیم – سابقهات برای شناسایی شدن به عنوان ESFJ چیست؟
چند بار در محل کار آزمون رسمی MBTI (یا همانطور که دوست دارند آن را بنامند: «ابزار») را دادهام. اولین بار که MBTI دادم، به عنوان ENFJ بیرون آمدم. توصیفها را خواندم و خیلی احساس польسندی کردم. دقیقاً همان چیزی بود که دوست داشتم خودم را ببینم (خب، حداقل در آن زمان). توصیف را خواندم و فکر کردم، «بله، این خیلی منم!» پس تمام ماجرای تمرینهای مرتبط با MBTI را در دپارتمانم با هویت ENFJ گذراندیم (با تأیید رئیسم و مشاور MBTI). فقط در تکرارهای بعدی بود که شروع کردم به بیرون آمدن به عنوان ESFJ. و خب، در آن زمان دیگر از اولین شور و اشتیاقم به MBTI گذشته بودم، پس زیاد اهمیتی ندادم که «نوع کمتر جذاب» باشم. میتوانستم ببینم که پرتره ESFJ تناسب واقعیتری داشت.
پس اگر کسی اولین بار به تو میگفت که ESFJ هستی، احتمالاً رأی او را قبول نمیکردی، چون نسبت به ارزیابی ENFJ هیجانزده بودی؟
درست است. فکر نمیکنم قبول میکردم.
خب، از همان ابتدا، تو به یک تعصب گسترده در دنیای تیپولوژی یونگی اشاره کردی؛ چیزی که دیگر افراد مصاحبهشده در این سری نیز به آن اشاره کردهاند، یعنی اینکه supposedly تیپهای N زرقوبرقدارتر و جالبتر از واریانتهای S همان تیپ هستند. باید بگویم که این نظر ما نیست.
خب، میگویم که مقداری حقیقت در آن هست. اما چیزهای زیادی هم هست که در پرترههای MBTI نمیگنجد. برای مثال، در مورد تمام تیپهای S، چیزی که روی آن تأکید میشود عملی بودن و ملموس بودن آنهاست. به نوعی暗示 میشود که در مقایسه با تیپهای N فاقد کنجکاوی هستند. خب بله، در مقایسه با تیپهای N، شاید این درست باشد. اما واقعاً، اکثر مردم نسبت به چیزهایی که به آنها علاقهمندند کاملاً کنجکاو هستند و شخصیت خود را بر اساس تمام کارهای خستهکننده و روتینداری که باید انجام دهند، درک نمیکنند. آنها خود را بر اساس چیزهایی که هیجانانگیز مییابند تصور میکنند. و برای اکثر مردم، این معمولاً چیزی است که به ایدهها و امکانات مربوط میشود؛ چیزی که دربارهاش خیالپردازی میکنند اما هنوز آن را محقق نکردهاند. پس البته بسیاری از تیپهای S خود را در توصیفهای تیپ N متناظر نوع خود خواهند دید، دقیقاً مثل من.
فکر میکنم این خیلی بصیرتآمیز است. به نظر ما، تا وقتی به مطالعه توابع نرسی، نمیبینی که تیپهای S فقط نسخه ضعیفتر تیپهای N نیستند.
من چیزی در این مورد نمیدانم، چون هرگز زیاد درباره توابع درک نکردم.
خب، آنها در واقع برای این مصاحبه مرتبط نیستند. قبل از اینکه به شغلت برویم، آیا印象 دیگری از MBTI داری که به اشتراک بگذاری؟
بله. همانطور که گفتم، فکر میکنم چیزهای زیادی هست که در پروفایلهای MBTI نمیگنجد. برای مثال، یک بار خودم را در مصاحبه توسعه کارکنان با یک روانشناس منابع انسانی یافتم که پروفایل MBTI من را از قبل دیده بود اما هرگز در زندگی واقعی من را ملاقات نکرده بود. در طول گفتگو، مدام برایم تعریف و تمجید میکرد. تعریفهایی مثل: «اما تو خیلی باز هستی – اصلاً خستهکننده و خشک نیستی!» تقریباً انگار از نظر ذهنی ناتوان بودم و برای توانایی تشکیل جملات منسجم به من جایزه میدادند. یک سگ کوچک بامزه که ترفند انجام میدهد یا چیزی شبیه آن. در یک گفتگوی عادی هرگز با کسی اینطور رفتار نمیکنی. احساس کردم که او مرا با یک کلیشه منفی از پیش ساخته در ذهنش مقایسه میکند و سپس به خاطر اینکه به اندازه آن بد نیستم، مرا تحسین میکند. فکر میکنم این کار از تلاش او برای شناختن من به عنوان یک شخص کم کرد. ظاهراً MBTI او را کور کرده بود نسبت به اینکه با چه غروری با من رفتار میکرد.
بله، تیپولوژی یونگی اگر با حساسیت扱 نشود، پتانسیل آسیب زدن زیاد دارد. به نظر میرسد که تو این را از نزدیک تجربه کردهای.
آره. میدانستم که منظور او تعریف بود، اما نوعی باعث شد از MBTI دلسرد شوم. نه لزوماً به این دلیل که فکر میکنم معتبر نیست، بلکه چون فکر میکنم تعصب علیه برخی تیپها را پرورش میدهد.
بله، فکر میکنم در این مورد هم درست میگویی. پس این تجربیات را برای ما در چارچوبی قرار بده – تحصیلات تو چیست، و الان چه کار میکنی؟
[میخندد.] من مدرک کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فرانسه و آلمانی دارم، اما اصلاً به آن نپرداختم. [میخندد.] همیشه در زبان خوب بودم، پس تحصیلاتی که روی زبان تمرکز داشت انتخاب واضحی به نظر میرسید. تا وقتی فارغالتحصیل شدم متوجه نشدم که چه تعداد کمی شغل مرتبط با این مدارک وجود دارد. پس در یک برنامه مدرسه کسبوکار ثبتنام کردم تا تمام اصطلاحات تجاری، حقوقی و فنی مناسب را که باید در مکاتبات تجاری رعایت شود یاد بگیرم تا بتوانم برای شرکتها کار کنم و مکاتبات خارجی آنها را انجام دهم.
اولین شغل واقعی من در یک شرکت داروسازی بود، مدیریت سفارشها و سیاستهای آنها و هماهنگی ارتباطات بین بریتانیا، آلمان و فرانسه. بسیاری از آن ارتباطات مربوط به بودجه و اعداد بود و چون معلوم شد که با اعداد خیلی خوب هستم، به تدریج مسئولیت بیشتری در مورد جنبه مالی به من سپرده شد. طی سالها، در چندین موقعیت برای شرکتهای مختلف کار کردم. از نردبان شرکتی بالا رفتم تا اینکه به موقعیت فعلیام به عنوان مدیر مالی گروه (Chief Financial Officer) در یک شرکت مشاوره ثبت اختراع و علائم تجاری رسیدم.
یک شرکت مشاوره ثبت اختراع و علائم تجاری؟ این چیست؟ و کار تو آنجا شامل چه چیزهایی میشود؟
مشاوره ثبت اختراع یک корпорация بزرگ پر از وکلای علائم تجاری و ثبت اختراع است. چون هیچ سیستم هماهنگ بینالمللی برای ثبت اختراع وجود ندارد، باید دپارتمانها و وکلایی در تمام نقاط جهان داشته باشیم تا اینگونه چیزها را اجرا کنیم. نمایندگی جهانی相当 هزینهبر است، بنابراین حتی دیگر корпорацияهای بینالمللی – شرکتهای بزرگ و معروف – پیش ما میآیند و به ما پول میدهند تا علائم تجاری و اختراعات آنها را در سراسر جهان اجرا کنیم. ما اختراعات و علائم تجاری را تمدید میکنیم، اختراعات و علائم تجاری جدید تنظیم میکنیم و البته از افرادی که علائم تجاری و اختراعات确立شده مشتریان ما را نقض میکنند شکایت میکنیم.
همانطور که گفتم، برای اینکه چنین چیزی کار کند باید نمایندگی جهانی داشته باشیم، بنابراین وکلا و دفاتری در تمام نقاط جهان داریم. کار من طراحی سیاستها و بودجههای مالی متفاوت است که دپارتمانهای هر کشور باید به آنها پایبند باشند.
این کمی شبیه یکی از ESTJها است که برای این سری مصاحبه کردیم. شغل او شامل سفر در سراسر جهان و اطمینان از رعایت سیاستهای تعیینشده توسط ستاد مرکزی توسط هر دپارتمان منطقهای بود.
بله، شغلها مرتبط هستند اما متفاوت هم هستند: همانطور که تو توصیف کردی، او بیشتر شبیه حسابرس داخلی – یک مجری سطح بالا – به نظر میرسد، در حالی که من کسی هستم که در ستاد مرکزی طراحی سیاستهایی میکنم که باید اجرا شوند. من شخصاً چیزها را اجرا یا حسابرسی نمیکنم، مگر اینکه جایی در پایینتر از سیستم مشکلی پیش آمده باشد – معمولاً به این دلیل که حسابرس ستاد مرکزی و مدیر منطقهای (که رئیس دپارتمان ملی است) به توافق نرسیدهاند. در این صورت باید وارد شوم و میانجیگری کنم و البته تقریباً همیشه حسابرس درست میگوید و مدیر منطقهای فکر میکند آدم مهمی است و به نوعی حق دارد بیشتر از بودجه هزینه کند یا سیاستهای متفاوتی را دنبال کند نسبت به آنچه برای همه دپارتمانهای دیگر الزامی است، چون دپارتمان او (و واقعاً تقریباً همیشه یک «او» است) متفاوت و خاص است. در این صورت باید وارد شوی و با مهربانی به او بفهمانی که اینطور نیست. [میخندد.]
به نظر میرسد موقعیت خیلی بالایی است. درباره شغل فعلیات چه احساسی داری؟
شغل را دوست دارم، اما بهترین شغلی که تا به حال داشتهام نیست. چالشها و حجم کار خوب هستند حتی اگر واقعاً در هفته معمولی ۵۵ ساعت کار کنم. اگر شغلی مثل شغل من بخواهی، میتوانی تعطیلات آخر هفته را فراموش کنی. همیشه چیزی یا کسی هست که نیاز به توجه تو دارد.
تنظیم سیاستها، مذاکره درباره بودجهها و رهبری تیم مالی برایم مشکلی ندارد. در کل، میگویم از نظر علایق، شایستگیها و انگیزهها تطابق خوبی با شغل دارم. فقط اینکه... [سوفی مکث میکند.]
فقط اینکه چه؟
اینکه بسیاری از وکلایی که آنجا کار میکنند احمق هستند. متأسفم – راه دیگری برای گفتنش وجود ندارد.
با فرهنگ سازمانی مشکلی ندارم و میتوانم حجم کار و بخشهای غیرجذاب شغل را بدون شکایت تحمل کنم. اما برخی از وکلا آنجا، خدای من! معمولاً با مردم خیلی خوب هستم، اما این افراد واقعاً غیرممکن است که با آنها کار کرد.
این چگونه بروز میکند؟
آنها بدگمان هستند و روحیه کار تیمی ندارند. همیشه دیگران را تحقیر میکنند و پشت سر هم بدگویی میکنند. نگرششان عموماً منفی و پر از نخوت است و هر چیزی که مطابق میلشان پیش نرود را توهین شخصی تلقی میکنند.
متأسفم – واقعاً با مردم منفی نیستم. در واقع تقریباً با همه کنار میآیم و آنها را دوست دارم. فقط این وکلای خاص همکاران وحشتناکی هستند.
میتوانی مثال ملموس بزنی که این تمایلات در عمل چگونه ظاهر میشوند؟
بله. همین چند روز پیش، دو نفر از آنها مشتریای داشتند که به ستاد مرکزی میآمد و آنها آنجا در راهرو ایستاده بودند و بر سر اینکه کدام یک باید برود مشتری را از لابی استقبال کند بحث میکردند. بحثهایی مثل «من به مدرسه حقوق نرفتم که آدمها را از لابی بیاورم»، کاملاً جدی گفته میشد. فکر کردم واقعاً شرمآور است. کارم را متوقف کردم و به آنها گفتم اگر نمیتوانند تصمیم بگیرند، پس من به لابی میروم و مشتری آنها را برایشان استقبال میکنم (هرچند مهمان من نبود و من رئیس آنها هستم). این باعث شد بدوند و مشتریشان را استقبال کنند، اما این فقط یک نمونه از نگرش مشکلداری است که هر روز باید با آن کنار بیایم. وقتی مثل من آدم مردمداری هستی و واقعاً میخواهی چیزها روان پیش بروند، در درازمدت به تو فشار میآورد.
پس آنها دلیل این هستند که این شغل بهترین شغلی که تا به حال داشتهای نیست؟ بهترین شغل چه بود؟
قبل از شغل فعلیام، مدیر اداری یک شعبه منطقهای از یک корпорация دیگر، یک شرکت داروسازی بودم. من مدیر اداری یک ساختمان دفتر بزرگ بودم؛ خانهای با حدود ۱۳۰ نفر که همه برای یک شرکت کار میکردند. سیاستها و رویهها را برای هر چیز عملی که در خانه رخ میداد تنظیم میکردم: رویهها و قراردادهای ماشینهای شرکت (و تعمیرگاههایی که باید وقتی خراب میشدند به آنجا برده شوند)؛ receptionistها و رویههای آنها؛ کافهتریا (و اینکه کارکنان کافهتریا از کدام تأمینکنندگان اجازه خرید دارند)؛ بستههای حقوق و بیمه کارکنان؛ نظرسنجی رضایت среди کارکنان – واقعاً هر چیزی! هر چیزی که به اداره عملی این خانه ۱۳۰ نفره مربوط میشد، من رئیس آن بودم.
واقعاً چیز جالبی است. در آن شغل، خیلی بیشتر «رئیس» بودم و کارکنان شخصی بیشتری برای کمک به مرتب کردن همه چیز داشتم نسبت به شغل فعلیام. اما شغل فعلیام شیکتر است و پول بیشتری درمیآورم، حتی اگر در برخی جنبهها واقعاً چالش کمتری داشته باشد.
پس چرا ترک کردی؟
شغل فعلیام رتبه بالاتری دارد و همانطور که گفتم، پول بیشتری هم درمیآورم. اگر فقط مسئله رضایت شغلی بود، شاید ترجیح میدادم در شغل قبلی بمانم. وقتی میگویم آنجا بیشتر «رئیس» بودم، منظم این است که همه مرا میشناختند و به خاطر نحوه اداره امور به من احترام و تعارف میگذاشتند. در موقعیت فعلیام، عمدتاً با دیگر مدیران اجرایی سطح بالا (که کارهای خودشان را دارند) احاطه شدهام یا اعداد را در صفحات گسترده میبینم و گزارشهایی درباره عملکرد دپارتمانهای ملی مختلف که باید با سیاستهای من مطابقت کنند، میخوانم.
یک نکته استاندارد که از تیپولوژی یونگی گرفته میشود این است که بگوییم به عنوان تیپ ESFJ از مدیر اداری خانه بیشتر لذت بردی چون در آن نقش میتوانستی اثرات سیاستهایت را ببینی که در زندگی افراد واقعی بروز میکند، در حالی که کسی مثل تیپ INTJ ممکن است بیشتر با دیدن بهتر شدن اعداد در آن گزارشها و صفحات گسترده هر سال راضی باشد. نظرت درباره چنین تفسیری چیست؟
احساس میکنم درست است، اما بعد، راهحل خودم را برای آن پیدا کردهام: سعی نمیکنم هر امکان یا چالشی که هر دپارتمان ملی با آن روبرو است را مفهومسازی کنم. در عوض، از سیاستهایی که قبلاً در ستاد مرکزی وجود دارد به عنوان الگویی برای نحوه اداره دپارتمانهای ملی استفاده میکنم. از آنچه میدانم و آنچه از نزدیک دیدهام استنتاج میکنم چون میدانم چگونه کار میکند (و مهمتر اینکه، میدانم که کار میکند).
نه؛ دلیل اینکه شغل قبلیام را بیشتر دوست داشتم واقعاً به خاطر تفاوت در جو است، جایی که کمبود صمیمیت و esprit de corps در محل کار فعلیام واقعاً مرا افسرده میکند. میدانم شرکتهای داروسازی خیلی مورد انتقاد قرار میگیرند، اما بعد از کار کردن در چندین شرکت از «داروخانههای بزرگ»، فقط میتوانم بگویم که هر کسی که در آن کسبوکار با او کار کردهام واقعاً دوستداشتنی بوده و واقعاً مراقب یکدیگر بودهاند – اصلاً شبیه دنیای وکلای فعلی من نیست.
دلیل انتقاد از شرکتهای داروسازی این نیست که مردم با هم خوشاخلاق نیستند، بلکه به این دلیل است که متهم به رشوه دادن به پزشکان و روانپزشکان با تعطیلات، هدایا و امثال آن هستند.
درست است. به تجربه من همه اینها به اندازه کافی درست است. این اتفاق میافتد، اما احتمالاً نباید خیلی وارد جزئیات آن شوم. با این حال میگویم که همیشه بحث درباره آن را عجیباً یکطرفه یافتهام. چرا مردم فکر میکنند корпорацияها این همه پول خرج میکنند تا برای پزشکان و روانپزشکان شیرینی بفرستند مگر اینکه مؤثر باشد؟ اما البته راحتتر است که از корпорацияهای بیچهره متنفر باشی در حالی که خودت را گول بزنی که پزشکت فقط خیر تو را میخواهد.
درست است. قبل از حرکت به بخش نهایی مصاحبه، باید به بدترین شغلی که تا به حال داشتهای هم اشاره کنیم.
برخی شغلها بهتر از دیگران هستند، اما فکر نمیکنم هرگز شغل بدی داشته باشم. یا اگر داشتهام، بهترین تلاشم را کردم که سریع جابهجا شوم. حدس میزنم یکی از اولین شغلهایم، درست بعد از آموزش مدرسه کسبوکاری که قبلاً ذکر کردم،相当 بد بود. آن به عنوان مترجم تماموقت بود. به جای اینکه اجازه دهند با مدیران اجرایی تعامل کنم که با من صحبت کنند تا印象 بدهند چه میخواهند نوشته شود، این شغل اساساً مرا هشت ساعت در روز پشت میز مینشاند با هدف ترجمه اسناد تجاری که دقت و بازتولید دقیق معنایی که قبلاً در آن اسناد ثابت شده بود تنها هدف بود. این برای من خیلی خوب کار نکرد – ترجیح میدهم تماس انسانی بیشتری در شغلم داشته باشم. شاید برای کسی درونگراتر کار کند، میدانی؟ به هر حال، ترجیح میدهم حداقل نیمی از روز کاریام را با مردم تعامل داشته باشم.
تو بیش از حد آدم مردمداری هستی که تمام روز به میز زنجیر شوی. آیا فکر نهایی داری که اضافه کنی؟ چه نصیحتی به نسخه جوانتر خودت میدادی؟
هوو. از کجا شروع کنم؟ قطعاً متوجه شدهام که به خودی خود «آدم ایده» نیستم. با تیپهای N کار میکنم که چیزها را بدون برنامهای برای دنبال کردن بیرون میریزند. من هرگز مثل آنها نبودهام (و حتی اگر بخواهم هم نمیتوانم باشم). وقتی جوانتر بودم، اغلب دوستان و عزیزانم مرا مسخره میکردند که کنترلگر هستم و گاهی به خاطر آن احساس بدی نسبت به خودم داشتم. اما درسهای زندگی بزرگسالیام عمدتاً به من نشان داده که کاملاً اشکالی ندارد کنترلگر باشی. تا وقتی اطمینان حاصل کنی که نتیجه برای همه خوب است و به وعدههایت عمل میکنی، اکثر مردم واقعاً از کسی که مسئولیت را به دست میگیرد و چیزها را درست میکند قدردانی میکنند (حتی اگر گاهی تو را مسخره کنند). به تجربه من، کنترلگرهایی که مردم نمیتوانند تحمل کنند یا tyran هستند (که نتیجه خوبی برای همه درگیر تضمین نمیکنند) یا کسانی هستند که میخواهند رهبر باشند اما تحویل نمیدهند و مسئولیتهایی را که به عنوان رهبر بر عهده میگیرند درک نمیکنند: نوعی شخص که سریع موقعیت برتری را فرض میکند و به دیگران میگوید چه کنند، اما تمایلی به پیگیری ندارد و وقتی دستوراتی که داده کارساز نشده سریع کشتی را ترک میکند یا تقصیر را به گردن دیگران میاندازد.
باور دارم که N در Myers-Briggs مخفف «Intuition» است. خب، من هم intuitions دارم، فقط ایدههای زیادی ندارم – من از آن افرادی نیستم که اگر آنها را در اتاق حبس کنی، با ۲۰ ایده برای کسبوکار جدید بیرون بیایند.۱ وقتی مجبورم کاملاً «از صفر» یا «خارج از چارچوب» فکر کنم در بدترین حالت خودم هستم. وقتی جوانتر بودم، گاهی به خاطر آن احساس بدی میکردم (و تصور میکنم برای جوانان امروز حتی سختتر است، با توجه به «فرقه نوآوری» و «ایدهها همه چیز هستند» که الان جریان دارد). همه آنچه میتوانم بگویم این است که، از دیدگاه من، توانایی پیگیری و حداکثر استفاده از یک venture موجود خیلی ارزشمندتر برای корпорацияهایی که برایشان کار کردهام بوده تا توانایی ارائه تعداد زیادی ایده جدید هیجانانگیز. من از آن نوعی آدم هستم – پیگیری میکنم و از آنچه داریم حداکثر استفاده را میکنم قبل از حرکت به چیز دیگری. پیشفعال هستم و مراحل اینکه چیزی در عمل چگونه پیش خواهد رفت را فکر میکنم، تا اینکه ناگهان خودمان را در آب داغ یا عقب از برنامه پیدا نکنیم. اگر این کارها را انجام دهی، نمیبینم دلیلی که چرا نتوانی مدیرعامل شوی. جهان همیشه به پیچیدگیای که جوانان فکر میکنند نیست.
با این حال، گاهی هنوز به این فکر میکنم که زندگی اگر همه ملاحظات منطقی را کنار گذاشته بودم و فقط سمت «ایده هیجانانگیز» خودم را دنبال کرده بودم چگونه میبود. در آن صورت دوست داشتم انسانشناس شوم، در میان قبایل ابتدایی زندگی کنم، زبانهایشان را یاد بگیرم، سعی کنم آدابشان را درک کنم و کتابهایی درباره نحوه زندگیشان برای عموم بنویسم. اگر به نوعی وارث پول زیادی شده بودم، احتمالاً این کار را میکردم. اما همانطور که هست، به برخی از دوستان انسانشناسم نگاه میکنم: آنها در اواسط چهلسالگی هستند، زندگی نسبتاً فقیرانهای داشتهاند و هرگز شغل مناسبی نداشتهاند. یکی از دوستانم که کارشناسی ارشد انسانشناسی دارد (و او هم اواسط چهلسالگی است) اخیراً شغلی برای مرتب کردن یادداشتهای تحقیقاتی و مرتب کردن مقالات برای یک استاد به دست آورد و باید مبارزه میکرد تا آن شغل را بگیرد. احساس میکنم چنین چیزی هم زندگی سختی است و گاهی باید ترسناک باشد که با آن نوع ناامنیهای مالی زندگی کنی. برای او ناراحت هستم و قطعاً فکر نمیکنم حق داشته باشم اگر شغلم گاهی کمی خستهکننده است شکایت کنم.
دو چیز دیگر: یکی اینکه اگر فرد خیلی باوجدان و وظیفهشناسی هستی (مثل من)، گاهی باید به خودت یادآوری کنی که کمتر از کامل گاهی کافی است. هنوز خودم با این یکی در حال مبارزهام، در واقع. گاهی «به اندازه کافی خوب» همه چیزی است که لازم است و احمقانه است که perfectionist باشی یا استانداردهای بسیار بالایی برای خودت تعیین کنی به جای اینکه فقط به مورد بعدی در لیستت بروی. واقعاً کمی perfectionist هستم، اما عجیب است که این perfectionism فقط به خودم مربوط میشود. تقریباً هر روز در دفتر میبینم دیگران corners را کوتاه میکنند یا تمام تلاششان را برای یک کار نمیکنند، اما به دلایلی آنها را با خودم مقایسه نمیکنم یا قضاوتشان نمیکنم. اگر چیزی باشد، بیش از حد نسبت به آنها مهربان هستم – بیش از حد سریع با مشکلاتشان و اینکه چرا تحویل ندادهاند همدلی میکنم.
چیز دیگر اینکه متوجه شدهام بسیاری از جوانان امروزی گاهی کمی بیش از حد به مقامات اعتماد دارند. آنها تمایل دارند فقط آنجا در محل کار بنشینند و منتظر باشند دیگران به آنها دستور دهند یا چیزی را به آنها بسپارند. به تجربه من، این راه خیلی خوبی برای شکل دادن به career نیست. اگر من این کار را کرده بودم، ممکن بود هنوز در طبقه همکف باشم، مکاتبات تجاری را ترجمه کنم و تأثیر کمی روی چیزی جز دستور زبان و فرمهای مناسب خطاب داشته باشم. باید پیشفعال باشی و قلمرو خودت را تراشیده باشی. با متوجه شدن چیزهایی در محل کارت که باید انجام شوند، شغل خودت را ایجاد کن. به خصوص وقتی پروژههای جدید میآیند یا کسی مرخصی میرود، جوانان فرصت طلایی دارند که وظایف و مسئولیتهایی را به دست بگیرند که иначе به آنها سپرده نمیشد. پس حواست را جمع کن، و وقتی فرصتی پیش آمد، سعی کن آن را بگیری و از آن برای نشان دادن آنچه داری استفاده کن. اگر خوب انجام دهی، به زودی برای کارهای بیشتر پیش تو خواهند آمد.
هاها، این واقعاً مجموعه زیادی از نصیحت بود. ممنون سوفی، برای به اشتراک گذاشتن تجربهات با ما. امیدوارم خوانندگان دیدگاههای تو را به اندازه من جالب پیدا کنند.
لذت من است و امیدوارم آنها هم اینطور پیدا کنند.
یادداشتها
-
سوفی اینجا به همان نکته درباره Intuition به عنوان نام غلط اشاره میکند که توسط Sigurd Arild در مقاله «Intuition and Sensation as Names and Misnomers» (OJJT ۲۰۱۵) بیان شده است.
***
مصاحبه شغلی ESFJ شماره ۱ © رایان اسمیت و IDR Labs International ۲۰۱۶.
Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.
IDRLabs.com یک پروژه تحقیقاتی مستقل است که هیچ وابستگی به MBTI Trust, Inc. ندارد.
***
IDRlabs offers the following Career Interviews:
FREE
- ESTJ Career Interview 1 - Sarah, an IT project manager.
- ESTJ Career Interview 2 - Natalie, an internal auditor.
- ENTP Career Interview 1 - Douglas, a business consultant.
- ENTP Career Interview 2 - Fred, a professor of philosophy.
- INTP Career Interview 1 - Owen, a policy analyst.
- INTJ Career Interview 1 - Michael, a CEO.
- INFJ Career Interview 1 - Shawn, a psychologist.
- ESFJ Career Interview 1 - Sophie, a CFO.
- ISFJ Career Interview 1 - Amy, a research engineer.
- ISFP Career Interview 1 - Anna, an art exhibition designer.