Skip to main content

کارکرد متافیزیک

متافیزیک، به عنوان مطالعه‌ی طبیعت بنیادین واقعیت، مدت‌هاست با این پرسش دست‌وپنجه نرم می‌کند که چه چیزی جوهر وجود را تشکیل می‌دهد. دو چارچوب متضاد در سنت‌های فلسفی پدید آمده‌اند: متافیزیک پرشدگی، که واقعیت واحدی، ابدی و تغییرناپذیر را فرض می‌گیرد، و متافیزیک تهی‌شدگی، که بر جریان، وابستگی متقابل و فقدان جوهر ذاتی تأکید دارد. اوپانیشادها و پارمنیدس نمونه‌های متافیزیک پرشدگی هستند و واقعیت واحدی فراگیر را تأیید می‌کنند، در حالی که بودیسم و هراکلیتوس از متافیزیک تهی‌شدگی دفاع می‌کنند و بر گذرا و نبود ماده‌ای ثابت تمرکز دارند.

این تضاد را می‌توان خود به مثابه یک کارکرد دید که کارکرد جدیدی به چهار کارکرد شناخته‌شده اضافه می‌کند: تفکر، احساس، حس و شهود. یونگ نیز در انواع روان‌شناختی با این پرسش دست‌وپنجه نرم کرد، چنان‌که از بسیاری نقل‌قول‌هایش از تائو ته چینگ، بودیسم، هراکلیتوس و وداها پیداست. او پیشگام مطالعه‌ی متافیزیک بود اما در نهایت نتوانست شهود خود را به ایده‌ای منسجم و نظام‌مند تبدیل کند.

اینکه کارکرد متافیزیکی — که یونگ آن را کارکرد متعالی نیز می‌نامد — تا به امروز به عنوان مؤلفه‌ای برجسته در تیپ‌شناسی ظاهر نشده است، با این واقعیت توضیح داده می‌شود که اکثر انسان‌های مدرن هرگز حالت‌های ذهنی متافیزیکی را تجربه نکرده‌اند. در یونان باستان نیز، بینش متافیزیکی معمولاً فقط در محافل خاص آموزش داده می‌شد، زیرا عموم مردم یا مسخره می‌کردند یا درک نمی‌کردند.

برای درک کارکرد متافیزیک — M — و تقسیم آن به دو جهت برون‌گرا و درون‌گرا — Me و Mi — بنابراین ابتدا باید طبیعت متافیزیک را درک کنیم و تنها پس از آن به قطب‌های آن بپردازیم.

مفهوم‌سازی کارکرد متافیزیک

می‌توانیم جهت‌گیری متافیزیکی را به مثابه یک کارکرد شناختی با دو جهت تصور کنیم. در اینجا ما متافیزیک برون‌گرا (Me) و متافیزیک درون‌گرا (Mi) را پیشنهاد می‌کنیم.

Me، چنان‌که در دیدگاه‌های بودیسم و هراکلیتوس نمونه دارد، با واقعیت به مثابه فرآیندی پویا و بیرونی از شدن درگیر می‌شود و بر جریان قابل مشاهده و وابستگی متقابل پدیده‌ها تأکید دارد. این کارکرد به بیرون جهت یافته و جهان را به مثابه جریانی بی‌وقفه می‌بیند که در آن هیچ جوهر ثابتی وجود ندارد. همه چیز نسبی، گذرا و در معرض تغییر است. آموزه‌ی هراکلیتوس درباره‌ی panta rhei («همه چیز جریان دارد») و شونیاتا (تهی‌شدگی) در بودیسم، جهت‌گیری Me را به سوی طبیعت بیرونی و همیشه در حال تغییر وجود نشان می‌دهد که اولویت را به سازگاری و پذیرش گذرا بودن می‌دهد. کاربران Me، در این معنا، به جنبه‌های نسبی و فرآیندی واقعیت هماهنگ هستند و اغلب به دنبال آنند که از طریق درگیری عملی یا detachment، ناپایداری ذاتی جهان را مدیریت یا فراتر روند؛ همان‌طور که در تمرین‌های بودایی برای رهایی از رنج دیده می‌شود.

برعکس، متافیزیک درون‌گرا (Mi)، چنان‌که در پارمنیدس و سنت ودانتایی اوپانیشادها تجسم یافته، به درون می‌نگرد تا جوهر واحدی، ابدی و تغییرناپذیری را دریابد که زیر همه‌ی ظاهرها قرار دارد. Mi بر دیدگاهی درونی و متحد از واقعیت تمرکز دارد، کثرت و تغییر جهان بیرونی را توهمی می‌داند و حقیقت جاودانه و تجزیه‌ناپذیر را برمی‌گزیند. ادعای پارمنیدس درباره‌ی «آن‌چه هست» همگن و تغییرناپذیر و مفهوم برهمن در اوپانیشادها به مثابه واقعیت نهایی و غیردوگانه، انگیزه‌ی Mi را برای تقلیل وجود به اصل درونی منسجم پرشدگی نشان می‌دهد. این کارکرد بینش درون‌گردان را بر داده‌های حسی اولویت می‌دهد و به دنبال پایه‌ای پایدار از بودن است که از جریان جهان بیرونی فراتر می‌رود. بنابراین کاربران Mi تمایل دارند به درک عمیق‌تر و اغلب انتزاعی واقعیت بپردازند و به سوی وحدت و دوام گرایش دارند. در مجموع، محور Me-Mi یک شکاف شناختی بنیادین در اندیشه‌ی متافیزیکی را برجسته می‌کند: یکی بیرونی و فرآیندی، دیگری درونی و جوهرمحور؛ هر کدام لنز متفاوتی برای تفسیر طبیعت وجود ارائه می‌دهند.

تضادها و پیامدها

متافیزیک پرشدگی (Mi) و تهی‌شدگی (Me) دو جهت متضاد از هماهنگی با واقعیت متافیزیکی ارائه می‌دهند. اوپانیشادها و پارمنیدس بودن واحدی ابدی را تأیید می‌کنند. برهمن یا بودن پارمنیدس از تغییر و کثرت فراتر می‌رود. برای آنان، جهان ظاهری تنوع توهم است (مایا در اوپانیشادها، doxa در پارمنیدس) و دانش حقیقی در تحقق وحدت تغییرناپذیر واقعیت نهفته است. این دیدگاه حس ثبات و معنای نهایی ارائه می‌دهد: در اوپانیشادها، تحقق برهمن رهایی (موکشه) به ارمغان می‌آورد، در حالی که بودن پارمنیدس پایه‌ای برای درک وجود فراهم می‌کند که بر «واقعیت حقیقی» — تنها چیزی که می‌توان واقعاً به آن اعتماد کرد — استوار است.

برعکس، بودیسم و هراکلیتوس واقعیت را فرآیندی از شدن می‌بینند که با گذرا و وابستگی متقابل مشخص شده است. شونیاتا و جریان هراکلیتی وجود جوهر ثابت را انکار می‌کنند و به جای آن بر طبیعت نسبی و گذرای پدیده‌ها تمرکز دارند. این دیدگاه مفهوم دوام را به چالش می‌کشد و سازگاری و detachment را تشویق می‌کند. در بودیسم، درک تهی‌شدگی به آزادی از رنج منجر می‌شود، در حالی که جریان هراکلیتوس پذیرش تغییر را به مثابه نظم طبیعی دعوت می‌کند. با این حال، این متافیزیک می‌تواند حس بی‌مبنایی نیز برانگیزد: اگر هیچ چیز وجود ذاتی نداشته باشد، پایه‌ی معنا یا ثبات چیست؟ چه چیزی هست که بتوان به آن چسبید یا از آن ناراحت بود؟

بینش‌های مکمل

مانند چهار کارکرد دیگر، Me و Mi در جهت‌گیری متضادند اما در سطح عمیق‌تر مکمل یکدیگرند. همان‌طور که غالب‌های Ti اغلب با غالب‌های Te کنار می‌آیند، انواع Se با انواع Si و غیره، افرادی که Me و Mi را به خوبی توسعه داده‌اند اغلب مجذوب یکدیگر می‌شوند و به طور طبیعی یکدیگر را «درک» می‌کنند.

با وجود تضادهایشان، متافیزیک پرشدگی و تهی‌شدگی بینش‌های مکمل ارائه می‌دهند. اوپانیشادها و پارمنیدس تصویری از وحدت نهایی ارائه می‌کنند و به longing انسانی برای دوام و معنا پاسخ می‌دهند. بودیسم و هراکلیتوس، در مقابل، گذرا را در آغوش می‌کشند، تاب‌آوری و درک عمیق‌تری از وابستگی متقابل را پرورش می‌دهند. با هم، تنش میان بودن و شدن، میان substance و فرآیند را برجسته می‌کنند و تعامل nuancedتری با واقعیت را دعوت می‌کنند که ثبات را با تغییر متعادل سازد.

در نتیجه، متافیزیک پرشدگی و تهی‌شدگی دو قطب از اندیشه‌ی انسانی درباره‌ی طبیعت وجود را نمایندگی می‌کنند. اوپانیشادها و پارمنیدس با تمرکز بر واقعیتی واحد و ابدی، به شدت با جهان گذرا و نسبی بودیسم و هراکلیتوس تضاد دارند. با این حال، هر دو دیدگاه درک ما را غنی می‌کنند و مسیرهای متمایزی برای دست‌وپنجه نرم کردن با رازهای بودن و شدن در جهانی پیچیده و همیشه در حال تغییر ارائه می‌دهند.

ماهیت کارکرد متافیزیک

در تیپ‌شناسی یونگی، کارکردهای شناختی سنتی — حس، شهود، تفکر و احساس — هر کدام نقش‌های متمایزی در نحوه‌ی ادراک و داوری افراد از جهان ایفا می‌کنند. حس به واقعیت‌های ملموس و عینی از طریق تجربه توجه دارد؛ شهود بر جنبه‌ی ایده‌ای تمرکز دارد و الگوها و امکانات فراتر از فوری را ادراک می‌کند؛ تفکر در داوری‌های عقلی بر اساس منطق و اصول درگیر است؛ و احساس داوری‌های مبتنی بر احساسات انجام می‌دهد و ارزش‌ها و هم‌ resonانس عاطفی را اولویت می‌دهد.

معرفی کارکرد شناختی پنجم، کارکرد متافیزیکی (M)، بُعد جدیدی به این چارچوب اضافه می‌کند. کارکرد متافیزیکی فرد را به سوی طبیعت بنیادین وجود خود جهت می‌دهد و به دنبال درک جوهر زیرین یا فرآیند واقعیت فراتر از ملاحظات تجربی یا عاطفی است. این کارکرد نه کاملاً ادراکی است و نه کاملاً داوری‌کننده، بلکه شیوه‌ای ترکیبی از شناخت است که «چرا» و «چه» بودن را کاوش می‌کند و پرسش‌هایی درباره‌ی ساختار نهایی، وحدت یا گذرای جهان مطرح می‌سازد. چه از لنز پرشدگی (Mi) و چه از لنز تهی‌شدگی (Me)، کارکرد متافیزیکی فرد را به کاوش عمیق‌ترین حقایق واقعیت برمی‌انگیزد و اغلب از دغدغه‌های عملی، عاطفی یا ایده‌ای کارکردهای دیگر فراتر می‌رود.

در عمل، کارکرد متافیزیکی به صورت کنجکاوی عمیق درباره‌ی طبیعت وجود ظاهر می‌شود که اغلب به کاوش فلسفی یا معنوی منجر می‌گردد. هرچند در اکثر افراد نارس است، سنت‌های perennial معتقدند که همه‌ی ما این توانایی را داریم.

برخلاف چهار کارکرد دیگر، کارکرد متافیزیکی می‌تواند در هر فردی تا هر سطحی توسعه یابد بدون اینکه قطب مخالف خود را قطبی کند. آن counterfunctionی ندارد به همان شیوه‌ای که F مقابل T است یا S antithesis به N است. مسئله دیدن برخی بخش‌های واقعیت به جای بخش‌های دیگر نیست، بلکه دیدن بخش بیشتری از واقعیت به طور کلی است.

برای مثال، کسی که با متافیزیک برون‌گرا (Me) همخوان است ممکن است با تمرکز هراکلیتوس بر جریان هم‌ resonate شود، تغییر مداوم و وابستگی متقابل جهان را مشاهده کند و بنابراین متافیزیکی centered بر سازگاری و گذرا توسعه دهد، چنان‌که در تمرین‌های mindfulness و detachment بودایی دیده می‌شود. برعکس، کسی با متافیزیک درون‌گرا (Mi) ممکن است با پارمنیدس یا اوپانیشادها همخوان شود، به دنبال حقیقتی درونی و واحد مانند برهمن باشد و بنابراین تأمل در واقعیت ابدی و تغییرناپذیر را اولویت دهد. برخلاف حس که خود را در اینجا و اکنون grounding می‌کند، یا شهود که به سوی امکانات آینده می‌پرد و از دیدگاه متافیزیکی هر دو «تجربی» هستند، کارکرد متافیزیکی با طبیعت timeless یا noumenal وجود خود درگیر است و اغلب به بینش‌های انتزاعی، وجودی یا کیهان‌شناختی منجر می‌شود که کل stance و رویکرد فرد به زندگی را شکل می‌دهند. به این ترتیب، کارکرد متافیزیکی چهار کارکرد دیگر را تکمیل می‌کند و دیدگاهی منحصربه‌فرد ارائه می‌دهد که ملموس، ایده‌ای، عقلی و عاطفی را با پرسش‌های نهایی بودن پیوند می‌زند.

منابع

کارل گوستاو یونگ. (۱۹۷۱). انواع روان‌شناختی (ترجمه‌ی اچ. جی. بینز؛ بازنگری آر. اف. سی. هال). انتشارات دانشگاه پرینستون. (کار اصلی منتشرشده در ۱۹۲۱)

یوهانس اچ. فان در هوپ. (۱۹۳۹). جهت‌گیری آگاهانه: پژوهشی درباره‌ی انواع شخصیت در رابطه با نوروز و روان‌پریشی. کیگان پاول، ترنچ، تروبنر و کمپانی.

ماری-لوئیز فون فرانتس، و جیمز هیلمن. (۱۹۷۱). تیپ‌شناسی یونگ. انتشارات اسپرینگ.

ایزابل بریگز مایرز، و پیتر بی. مایرز. (۱۹۸۰). هدیه‌های متفاوت: درک نوع شخصیت. انتشارات روان‌شناسان مشاور.

جان بیبی. (۲۰۰۴). درک آگاهی از طریق نظریه‌ی انواع روان‌شناختی. در سی. پاپادوپولوس (ویراستار)، کتاب راهنمای روان‌شناسی یونگی: نظریه، عمل و کاربردها (صص. ۸۳–۱۱۵). روتلج.

دینوکراتس (۲۰۲۵). پارمنیدس، کاهن آپولو: پژوهشی درباره‌ی قطعات ۲-۸. انتشار مستقل.