به قلم جسی جرویر و رایان اسمیت
احساس برونگرا در ENFJها
احساس برونگرا تابع غالب ENFJ است و بنابراین رویکرد شناختی اصلی آنها به زندگی به شمار میرود. احساس برونگرا احساسی است که به سمت بیرون، به محیط خارجی هدایت میشود و عمدتاً با هماهنگ کردن خود با افراد و نیازهای آنها جهتگیری میکند. ENFJهای ابرازگر اغلب گرمایی جذاب از خود نشان میدهند که باعث میشود approachable و دوستداشتنی به نظر برسند. آنها واقعاً از یادگیری دربارهٔ مردم لذت میبرند و گوش دادن فعال را به شکل هنری درمیآورند. حتی اگر در لحظهٔ خاصی به شدت به موضوع صحبت شخص دیگری علاقهمند نباشند، اغلب گوش دادن به او را راهی برای ایجاد rapport و کاوش در نیازها و ارزشهای طرف مقابل به عنوان یک انسان میبینند.
به عنوان افراد غالب بر احساس برونگرا، اکثر ENFJها در حس کردن جو عاطفی یا دمای یک اتاق مهارت بالایی دارند. آنها معمولاً سبک اجتماعی با ملاحظهای دارند و غریزهٔ طبیعیشان این است که مطمئن شوند همه حالشان خوب است و احساس میکنند حضورشان مورد توجه قرار گرفته است. در موقعیتهای گروهی، اغلب با همه به نوبت درگیر میشوند، حضور و مشارکت همه را تأیید میکنند و میآموزند که در یک محیط اجتماعی خاص هر کس چگونه حالش است و چه احساسی دارد.
در حالی که احساس برونگرا به خودی خود صرفاً ENFJ را با خلقوخو و نیازهای اطرافیانش هماهنگ میکند، از آنجا تنها یک گام کوچک تا تلاش برای هماهنگسازی خلقوخوهای افراد حاضر، تسکین دادن و صاف کردن جو اجتماعی به سمت توافق و صمیمیت فاصله است.
به عبارت دیگر، اکثر ENFJها در سبک اجتماعی خود این هدف را تنظیم میکنند که همه باید در خلقوخوی دوستانه باشند و همه باید زمان صرفشده برای معاشرت را ارزشمند و معنادار بدانند. به همین ترتیب، اگر کسی احساس ناراحتی کند، اغلب میتوان ENFJها را دید که با مهربانی به سمت او میروند، روحیهٔ افسرده را بالا میبرند، احساسات ضمنی فرد ناامید را شناسایی میکنند و آنچه را که او احساس میکند تأیید میکنند تا طرف مقابل بداند که هرچند در حال مبارزه است، تنها نیست. اینکه احساساتش موجه، ارزشمند و نشاندهندهٔ یک مسئلهٔ واقعی است.
به عنوان یک تابع، احساس برونگرا با جمعآوری پاسخهای عاطفی دیگران در مورد موضوع مورد نظر عمل میکند و به عنوان یک تابع عقلانی یا judging، سپس مسیری یا راهحلی را شناسایی میکند که بیشترین همخوانی را با ارزشها یا پاسخهای بیانشدهای که احساس برونگرا دریافت کرده دارد. هرچند تابع所谓的 احساس نامیده میشود، احساس برونگرا بنابراین به شیوهای عقلانی یا روشمند عمل میکند و اطلاعات را جمعآوری میکند تا راهحلی برای یک مشکل پیدا کند. به این ترتیب، ENFJها را میتوان مهندسانی دانست که با مسئلهٔ هماهنگی عاطفی سروکار دارند و دانشمندانی در معادلهٔ انسانی.
هر دو نوع احساس برونگرا (ENFJها و ESFJها) را میتوان دارای بسیاری از این ویژگیها دانست. اما زمانی که احساس برونگرا با شهود ثانویه جفت میشود، همانطور که در ENFJ هست، محل مسئلهٔ هماهنگی انسانی اغلب از ملموس به انتزاعی گسترش مییابد، از یک موقعیت اجتماعی خاص یا گروهی از افراد به سطح اجتماعی یا آکادمیک حرکت میکند و از خود میپرسد: «این در معنای کلی چه معنایی دارد؟ این دربارهٔ ما به عنوان یک جامعه چه میگوید؟ اهمیت تاریخی این چیست؟»
از آنجا که نقاط محوری یا stepping stones طبیعی احساس برونگرا اغلب ارزیابی احساسات و ارزشهای بیانشده در محیط خارجی است، بسیاری از ENFJها را نیز میتوان دید که در تحقق برنامهها و اهداف خود به شیوهای تقریباً دموکراتیک عمل میکنند. حتی اگر ENFJ دید یا هدفی داشته باشد که دیگران بلافاصله با آن موافق نیستند، ENFJ شروع به جمعآوری印象ها و نظرات دیگران میکند و سپس نقشهٔ ذهنی از اینکه چگونه میتوان به دید او دست یافت شکل میدهد. برای مثال، با همسو کردن دید خود با ارزشهای دیگران یا با تشخیص اینکه چگونه میتوان دیگران را برای حمایت از دید او ترغیب کرد با تأکید بر جنبههایی از آن که به ارزشها و خواستههایی که مردم قبلاً به آنها اعتقاد دارند یا میخواهند محقق شود متصل است.
به این شکل، پتانسیل عظیمی وجود دارد که ENFJها به شدت تحت تأثیر محیط اجتماعی خود قرار گیرند و به نوبهٔ خود تأثیر زیادی بر آن بگذارند. آنها اغلب مدافعان و کاتالیزورهای راهحلها و چشماندازهای بزرگ خواهند بود که مردم را متحد میکند و آنها را به سمت دستیابی به نسخهای از آینده که برانگیزاننده و زندهکننده است هدایت میکند؛ نسخهای که آرمانهای ما را بر پایهای جدید و بالاتر قرار میدهد.
شهود درونگرا در ENFJها
هم شهود درونگرا و هم شهود برونگرا با تشخیص و ادراک الگوها سروکار دارند. به همین ترتیب، شهود با گسترش دیدگاهها سروکار دارد؛ مجموعهای از الگوها و مشاهداتی که مردم را در زندگی هدایت میکنند و چارچوب مفهومی ذهن یک شخص را تعیین میکنند.
شهود درونگرا در ENFJها به آنها اجازه میدهد به دیدگاه شخص دیگری گوش دهند بدون اینکه نیاز به قضاوت داشته باشند که خوب است یا بد، معتبر است یا نامعتبر، درست است یا غلط. ادراک و کاوش خود دیدگاه تنها چیزی است که شهود درونگرا به تنهایی با آن سر و کار دارد. همراه با تابع احساس برونگرای آنها، که بر ارتباط با شخص دیگر و درک اینکه او از کجا آمده تأکید دارد، این موضوع باعث میشود ENFJها شنوندگان عالیای باشند که از یک سو غیرقضاوتگر و دقیق به نظر میرسند و از سوی دیگر تأییدکننده و فعال در گفتگو.
شهود درونگرا همچنین به ENFJها حس چشمانداز میبخشد و آنها را از آگاهی نسبت به یک فرد یا گروه فوری و رفاه آن به دیدگاه اجتماعی، تاریخی یا کهنالگویی میبرد. بنابراین، توسعهٔ جنبشها، چشماندازها و ایدهها در مقیاس بزرگ همانطور که در طول تمدنها شکل میگیرند، معمولاً نقطهٔ کانونی ENFJ خواهد بود.
برخلاف انواع شهود برونگرا (ENTPها و ENFPها)، ENFJها معمولاً در تولید خودبهخودی، سریع و متعدد دیدگاهها و ایدههای جدید مهارت ندارند. به جای اینکه به صورت خودبهخودی انبوهی از ایدههای پراکنده تولید کنند، آنها روشمندتر و هدفمندتر کار میکنند تا زمانی که یک چشمانداز منسجم و compelling در ذهنشان شکل بگیرد. از آنجا که ایدههایشان منسجمتر و نتیجهٔ فرآیند تفکر طولانیتری است، چشماندازهایشان، زمانی که به دیگران ارائه میشود، معمولاً از طعم عجیب یا غیرمتعهدانهای که گاهی در ENTPها و ENFPها دیده میشود اجتناب میکند. در واقع، ENFJها بیشتر تمایل دارند ایدههای خود را پرورش دهند و توسعه دهند تا جایی که دیگران احتمالاً احساس کنند دیوانگی است که با آنها همراه نشوند؛ اینکه کاملاً بدیهی است که مسیری که ENFJ پیشنهاد کرده همان چیزی است که باید انجام شود.
شهود درونگرا همچنین میتواند به ENFJ بینشهای holistic غریزی در مورد اینکه افراد چگونه توسعه مییابند، رشد میکنند و تغییر میکنند اعطا کند. آنها اغلب قادرند حس کنند نقاط ناامیدی و درد برای شخص دیگری کجا قرار دارد، او کجا در حال مبارزه است، چگونه به وضعیت و شرایط فعلی زندگیاش رسیده، از اینجا باید به کجا برود و به چه شیوهای میتواند هدایت شود.
به این منظور، ENFJها اغلب در نقشهایی که میتوانند دیگران را آموزش دهند، کمک کنند یا راهنمایی کنند، برتر هستند. چنین هدایتی گاهی کاملاً شغلی است، اما زمانی که ENFJها بتوانند دیگران را در مورد بینشهایی راهنمایی کنند که به روانشناسی یا توسعهٔ شخصی خود یادگیرنده مربوط میشود، ENFJها واقعاً facilitators عالی تغییر مثبت در اطراف خود هستند. با شهود درونگرا، آنها به دقت قطعهٔ گمشدهٔ پازل را برمیدارند؛ بینشی که برای «آها» لحظهٔ شخص دیگر لازم است جایی که با الهام ضربه میخورند یا بینشی دربارهٔ خود کشف میکنند که آنها را جسور و مشتاق میکند. و با احساس برونگرای سالم، ENFJها درک میکنند که چگونه چنین موضوعاتی را با ظرافت بیان کنند بدون اینکه arrogant به نظر برسند یا اینکه فرآیند تحمیلی باشد.
این ترکیب ENFJها را به طور ظریفی از ESFJها متفاوت میکند. هر دو نوع تابع غالب احساس برونگرا را به اشتراک میگذارند، اما جایی که ENFJ دارای شهود درونگرای کمکی است، ESFJ دارای حس درونگرای کمکی است. از آنجا که حس درونگرا تمرکز شناختی بر طبقهبندی印象هایی است که واقعیت ملموس و تجربی در psyche ایجاد میکند، اساساً ثبت خاطرات، جزئیات و حقایقی است که به تجربهٔ واقعیت ملموس مربوط میشود.
بر این اساس، ESFJها بیشتر تمایل دارند حالات ذهنی یا عاطفی شخص دیگری را تحلیل کنند تا ببینند چگونه میتوان آنها را بر اساس طبقهبندی وقایع در واقعیت ملموس دستهبندی کرد. در حالی که ENFJها، از سوی دیگر، معمولاً رویکرد تحلیلی را تفسیریتر انجام میدهند. یعنی ENFJها عموماً بیشتر تمایل دارند تصویر grand (هرچند speculative و تفسیری) از اینکه شخص دیگر چگونه عمل میکند شکل دهند، تفسیر روانشناختیتری از اینکه شخص دیگر چگونه کار میکند، در مقابل تفسیر factual یا empirical.
حس برونگرا در ENFJها
از آنجا که شهود درونگرا تمایل دارد به یک تصویر ذهنی بالقوه از چیزی کشیده شود، مثل پرندهٔ شکاری دور آن بچرخد و تحلیل خود از آن یک چیز را بارها و بارها از دیدگاههای مختلف تکرار کند، بسیاری از ENFJها تمایل دارند مسائل فکری یا روانشناختی که در حال تفکر دربارهٔ آن هستند را بینهایت پیچیده ببینند. هر بینش، چشمانداز دیگری را آشکار میکند که به نوبهٔ خود پتانسیل بینش دیگری را دارد. هرچه هر بینش بیشتر بررسی شود، بینشهای کشفنشدهٔ بیشتری آشکار میشود که بالقوه وجود دارند.
به این شکل، شهود درونگرا ذاتاً تأملی و دروننگر است و به همین دلیل گاهی میتواند باعث شود ENFJها rumination کنند. اگر مشکلات مفهومی که با آنها درگیر هستند (مانند ترکیب روانشناختی افراد دیگر) بینهایت پیچیده باشند، تنها مسئلهٔ زمان است تا سؤالهای خودشکاکانهای مانند «چگونه میتوانم مطمئن باشم که چیزی را از دست ندادهام؟» شروع به ظاهر شدن کنند.
در اینجا تابع tertiary ENFJ، یعنی حس برونگرا، وارد میشود. به عنوان مخالف شهود درونگرا، حس برونگرا عناصر بیش از حد rumination شهود درونگرا را متعادل میکند و به ENFJها حس وجود فیزیکی خود در جهان و جدایی ملموس و somaticشان از تمهای ذهنی که در غیر این صورت بیش از حد درگیر آنها میشدند میدهد.
حس برونگرا به آنها حس غریزی بودن یک موجود فیزیکی و ارگانیک در بدن خاص، گذراندن زندگی مثل همهٔ دیگران، و لحظه به لحظه میدهد. دیدن اینکه احساسات و نیازهای دیگران، که گاهی به شدت بر حس مسئولیت ENFJ سنگینی میکند، در بدنها و موجودات جدا از ENFJ وجود دارند، چه فیزیکی، عاطفی یا ذهنی. اینکه گاهی حالت عاطفی یا نیاز شخص دیگری باید توسط خود او مدیریت یا تحلیل شود و اینکه برای ENFJ خوب است آن را رها کند.
راه دیگر اینکه حس برونگرا در شناخت ENFJ نقش ایفا میکند این است که به بسیاری از ENFJها قدردانی از فعالیتهای فیزیکی و همچنین حقایق تثبیتشدهٔ واقعیت میدهد. این آگاهی میتواند ENFJهای مفهومیتر را از INFJها جدا کند، زیرا INFJها حس خود را به ناخودآگاه سرکوب میکنند. در نتیجه، خروجی فکری یا مفهومی INFJها تمایل دارد کاملاً noetic باشد، مانند نظریهٔ forms افلاطونی. در مقابل، خروجی ENFJها ممکن است به آن شبیه باشد اما اغلب نقاط ثابت factual خواهد داشت، به طوری که دیدگاهها یا نظریههایشان بیشتر آمیزهای بین noetic و empirical است. divergence بین افلاطون و فیثاغورس ممکن است به عنوان زمینهٔ illustrative در اینجا عمل کند.
تفکر درونگرا در ENFJها
تفکر درونگرا تابع inferior ENFJ است. مانند همهٔ توابع inferior، آن عمدتاً ناخودآگاه است و چالشی (اما همچنین مسیری برای mastery و توسعه) برای ENFJ ایجاد میکند.
تفکر درونگرا از طریق دستهبندیها، سلسلهمراتبها و اصول درونی عمل میکند و وقایع یا ایدهها را به عنوان دکترینهای خالص در خودشان تحلیل میکند، هر ایده را در طرحهای ذهنی قرار میدهد تا relevance نسبی آن را بسنجد و وقوع را بر اساس شرایط خودش ارزیابی کند. به این ترتیب، تفکر درونگرا مخالف احساس برونگرا است که ذاتاً ایدهها را در رابطه با ارزشها و نیازهای بیانشدهٔ مردم، جوامع یا گروههایی که ENFJ را احاطه کردهاند ارزیابی میکند.
جایی که احساس برونگرا اغلب harmony-seeking و جهتیافته به همسویی interpersonal است، تفکر درونگرا به دنبال عقبنشینی و قضاوت پدیدههای ذهنی در خلأ و بدون توجه به stigma اجتماعی یا پذیرش فعلی است که ایده را احاطه کرده. علاوه بر این، تفکر برونگرا ذاتاً synthesizing است و انبوهی از احساسات و اولویتهای پیچیده را به یک کل منسجم میبافد، در حالی که از سوی دیگر، تفکر درونگرا reductionist است و به دنبال تحلیل یک چیز یا ایده به صورت منزوی و تقلیل آن به ویژگیها یا اصول اساسی تشکیلدهندهٔ آن است.
ENFJها اغلب بیشترین چالش را با تفکر درونگرای خود زمانی تجربه میکنند که موضوعی نیاز به تفکر داشته باشد که آنها میدانند احتمالاً باعث آسیب عاطفی خواهد شد یا با واکنش شدید disapproving مواجه میشود. در هر عصر و زمانهای، استدلالها و دیدگاههایی وجود دارد که مطرح کردن آنها good form نیست و در واقع ممکن است speaking aloud آن در ملأ عام counterproductive باشد. برای مثال، در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، برخی نویسندگان atheist عادت داشتند به شیوهای کاملاً reductionist به دین حمله کنند. این atheistها ممکن است از نظر علمی درست گفته باشند، اما شیوهای که مشاهدات علمی خود را با تلاشهای بیرحمانه برای dismantling outlook مذهبی، که برای بسیاری از مردم بسیار عزیز است، bundling میکردند، باعث میشد درگیر شدن با آنها به شیوهای dispassionate، مرور هر استدلال و پرسیدن سادهٔ «آیا این مشاهده درست است؟» دشوار شود.
اغلب این سؤالها، که باید بر اساس principle در نظر گرفته شوند اما پتانسیل آسیب اجتماعی دارند، آنهایی هستند که بسیاری از ENFJها به دلیل تفکر درونگرای inferior خود از دریافت یا شناخت آنها اجتناب میکنند. از آنجا که تابع inferior، به عنوان یک قاعده، بسیار دشوار است با آن درگیر شد، اکثر ENFJها، زمانی که با چنین predicamentی روبرو میشوند، از شیوهٔ contemplation مبتنی بر اصول و reductionist که تفکر درونگرا با آن عمل میکند دوری میکنند و موضوع را به دو تابع برتر خود بازمیگردانند. به جای پیروی از گامهای cool-headed و reductive تفکر، آنها موضوع را بیشتر به شیوهای که توسط احساس و شهودشان تعیین شده contemplate و تحلیل میکنند و تلاش میکنند mores اجتماعی غالب را با راههای brilliant و innovative نگاه کردن به کل predicament متعادل کنند تا impasse دردناک را explain away کنند.
در واقع، مانند همهٔ انواع و توابع inferiorشان، افکار و نتیجهگیریهای تفکر درونگرا میتواند برای ENFJ فوقالعاده ناراحتکننده باشد. شکاف بین آنچه ناخودآگاه درست شناخته میشود و آسیب اجتماعی یا malaise که حس میکنند اگر چنین نتیجهگیریهایی اجازهٔ ایستادن به تنهایی داشته باشند و بخشی از یک کل بزرگتر و inspiring نشوند ایجاد خواهد شد، اغلب منبع بزرگی از استرس برای ENFJ است.
ENFJهایی که در چنگال تفکر درونگرای unintegrated یا unhealthy قرار دارند ممکن است حتی به نسخهٔ crudeای از تفکر درونگرا تسلیم شوند تا نتیجهگیریهایی را که در غیر این صورت توسط رویکرد سالمتر به همان تابع پرورش مییافت دفع کنند. برای مثال، اگر نتیجهگیری نامناسبی توسط ENFJ resisted شود، ENFJ ممکن است راه конкрет انجام مشاهده یا آزمایش را بررسی کند تا نقصهای روشی جزئی در setup پیدا کند و سپس کل可能性 مسئلهٔ تحت بررسی را به دلیل inaccuracies فنی جزئی یافتشده در آزمایش رد کند.
اگر تفکر درونگرا اجازهٔ سهم خود را در psyche یک ENFJ نگیرد، استرسی که تولید میکند میتواند باعث شود برخی ENFJها manipulative و controlling شوند. در این حالت، آنها ممکن است گاهی از gifts واقعی خود برای counseling و هدایت مردم استفاده کنند تا دیگران را به مسیرهایی هدایت کنند که در واقع بیان desires خود ENFJ است و رشد مثبت را به عنوان avenues که با نیازهای ENFJ سازگار است نه نیازهای شخص دیگر framing کنند.
ENFJهایی که در چنگال تفکر درونگرای unhealthy قرار دارند همچنین خطر closed-minded شدن را دارند به این معنا که گاهی مسائل و سؤالات را به شیوهای بیش از حد سیاه و سفید میبینند جایی که تفکر درونگرای primitive به صورت ناخودآگاه برای توسعهٔ سلسلهمراتب rudimentary از خوب یا بد، مفید یا harmful استفاده میشود و اصولی که چنین judgmentهایی را سازماندهی میکنند در واقع elongation ارزشها یا خواستههای خود ENFJ هستند.
از سوی دیگر، زمانی که تفکر درونگرا به شیوهٔ سالمتری در psyche یکپارچه شود، تفکر درونگرا به ENFJها کمک میکند واقعاً یک موقعیت را در عمق بررسی کنند؛ همهٔ متغیرهای در حال کار را ببینند و از نتیجهگیریهای منطقی که ممکن است از آنها گرفته شود نترسند. به جای اینکه به طور مداوم به دنبال reframing موضوعاتی باشند که نامناسب اما درست هستند، احترام سالم به تفکر درونگرا به ENFJ کمک میکند gifts الهام و دیدگاههای مفهومی خود را با اصول dispassionate که باید در نظر گرفته شوند همسو کنند.
هرچند ممکن است عجیب به نظر برسد، گنجاندن reservations نامناسب تفکر درونگرا ممکن است به ENFJها کمک کند درک بهتری از خودشان به دست آورند. زیرا در abstracting away از اعتراضات nagging تفکر درونگرا، ENFJها در واقع گاهی خودشان را cheat میکنند.
مانند همهٔ انواع، زمانی است که از دشواریها و تعارضهایی که در رابطه با شناخت ما ایجاد میشود دوری نکنیم که بیشترین چیز را دربارهٔ خودمان یاد میگیریم. اگر ENFJها مدام از تعارض اجتناب کنند، در واقع فقط از پتانسیل رشد خودشان اجتناب میکنند. به همین ترتیب، برخی خودشان را به دام میاندازند و خود را در نیاز به harmonize مداوم قفل میکنند به جای اینکه گاهی bearer اصول یا خبرهای ناخوشایند باشند. رابطهٔ بهتر با تفکر درونگرا میتواند به ENFJها کمک کند در این زمینه بیشتر از selves authentic خود کشف کنند و احساس بدی نداشته باشند که گاهبهگاه باعث تعارض به نام رشد و خیر بزرگتر شوند.
چنین پذیرش تعارض میتواند همچنین، paradoxically، به ENFJها اجازه دهد به شیوهای بسیار supportiveتر عمل کنند، جایی که واقعاً autonomy شخص را حتی اگر شامل پذیرش truths ناراحتکننده دربارهٔ شخص دیگر باشد respect کنند. و با انجام این کار، قادر به کمک به آن شخص به شیوهای هستند که بسیار بیشتر با nature فردی آن شخص tune است در مقابل vision commonplace یا generalizedتر از اینکه باید چه کار کند.
ENFJهایی که thinking خود را embrace میکنند بنابراین قادرند بدون bias به مردم نگاه کنند و اغلب قادرند به عنوان کاتالیزورهای واقعاً stellar برای تغییر و رشد فردی عمل کنند. آنها میتوانند شخص را در معرض ایدهها، افکار، احساسات و تجربیات transformative متفاوت قرار دهند با تلاش برای فراتر رفتن از ministrations معمول که دیگران ممکن است عرضه کنند و عمل کردن بر اساس درک عمیق اینکه همه باید به شیوهای که برای آنها unique است transform کنند. به این شکل است که ENFJها واقعاً قادر به عمل کردن به عنوان mentors و guides بزرگ تحولات grand-scale هستند—هم در معنای اجتماعی و visionary و هم در سطح فرد.
English
Español
Português
Deutsch
Français
Italiano
Polski
Română
Українська
Русский
Türkçe
العربية
فارسی
日本語
한국어
ไทย
汉语
Tiếng Việt
Filipino
हिन्दी
Bahasa