Skip to main content

مصاحبه شغلی INTJ شماره ۱

توضیح: مصاحبهٔ زیر حاوی زبان تند و اظهارات تحقیرآمیز است و ممکن است برای همهٔ مخاطبان مناسب نباشد.

خوشحالم که مصاحبه را انجام می‌دهی، مایکل. برای شروع، پیشینه‌ات برای اینکه خودت را INTJ شناسایی کنی چیست؟

شرکت خودم را داشتم و به دلایل کاملاً کاربردی، در حال تحقیق دربارهٔ راه‌های مدیریت افراد بودم چون در آن خیلی موفق نبودم. ابتدا سیستم‌های دیگری مثل DISC را امتحان کردیم، اما نتوانستند توجه مرا جلب کنند. بعداً در تحقیقاتم به MBTI برخوردم. وقتی توصیف نوع خودم را خواندم ـ «دوست دارد مدل بسازد و معیار «آیا کار می‌کند؟» را اعمال کند» و غیره ـ واقعاً با من همخوانی داشت. فقط اثر فورر نبود، چون روی افراد دیگر اعمال نمی‌شد. همیشه احساس می‌کردم متفاوتم بدون اینکه بدانم چرا. فقط یک احساس در پشت ذهنم بود که راهی برای متبلور کردنش نداشتم. و با خواندن این کلمات، بالاخره همه چیز سر جایش نشست.

دیوانه شدم، در فروم‌های اینترنتی اختصاصی تیپولوژی و MBTI ثبت‌نام کردم ـ واقعاً ساده‌لوح بودم، انتظار داشتم INTJهای دیگری مثل خودم پیدا کنم نه INTJهای جعلی که در آن تابلوها آویزانند.

MBTI رسمی را در شرکتمان راه‌اندازی کردیم و همه چیز. من مشتاق بودم، اما کارکنان مشکوک بودند. مدیریت و من سعی کردیم آن‌ها را آرام کنیم و بگوییم فقط سؤالات را صادقانه جواب دهند، اما نمی‌توانم بگویم خیلی موفق بودیم. یعنی گفتند که رعایت می‌کنند، اما در اعمالشان می‌دیدم که رعایت نمی‌کنند. نمی‌توانستم آن را به شکلی بچرخانم که برایشان سرگرم‌کننده به نظر برسد.

متأسفانه وقتی نتایج آمد، ۴۰٪ شرکت به عنوان NTJ برگشتند. من گفتم «خدای من، این بدترین شکست تاریخ است.» شرکتی با ۵۰ نفر که ۴۰٪شان NTJ درمی‌آیند. کاملاً واضح بود که همه در حال تقلید از رهبران شرکت بودند. در آن لحظه بود که فهمیدم پرتره‌های برخی از انواع S چقدر به طرز باورنکردنی偏‌دار هستند و اینکه انواع S واقعاً توانایی شگفت‌انگیزی در تقلید از گروه و تشخیص آنچه از آن‌ها انتظار می‌رود دارند. از بسیاری جهات، این توانایی‌ها در انواع S خیلی بیشتر از انواع N توسعه یافته است، چون انواع N اغلب مشغول آنچه در سر خودشان می‌گذرد هستند و نمی‌توانند از آنچه جلویشان است حساب بردارند.

پس در واقع کمی از سؤالاتم جلو زدی، اما تحصیلاتت چیست و الان چه کار می‌کنی؟

مدرک BA در علوم کامپیوتر دارم. در واقع اصلاً نمی‌خواستم به دانشگاه بروم. ارزشش را نمی‌دیدم. مأموریت من افزایش فضای امکاناتم بود؛ اینکه به من فضا و فرصت بدهد تا آنچه می‌خواهم انجام دهم، و پول عامل محدودکننده بود. پس می‌خواستم آن را بهینه کنم. برای این اهداف، ارزش مطالعهٔ علوم کامپیوتر را اصلاً نمی‌دیدم، هرچند در حوزهٔ فناوری کار می‌کردم. در واقع در حالی که علوم کامپیوتر می‌خواندم، یک شرکت فناوری پیشرو را اداره می‌کردم، پس از نزدیک می‌دیدم که آنچه یاد می‌گرفتیم واقعاً ارزش محدودی دارد. می‌خواستم ترک تحصیل کنم، اما خواهر INFJ من مرا تحت فشار گذاشت که ادامه دهم، و بنابراین مدرکم را گرفتم، هرچند به آن افتخار نمی‌کنم و هرگز به آن نیاز نداشته‌ام.

پس با بیل گیتس موافقی که گفت: «فرض کن دو سال به عمرم اضافه کردی و اجازه دادی به مدرسهٔ کسب‌وکار بروم. فکر نمی‌کنم کار بهتری در مایکروسافت انجام داده باشم.» ـ آیا این دیدگاه تو هم هست؟

خب، مسئله این است که اکثر NTJها آنچه را انجام می‌دهند توجیه می‌کنند ـ البته همهٔ مردم این کار را می‌کنند، اما فکر می‌کنم NTJها به خصوص در این زمینه بد هستند. می‌گویم دانشگاه برایم خوب بود چون آنجا این INTP را ملاقات کردم که دوست مادام‌العمر من شده است.

برخی از کلاس‌های فلسفهٔ علم که برداشتم نیز تا حدی جالب بودند، اما در کل، اگر به مقدار زمانی که در دانشگاه گذراندم نگاه کنم، می‌گویم ارزشش را نداشت. با این حال، شکل‌گیری دوستی با دوست INTPام واقعاً ارزشمند بوده است. هرچند تمام زندگی بزرگسالی‌ام را در بالاترین سطوح دنیای کسب‌وکار گذرانده‌ام، هرگز کسی مثل این مرد را ملاقات نکرده‌ام. البته INTPهای دیگری هم ملاقات کرده‌ام، اما هیچ‌کس به اندازهٔ او نسبت به نظریه کنجکاوی فکری نداشت. از وقتی دنیای корпоратив را ترک کردم، وارد برخی محافل اجتماعی شده‌ام که INTPهای باهوش هم آنجا هستند ـ افرادی که شبیه دوست منند ـ اما متأسفانه متوجه شدم که دوست‌یابی در سی سالگی سخت‌تر از دانشگاه است. حتی اگر هر دو طرف بخواهند دوست باشند، برخوردهایی که دارید به اندازهٔ نوجوانی و اوایل بیست‌سالگی برای شکل‌گیری دوستی‌های عمیق مساعد نیستند.

قبلاً اشاره کردی که صاحب شرکت هستی. می‌توانی کمی بیشتر در مورد آن بگویی؟

بله، اولین شرکتم را همان دوران دبیرستان شروع کردم. به پول نیاز داشتم و قبلاً اطلاعات相当 زیادی دربارهٔ کامپیوترها داشتم. پس با یک دوست جمع شدیم و قطعات سخت‌افزاری مختلف می‌خریدیم، آن‌ها را به کامپیوترهای کارآمد تبدیل می‌کردیم و با سود به افرادی که می‌شناختیم می‌فروختیم. این کار را حدود یک سال انجام دادیم تا اینکه به ذهنمان رسید که برای هر کامپیوتری که می‌فروشیم باید کار یدی انجام شود. این راه وحشتناکی برای کسب درآمد بود. پس به جای آن وارد کسب‌وکار اینترنت شدم و خدمات اینترنت و هاستینگ وب را به شرکت‌ها و افراد خصوصی می‌فروختم. این راه‌حل خیلی بهتری بود، چون در آن خط کاری نیازی نبود برای هر فروش جداگانه ساعت کار بگذارم و درآمد هر فروش هر ماه تکراری بود. وارد کسب‌وکار شدم در زمانی که بسیاری از جنبه‌های آن بازار به صورت مصنوعی محدود یا کمیاب بودند و بنابراین در لبهٔ پیشرو تحولاتی بودم که رخ می‌دادند.

به نوعی، این کمی شبیه بازار بانکداری سرمایه‌گذاری اوایل تا اواسط دههٔ ۲۰۰۰ به نظر می‌رسد که در آن هم پول زیادی برای آن بانکدارانی که اولین کسانی بودند که پلتفرم‌های معاملاتی در دسترس را به سرمایه‌گذاران خصوصی و کوچک عرضه کردند وجود داشت؟

درست است. باید در بازار درست در زمان درست باشی. این بهترین راه برای ثروتمند شدن است اگر از هیچ شروع کرده باشی (مثل من). در آن زمان، مردم هیچ‌چیز دربارهٔ اینترنت نمی‌دانستند. فقط می‌دانستند که می‌خواهند سوار شوند. حالا کارها خیلی سخت‌تر است و رقابت خیلی شدیدتر.

در نظریهٔ کسب‌وکار، چیزی به نام نظریهٔ آب قرمز / آب آبی یا استراتژی اقیانوس آبی وجود دارد. آب قرمز قلمرویی است که قبلاً از رقابت پر شده ـ جایی که کوسه‌ها دارند همدیگر را پاره‌پاره می‌کنند و آب قرمز است چون پر از خون است. آبی آب ناشناخته است ـ جایی که بیرون می‌زنی تا قلمرو جدید پیدا کنی، امیدوار که شاید آمریکا را کشف کنی یا یک مسیر تجاری سودآور جدید به هند. اما همزمان، خطر اینکه ممکن است چیزی هم برایت آنجا نباشد را هم می‌پذیری.

بهترین راه برای ثروتمند شدن پیدا کردن آب آبی بکر است. پس باید این را در ذهن داشته باشی وقتی به صحبت‌های guruهای فناوری که در سیلیکون ولی بزرگ شدند گوش می‌دهی ـ آن‌ها جزئیات تاریخ شخصی خودشان را به تو عرضه می‌کنند و بیشتر آنچه می‌گویند بی‌فایده خواهد بود. آب آبی آن‌ها مدت‌هاست که به آب قرمز تبدیل شده و در بسیاری موارد این آدم‌ها حتی اگر هم بخواهند نمی‌توانند آب آبی جدید را شناسایی کنند.

پس اداره کردن شرکت برای تو چگونه بود؟

برخی از ویژگی‌های شخصی عجیب خودم را در شیوه‌های شرکت گذاشتم. مثلاً در روزهای اول شرکت من تقریباً هیچ بازاریابی انجام نمی‌داد. سال‌ها بعد، این واقعاً به مشکل بزرگی برای ما تبدیل شد، چون شرکت دیگری وارد صحنه شد و بودجهٔ بازاریابی خیلی بزرگی داشت.

برای من بازاریابی احمقانه به نظر می‌رسید. فکر می‌کردم مردم فقط حقایق دربارهٔ محصول ما را می‌خواهند و نه کلی BS شل و ول دور آن. فکر می‌کردم آن‌ها تحلیل منطقی بر اساس داده‌های داده‌شده انجام می‌دهند. فکر می‌کردم مردم این‌طور عمل می‌کنند، چون من این‌طور عمل می‌کنم. اما وقتی آن شرکت دیگر آمد و بازاریابی عالی و محصولی قابل قبول هم داشت، برای من دردسر زیادی ایجاد کرد.

وقتی از داشتن صدها مشتری به هزاران مشتری می‌روی، سطح خدماتی که شرکتت می‌تواند ارائه دهد ناگزیر پایین می‌آید ـ باید پایین بیاید. پس مشتریان شکایت می‌کنند و وقتی این کار را می‌کنند، اگر آن لایهٔ عشق بازاریابی و پفکی دور محصول را نداشته باشی، حتی بیشتر ناراحت می‌شوند. بنابراین بازاریابی در واقع ارزش آن را دارد که به مشتری احساسات مثبت دربارهٔ رابطه‌اش با محصول بدهد.

عشق و پفکی ـ ده سال طول کشید تا این درس را یاد بگیرم.

اما بعد از سمت مدیرعامل کنار کشیدی ـ چرا؟

خب، چهارده سال آنجا بودم که واقعاً احساس می‌کردم خیلی طولانی است. خسته و کسل شدم. اما به دلایلی، پیش‌بینی قوی داشتم که باید بمانم. هرچند از روتین متنفرم و از برخی چیزهای ادارهٔ شرکت هم متنفر بودم، خودم را برای آن سرکوب کردم ـ حتی خودم را قربانی کردم، هرچند به نفع من نبود.

وقتی برخی از کارهایی را که الان انجام می‌دهی می‌بینم، مثل اینکه خودت ژنتیک یاد می‌گیری و هگل می‌خوانی، می‌توانم ببینم که دنیای کسب‌وکار نهایتاً برای تو از نظر فکری خیلی محدودکننده شده بود.

بله، چالش حل شده بود. کسب‌وکار اساساً حل شده بود. در سال‌های آخر به عنوان مدیرعامل، در واقع کسب‌وکار را بیش از حد بهینه کردم چون از روتین روزانهٔ ادارهٔ شرکت خیلی خسته بودم. تیم‌هایی را مأمور کردم که دربارهٔ معماری سازمانی بحث کنند. ساختار زیادی در شرکت ساختم که خیلی جلوتر از نیازهای شرکتی به آن اندازه بود. مثلاً مدیریت ماتریسی و سلسله‌مراتب بالا به پایین و همچنین ساختارهای بین‌کارکردی و زنجیره‌های فرماندهی با اهداف متقابل را برقرار کردم. در نهایت شرکت را با پیچیدگی سنگین کردم فقط برای اینکه ذوق فکری خودم را قلقلک بدهم. سعی می‌کردم همه چیز را پیچیده‌تر از آنچه لازم بود کنم.

پس الان چه کار می‌کنی؟

می‌خوانم و تحقیق می‌کنم، از آزادی که دارم لذت می‌برم. چند سالی از وقتی کنار کشیدم می‌گذرد و از وقتی احساس کردم باید کاری بکنم، خودم را NTP کردم توی این استارت‌آپ فناوری کوچک که به آن‌ها مشاوره می‌دهم و مقداری سهام دارم. «NTP کردن» اصطلاح خودم است برای وقتی که چیزی را آنجا می‌گذاری و بعد منتظر بازخورد از بازار می‌مانی. تمام آن طرز فکر برای من کاملاً بیگانه است. معمولاً با یک هدف قطعی که در ذهن دارم و می‌خواهم در جهان به آن برسم شروع می‌کنم نه اینکه اجازه دهم وضعیت فعلی جهان مرا شکل دهد.

هنوز زمینه‌های زیادی وجود دارد که می‌توان در آن‌ها به اهداف والا رسید. مراقبت‌های بهداشتی زمینه‌ای است که آمادهٔ تحول اساسی است. تمام مدلی که شیوه‌های بهداشتی ما بر آن مبتنی است اساساً همان است که ۷۵ سال پیش بود. بیش از حد دارای مدرک است و به شدت بوروکراتیک ـ واقعاً متورم و غیرقابل انعطاف.

می‌توانم خودم را در حال کار روی بازسازی مراقبت‌های بهداشتی ببینم، اما هنوز هیچ راه مطمئنی برای دستیابی به هدف عمده در آن بخش در ذهنم شکل نگرفته. قصد من وقتی از سمت مدیرعامل کنار کشیدم این بود که فوراً چیزی جدید شروع کنم، اما خسته بودم. واقعاً متوجه نبودم که از نظر جسمی و فکری چقدر فرسوده شده‌ام ـ دنیای کسب‌وکار بعد از ۱۴ سال تلاش مداوم داشت به من فشار می‌آورد.

این روزها احساس طبیعی این است که آرام‌تر باشم ـ دیگر احساس نمی‌کنم باید ۱۰۰٪ خودم را همیشه برای حل اهداف بزرگ به کار بگیرم. اما در پشت ذهنم هنوز ناراحتم که برخی از اهداف بزرگ که می‌خواهم محقق شوند در حال تحقق نیستند. لازم نیست من باشم که آن‌ها را محقق کنم؛ فقط از دیدن اینکه وضعیت نامطلوب ادامه پیدا کند متنفرم. ناکارآمدی یکی از دکمه‌های حساس من است ـ دیدن ناکارآمدی هر روز مرا ناراحت می‌کند.

دوست دارم بیشتر دربارهٔ اینکه ادارهٔ شرکت خودت برایت چگونه بود صحبت کنی. چقدر با تو سازگار بود؟

از حس دستاورد و اینکه با داشتن دستیار شخصی راحت‌تر می‌توانستم کار کنم لذت می‌بردم. همچنین لذت می‌بردم که قبل از اینکه حتی دهانم را باز کنم مورد احترام باشم ـ نیازی نبود موقعیتم را توجیه کنم؛ مردم فقط هر وقت چیزی می‌گفتم می‌گفتند «بله، مایکل.» خوشبختانه دوست INTP دانشگاهی که قبلاً گفتم را داشتم که مرا روی زمین نگه دارد ـ او هیچ اهمیتی به این факт که من مدیرعامل بودم نمی‌داد و همیشه همان‌طور که می‌دید می‌گفت. مردم شوکه می‌شدند وقتی با نظر من یا ارزیابی یک موقعیت مخالفت می‌کرد. واقعاً برای من خیلی ارزشمند بود.

همچنین خوب بود که بتوانم اراده‌ام را اعمال کنم ـ اگر می‌خواستم کاری انجام شود، انجام می‌شد. به عنوان مدیرعامل obviously خیلی راحت‌تر است که چیزی را در سازمان پیش ببری نسبت به وقتی که مدیرعامل نیستی. مثلاً در یک مقطع نرم‌افزار نوآورانه‌ای دیدم که می‌توانست خیلی از خدماتی را که ارائه می‌دادیم ترکیب کند و همه را روی یک پلتفرم مشترک بگذارد. اما هیچ‌کس در شرکت صلاحیت کار با آن نوع نرم‌افزار را نداشت. اگر مدیرعامل نبودم، ممکن بود مردم در برابر پیشنهاد من که به آن اپلیکیشن سوئیچ کنیم مقاومت کنند چون دوست نداشتند ایدهٔ یادگیری مهارت‌های جدید را بپذیرند. اما به عنوان مدیرعامل می‌توانستم صرفاً تصمیم به سوئیچ بگیرم و آن تغییر را اجرا کنم چون می‌دانستم پتانسیل دارد. این واقعیت که کارکنانم مهارت کار با نرم‌افزار را نداشتند وارد معادلات نمی‌شد. باید همان‌طور که من گفتم عمل می‌کردند و آن مهارت‌ها را کسب می‌کردند.

جنبهٔ اجتماعی بودن مدیرعامل را قدردانی نمی‌کردم ـ دوست نداشتم سر مردم را نوازش کنم و بگویم «آفرین.» تمایل داشتم خودم را در دفتر بسته و روی استراتژی‌ها تمرکز کنم. زیاد همکاری نمی‌کردم، نه با کارکنانم و نه با نمایندگان شرکت‌های دیگر. در حالی که مدیرعامل بودم، می‌توانستیم با شرکت‌های دیگر اتحاد ببندیم ـ اتحادهایی که سود نهایی را بالا می‌برد ـ اما همیشه بیشتر روی استراتژی‌های خودم متمرکز بودم.

به همین دلیل می‌دانستم که می‌خواهم یک ESTP جانشین من به عنوان مدیرعامل شود. ESTPهای باهوش واقعاً عالی هستند در کار کردن با فرصت‌هایی که به آن‌ها داده می‌شود ـ آن‌ها هنر گرفتن اصول محکم و حداکثر استفاده کردن از آن‌ها را درک می‌کنند. نامزد جایگزین یک ENTJ بود که او هم برای پست جانشینی من پیشنهاد داد، اما او ادامهٔ برخی از ضعف‌هایی می‌بود که من به عنوان مدیرعامل نشان دادم. هیچ‌کدام از ما بلد نیستیم با مردم تعارف و خوش‌وبش کنیم. اما ESTP این‌طور نیست: او به طرز باورنکردنی در خوش‌وبش با هم کارکنان و مشتریان خوب است و در تطبیق خود با اصول آنچه به ارث برده مهارت دارد. علاوه بر آن، وقتی نوبت به پیش‌بینی آنچه مشتریان می‌خواهند می‌رسد فوق‌العاده بااستعداد است. مثلاً به آزمایشگاه ما آمد و به برخی از پروژه‌هایی که ENTJ و من در حال پختن آن‌ها بودیم نگاه کرد، اما ما اساساً آن‌ها را قطع کرده بودیم چون عملکرد خوبی نداشتند. ESTP بعضی از این برنامه‌ها را گرفت و با تعدادی تغییر در ظاهر دوباره راه‌اندازی کرد که واقعاً با مشتری ارتباط برقرار کرد. پس به نوعی او واقعاً بعضی از ایده‌های ما را قادر ساخت به جایی بروند که ما خودمان هرگز نمی‌توانستیم ببریمشان. مثل این است که ما ماشین مسابقه ساختیم، اما ESTP بنزین آن است.

در این نقطه، معمولاً از مصاحبه‌شوندگان می‌پرسیم بدترین شغلی که تا به حال داشته‌اند چیست، اما به نظر می‌رسد این سؤال در مورد تو سخت باشد چون از دبیرستان خوداشتغال بوده‌ای.

خب، چه می‌توانم بگویم؟ من در کار کردن برای دیگران خوب نیستم. هر چیزی که شامل کار فیزیکی یا روتین باشد برای من نیست. از تعامل با افراد دیگر متنفرم و از چیزهایی که در آن‌ها استقلال نداشته باشم متنفرم. باید عاملیت داشته باشم و آزاد باشم هر لعنتی که دوست دارم انجام دهم بدون اینکه جوابگوی官僚ها و مدیران میانی نگران باشم. به طور طبیعی به سمت زمینه‌هایی کشیده می‌شوم که بتوانم یک وضعیت ناکارآمد بد را بگیرم و به چیزی خوب تبدیل کنم.

پس هیچ شغل بن‌بستی نیست که بتوانی نام ببری که تجربه‌ای کسل‌کننده یا بد برایت بوده باشد؟

درست است. برای همیشه از آن خاطرات لذت‌بخش محروم خواهم بود. فرصتی نداشتم که چنین چشم‌اندازهای هیجان‌انگیزی را برای مرور گذشته به دست آورم.

***

مصاحبه شغلی INTJ شماره ۱ © رایان اسمیت و IDR Labs International ۲۰۱۵.

Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.

IDRLabs.com یک پروژهٔ تحقیقاتی مستقل است که هیچ ارتباطی با MBTI Trust, Inc. ندارد.

تصویر روی جلد مقاله که برای این انتشار سفارش داده شده از هنرمند Georgios Magkakis.

***

IDRlabs offers the following Career Interviews:

FREE