Skip to main content

مصاحبه شغلی ESTJ شماره ۱

سلام سارا. ممنون که این مصاحبه را انجام دادی. قبل از اینکه شروع کنیم، سابقه‌ات برای شناسایی به عنوان ESTJ چیست؟

من ابزار رسمی MBTI را در محل کارم گرفته‌ام و به عنوان ESTJ بیرون آمده‌ام. همچنین زمانی که دانشجو بودم یک ابزار مشابه MBTI گرفتم که آنجا هم ESTJ شدم. و البته ما دو نفر همدیگر را می‌شناسیم و بارها در مورد تیپ من صحبت کرده‌ایم.

تحصیلاتت چیست و در حال حاضر چه کار می‌کنی؟

رشته اصلی من اقتصاد و علوم کامپیوتر بود که آموزش مدرسه کسب‌وکار محسوب می‌شد. تقریباً انتخاب کرده بودم فقط در اقتصاد تحصیل کنم و یک اقتصاددان آکادمیک خالص شوم، اما در نهایت چیزی کاربردی‌تر را انتخاب کردم. با آموزشی که انتخاب کردم، این فرصت را هم پیدا کردم که fascination خودم با کامپیوترها را کاوش کنم که خوشحالم این کار را انجام داده‌ام.

در حال حاضر سمت مدیر پروژه فناوری اطلاعات را در یک شرکت شناخته‌شده بین‌المللی دارم. از آنجایی که کار کردن برای آن شرکت معتبر است، سال‌هایی که آنجا سپری می‌کنم در رزومه‌ام خوب به نظر خواهد رسید، اما خود شغل در واقع معمولی است.

شغل فعلی‌ات را برای ما توصیف کن. بودن یک مدیر پروژه فناوری اطلاعات شامل چه چیزهایی می‌شود؟

اساساً، من مسئول این هستم که تعدادی از افراد مسلط به فناوری را وادار کنم تا برنامه‌هایی طراحی کنند که مدیران نوع غیرمسلط به فناوری واقعاً ارزش قائل شوند و از آن استفاده کنند. این پروژه‌ها نسبتاً بزرگ هستند و مسئولیت زیادی هم از نظر حرفه‌ای و هم از نظر مالی بر دوش من قرار می‌گیرد. علاوه بر اطمینان از رعایت همه مهلت‌ها، مسئول این نیز هستم که پروژه‌ها در چارچوب بودجه اختصاص‌یافته خود باقی بمانند.

پس از یک سو، شغل من درباره این است که فرد تجاری شرکتی معمولی را که تمایل دارد همه چیز را طبق کتاب انجام دهد، وادار به تغییر روش‌هایش کنم و واقعاً از برنامه‌هایی که تیم من و من تولید می‌کنیم استفاده کند. از سوی دیگر، شغل من درباره مدیریت تیمی از کدرها و برنامه‌نویسان است تا اطمینان حاصل کنم که برنامه‌هایی که تولید می‌کنند مطابق با برنامه‌های کلی شرکت، همان‌طور که توسط مدیران ارشد شرکت تعیین شده، توسعه پیدا کنند.

ذکر کردی که شغل فقط معمولی است. در مورد بودن گره مرکزی در همه این‌ها چه احساسی داری؟

در واقع فکر می‌کنم خیلی آزاردهنده است که دائماً مجبور باشم اولویت‌های برنامه‌نویسان را با اولویت‌های مدیران بالانس کنم. مدیریت برنامه‌نویسان به خصوص سخت است - یا حداقل برنامه‌نویسان من - چون آنها تمایل دارند طوری رفتار کنند که گویی قادر به فکر کردن برای خودشان نیستند. آنها تمایل دارند دقیقاً آنچه به آنها گفته می‌شود انجام دهند بدون اینکه به تصویر بزرگ‌تر فکر کنند و اینکه کاری که در همین لحظه انجام می‌دهند چگونه در طرح کلی wider چیزها با برنامه‌ای که باید توسعه دهیم، جور درمی‌آید. انگار عمداً مسئولیت خود را برای ارائه چیزی که ما را به هدف نزدیک‌تر کند نادیده می‌گیرند - انگار نمی‌خواهند هدف برنامه‌ای را که در حال کد زدن آن هستند درک کنند.

با این حال، مدیران را هم آزاردهنده می‌دانم - نه از نظر حرفه‌ای زیاد، بلکه از نظر شخصی. به نظر می‌رسد اکثر آنها هیچ علاقه یا سرگرمی خارج از شرکت و مشتریانش ندارند. آنها فقط خوشحال هستند که برای این شرکت معتبر کار می‌کنند. همچنین از small talk آنها خوشم نمی‌آید. اگر مکالمه به هر چیز دیگری غیر از شرکت و مشتریانش بچرخد، آنها invariably شروع به صحبت در مورد اینکه زندگی دانشجویی چگونه بود می‌کنند. من واقعاً دانشجوی خوبی بودم، پس اینطور نیست که چیزی برای پنهان کردن داشته باشم. فقط فکر نمی‌کنم صحبت در مورد روزهای دانشجویی‌ام به عنوان تنها نوع small talk به جز شرکت و مشتریانش جالب باشد.

در ظاهر، شغل تو برای بسیاری از ESTJها شغل رویایی به نظر می‌رسد. وقتی compendiumهای شغلی مختلف MBTI را می‌خوانی، این نوع شغل همیشه به عنوان توصیه برای ESTJها مطرح می‌شود.

بله، اما من احساس می‌کنم در واقع دو شغل کار می‌کنم چون باید دائماً روی برنامه‌نویسان نظارت داشته باشم. می‌دانم که کلیشه است که ESTJها می‌خواهند افراد را مدیریت کنند، اما من در واقع آن را خسته‌کننده می‌بینم. من با گذراندن چند سال به عنوان مدیر پروژه در این شرکت معتبر مشکلی ندارم، اما چیزی که این شغل به من آموخته این است که در بلندمدت نمی‌خواهم مدیر پروژه باشم.

پروژه‌ای که сейчас روی آن کار می‌کنم، پروژه‌ای است که از کسی به من تحویل داده شده که آن را شروع کرده بود و سپس به دپارتمان دیگری منتقل شد. وقتی آن را تحویل داد، گفت که همه برنامه‌نویسی انجام شده، اینکه قبلاً کار می‌کرد، و اینکه فقط باید رابط کاربری را به کار بیندازم تا تکلیفم را کامل کنم. خب، من آن را چک کردم و در واقع هیچ چیز کار نمی‌کرد - اصلاً (یا حداقل مطابق با مشخصات نبود). کاملاً خارج از مسیر شغلی‌ام، این نوع داستان زندگی من بوده است.

وقتی در مدرسه کسب‌وکار بودم، در یک گروه امتحانی مشترک با سه دانشجوی دیگر قرار گرفتم که در نهایت من آنها را از امتحان عبور دادم چون تنها کسی بودم که ethic کاری به اندازه کافی قوی داشت که واقعاً کار خوبی انجام دهد. به صورت خصوصی، آپارتمانی را با برادر ESTP خودم که به عنوان هنرمند visual و musician تکنو امرار معاش می‌کند و سهم عادلانه‌اش را به وظایف خانه贡献 نمی‌دهد، شریک هستم. همین اخیراً قرار بود آپارتمانمان را رنگ کنیم و توافق کرده بودیم کار را به طور مساوی تقسیم کنیم، اما به نحوی من همه آن را رنگ کردم بدون اینکه او انگشتش را تکان دهد. نکته من این است که اگر این الگو را تشخیص دهید، می‌توانید روی این حساب کنید که به زندگی حرفه‌ای‌تان نیز منتقل خواهد شد: اگر در شغلتان خوب کار کنید و سخت تلاش کنید، دیگران سوار بر تلاشی که شما انجام داده‌اید خواهند شد، به همین دلیل است که نمی‌خواهم در دنیای корпоратив مدیر پروژه باشم.

داریم به آنچه می‌خواهی انجام دهی می‌رسیم. اما اول، بدترین شغلی که تا به حال داشته‌ای چیست؟

بدترین شغلی که تا به حال داشتم در مدرسه کسب‌وکار، زمانی که هنوز دانشجو بودم، بود. مدیریت مدرسه مرا به خاطر دانشجوی استثنایی بودنم singled out کرد و شغلی به من دادند که باید فعالیت‌هایی برای استادان سازماندهی می‌کردم. این فعالیت‌ها قرار بود ارزش مدرسه را در چشم عموم افزایش دهند. اما متأسفانه به این شکل پیش نرفت. اساساً، استادان غافل و تنبل بودند که مسئولیت این فعالیت‌ها را به من واگذار می‌کردند. آنها بی‌حال بودند و در جلساتی که با آنها داشتم هیچ ابتکاری نشان نمی‌دادند. اما سپس هرگاه من یک پروژه پیشنهاد می‌کردم (که قرار بود مسئولیت آنها باشد، نه من) آنها ناگهان با انبوهی از reservations و انتقادات زنده می‌شدند. آنها به خصوص به شدت واکنش نشان می‌دادند اگر فعالیت بیش از حد کاربردی می‌شد و بیش از حد با مشکلات دنیای واقعی درگیر می‌شد.

چه می‌توانم بگویم؟ حدس می‌زنم استادان مدرسه کسب‌وکار ترجیح می‌دهند مقالات نظری طولانی در مورد چگونگی مدیر مؤثر بودن بنویسند تا اینکه خطر ارائه مشاوره واقعی یا خدمات مشاوره‌ای به مدیران دنیای واقعی را بپذیرند. انگار در حباب خودشان زندگی می‌کنند که تمام ارتباطش با دنیای واقعی را از دست داده است.

پس به نوعی، تو کسی بودی که به استادان درس می‌دادی و آنها بچه‌های شیطون کلاس بودند. مطمئنم که از خواندن این توصیف تو خجالت‌زده خواهند شد. حالا در مورد شغل رویایی‌ات به ما بگو.

هر تک تک استادی که تا به حال در مدرسه کسب‌وکار داشته‌ام، وقتی به وظایف تدریسشان می‌رسید، نگرش غیرحرفه‌ای یا ethic کاری ضعیفی داشتند. حتی استادانی که明らかに باهوش و بااستعداد بودند چنان بر انتشار مقالات در مجلات peer-reviewed متمرکز بودند که مسئولیت‌های تدریس خود را جدی نمی‌گرفتند. بنابراین در یک نقطه، با این ایده بازی کردم که استاد مدرسه کسب‌وکار شوم که معکوس آنچه استادان خودم انجام می‌دادند عمل کند؛ یعنی مسئولیت‌های تدریس را جدی بگیرم در حالی که عمدتاً فشار انتشار در مجلاتی را که اساساً کسی آنها را نمی‌خواند نادیده بگیرم.

به همین ترتیب، با این ایده بازی کرده‌ام که سطح آموزش کامپیوتری ارائه‌شده به کودکانمان در سیستم مدارس ابتدایی را بالا ببرم. همه چیزی که تا به حال در این زمینه دیده‌ام نشان می‌دهد که شیوه و manner آموزش IT که به کودکانمان می‌دهیم مطلقاً وحشتناک است. در سطحی شرم‌آور پایین انجام می‌شود.

من قصد ندارم خودم معلم مدرسه ابتدایی شوم. در عوض، دوست دارم به عنوان مشاور خارجی برای دولت عمل کنم؛ به عنوان کسی که به هیئت آموزش کمک می‌کند برنامه‌ریزی و استراتژی‌ریزی کند برای اینکه چگونه سطح شایستگی معلمان مدارس ابتدایی را بالا ببرد که وظیفه‌شان آموزش کودکانمان در استفاده از کامپیوترها است.

در یک نقطه، حتی به این فکر کردم که با برادر هنرمند visual و musician تکنویم تیم شوم تا سری ویدیوهای قابل دسترس تولید کنیم که هدفشان آموزش مهارت‌های پایه IT به دانش‌آموزان مدارس ابتدایی باشد. حتی اگر معلمی کاملاً ناکارآمد باشد، جوانان همچنان می‌توانند از تماشای یک ویدیو خوب ساخته‌شده سود ببرند.

در صورت شکست آن، دوست دارم پیمانکار مستقل باشم و در مورد پروژه‌های IT مشاوره دهم. شغل من در آن صورت شامل استراتژی‌ریزی و مفهوم‌سازی پروژه‌های IT و کمک به مشتریان برای نقشه‌برداری از فرآیند از ایده تا برنامه کاربردی functional خواهد بود. برخلاف کاری که حالا انجام می‌دهم، با این حال، نمی‌خواهم افراد درگیر در به ثمر رساندن پروژه را micromanage کنم. و هرچند می‌دانم چگونه کد بزنم، نمی‌خواهم برنامه‌نویس باشم یا کسی که برای امرار معاش کد می‌نویسد.

سارا، صحبت با تو لذت‌بخش بود. آیا هیچ فکر نهایی‌ای هست که بخواهی اضافه کنی؟

فکر می‌کنم هست: آخرین چیزی که مشاهده کرده‌ام که در آن خوب هستم، نگه داشتن بودجه پروژه‌هایم در محدوده‌شان است. اکثر همکارانم تمایل دارند بودجه را overrun کنند و شانه‌هایشان را بالا بیندازند انگار که overrun به خاطر نوعی نیروی طبیعت بود که نمی‌شد از آن اجتناب کرد. اما به نحوی این برای من به ندرت اتفاق می‌افتد. فکر می‌کنم یکی از چیزهایی که متفاوت انجام می‌دهم این است که در مورد هزینه‌ها واقع‌بین هستم: من هزینه چیزها را دست‌کم نمی‌گیرم یا فقط فرض نمی‌کنم که می‌توانیم قیمت خوبی روی کارهایی که باید انجام دهیم بگیریم، فقط چون عالی می‌شد اگر می‌توانستیم. من همه‌اش درباره realism هستم. با من هیچ wishful thinking‌ای نخواهی گرفت.

***

مصاحبه شغلی ESTJ شماره ۱ © رایان اسمیت و IDR Labs International ۲۰۱۴.

Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.

IDRLabs.com یک venture تحقیقاتی مستقل است که هیچ ارتباطی با MBTI Trust, Inc. ندارد.

تصویر روی جلد مقاله که برای این انتشار سفارش داده شده از هنرمند Georgios Magkakis.

***

IDRlabs offers the following Career Interviews:

FREE