توسط جسی جرُآر و رایان اسمیت
احساس درونگرا در INFPs
عملکرد غالب INFPs، احساس درونگرا است. این عملکرد که اغلب برای دیگران گیجکننده است، نوعی توجه و حساسیت به احساسات درونی است. در ظاهر ممکن است به نظر برسد که این ویژگی INFPs را خودمحور میکند یا باعث میشود بیشتر به خودشان اهمیت دهند تا دیگران. اما برعکس، اکثر INFPs عمیقاً به دیگران اهمیت میدهند، اغلب به قیمت خودشان.
احساس درونگرا معمولاً به شدت با عواطف شخصی تنظیم شده است که بهماهیت خود ذاتاً субъектив هستند. برای مثال، زمانی که نوستالژیک میشویم و با دیدن چیزی معمولی که ما را به یاد خاطرات عمیقاً شخصیمان میاندازد، به شدت تحت تأثیر قرار میگیریم. یا زمانی که با ناامیدی مواجه میشویم وقتی متوجه میشویم چیزی قرار نیست آنطور که فکر میکردیم پیش برود؛ در واقع اینکه قرار نیست به انتظاری که دقیقاً ما داشتیم، برآورده شود.
نمونههای دیگر عواطف عمیقاً شخصی ممکن است شامل احساس پوچی وقتی کسی که دوستش داریم رفته است یا وقتی نمیتوانیم کارهایی را انجام دهیم که قبلاً از آنها لذت میبردیم، باشد. یا اضطراب و انتظار هیجانانگیز درباره رویایی که داشتهایم و ممکن است بتوانیم برای دیگران تعریف کنیم، اما هیچکس دیگری نمیتواند آن را دقیقاً به همان شکلی که ما تجربه کردیم، تجربه کند.
در هر یک از این موارد، واکنش عاطفی که تجربه میکنیم، واکنشی nuanced است که بیشتر توسط شبکه پیچیدهای از عواطف شخصی تحریک میشود تا خودِ چیزی که اتفاق افتاده است.
در اصل، همه چنین احساسی در درون تجربه میشود، برخلاف واکنشهای عاطفی فوریتری که وقتی مستقیماً به محرکهای خارجی در جهان واکنش نشان میدهیم، تجربه میکنیم؛ مانند اینکه تحت تأثیر یک نقاشی هنرهای زیبا قرار بگیریم فقط به خاطر زیبایی محض آن؛ یا وقتی به آن واکنش نشان میدهیم (مانند حس برونگرا) چون دیگران به ما گفتهاند که باید به آن به شکل خاصی واکنش نشان دهیم یا درباره آن احساس خاصی داشته باشیم (مانند احساس برونگرا).
البته این به این معنا نیست که INFPs – یا در واقع افراد بهطور کلی – هر دو نوع واکنش عاطفی را تجربه نمیکنند. بلکه نکته این است که INFPs اغلب بیشتر با واکنشهایی که در درون شکل گرفته و پرورش یافتهاند، هماهنگ هستند؛ یعنی به سمت درونگرای طیف احساس. در واقع، INFPs تمایل دارند از طریق تجربیات عاطفی مکرر، ایدهآلهای درونی nuanced را به شدت توسعه دهند؛ فرآیندی که بر اهمیت عاطفی درونی بنا میشود تا زمانی که دنیایی کامل از عواطف و ارزشها در درون ساخته شود.
این فرآیند در INFPs دقیقاً به همان شکلی رخ میدهد که INTPها چارچوبهای درونی نظریه و تفکر را برای توضیح چگونگی کارکرد چیزهایی که با آنها مواجه شدهاند، توسعه میدهند. خیلی شبیه به INTPها، INFPs اشیاء و وقایع جهان بیرونی را تجربه خواهند کرد که با گذشت زمان به قضاوتهای عمیقاً درونی و محققشده همگرا میشوند.
با این حال، برخلاف INTP، قضاوتهایی که در روان INFPs شکل میگیرد، تعاریف نظری یا اصول انتزاعی نیستند، بلکه شبکههای زنده و ارگانیک معنا هستند که به شدت توسط آنها احساس میشوند. بیشتر اوقات، این شبکههای معنا آنقدر عمیق توسط INFPs زندگی میشوند که حتی متوجه نمیشوند که در واقع عمیقاً در آنها فرو رفتهاند؛ یا اینکه این شبکهها субъектив و ساخته خودشان هستند. آنها فقط احساس قوی دارند که چیزی درست یا غلط است، یا اینکه آن چیز اهمیت یا معنای خاصی دارد.
چون INFPs آنقدر در چارچوبهای مرجع درونی خود غرق هستند، اگر ببینند دیگران اهمیت چیزی را که INFP در آن دیده است، نادیده میگیرند یا مسخره میکنند، ممکن است برآشفته شوند. این موضوع تا حدی دلیل بسیاری از INFPs است که حرفههای فعالانه را انتخاب میکنند و مدافعان ستمدیدگان و نادیدهگرفتهشدگان میشوند. آنها تمایل دارند اول و foremost به افراد و مبارزات فردی و سرنوشت آنها در جهان اهمیت دهند، نه به شرایط غیرشخصی یا نیروهای اجتماعی بیچهره. آگاه کردن کسی از اینکه در مبارزهاش تنها نیست، اغلب برای آنها مهمتر از تظاهر به این است که همه چیز را میتوان بهصورت کلی، غیرشخصی یا مکانیکی درک کرد. خلاصه اینکه، اکثر INFPs بیشتر نگران کمک به دیگران و ارتباط واقعی با آنها هستند تا تدوین قوانین و مشاهدات کلی که ظاهراً همیشه و برای همه صادق است.
این همه به این دلیل است که در حالی که INFPs واقعاً میخواهند رنج در جهان را کاهش دهند، اغلب بهصورت پارادوکسیکال آگاه هستند که رنج بخشی از شرط انسانی است. INFPs اغلب در این regard بسیار متفاوت از انواع احساس برونگرا هستند، جایی که بسیاری از انواع احساس برونگرا به رنج با آرامشبخشی و اطمینان پاسخ میدهند و به ستمدیدگان اطمینان میدهند که جایی برای آنها هم در جهان وجود دارد و همه چیز خوب خواهد شد.
شهود برونگرا در INFPs
در حالی که توصیفات INFPs میتواند آنها را به عنوان افرادی نسبتاً غمگین یا پر از اضطراب نشان دهد که درباره چیزهایی به ظاهر بیضرر احساسات عظیمی دارند و مثل دختران رمانهای ویکتوریایی غش میکنند، این بسیار دور از حقیقت است.
در واقع، اغلب این ISFPs هستند که افراد ساکتتر یا محتاطتری هستند به دلیل عملکرد کمکیشان، حس برونگرا، و تفاوتهای بین شهود درونگرا و برونگرا. جایی که ISFPs اغلب در نحوه لباس پوشیدن بسیار expressive هستند و ظرفیت زیادی برای spontaneity در اعمالشان دارند، ISFPs بیشتر انرژیشان را جای دیگری صرف میکنند تا در بیان کلامی یا مفهومی chaotic و bubbly که INFPs به خاطر شهود برونگرایشان به نمایش میگذارند.
بهطور کلی، شهود برونگرا INFPs را ترغیب میکند که بیشتر از ایدهای به ایده دیگر بپرند و در تفکر و گفتگو animatedتر از ISFPs به نظر برسند. INFPs اغلب spontaneous، witty هستند و دوست دارند لبخند بر لب دیگران بیاورند و awkwardness را برطرف کنند. آنها اغلب خود را آزادانهتر به صورت کلامی بیان میکنند و همین نوع بیان آزاد و off-handed را در دیگران جستجو میکنند. اغلب دیگران را tease میکنند تا سعی کنند کمی زندگی و احساس به گفتگو بیاورند یا آن را meaningful کنند. در این respect، INFPs خیلی متفاوت از برادران غالب شهود برونگرا، یعنی ENFPs و ENTPها نیستند.
در حالی که INFPs تمایل دارند در ارائه ملموس خود (مانند مد یا سبک زندگی) یک archetype یا سبک خاصی را تجسم بخشند، این ظاهر بهندرت به اندازه ISFPs distinct یا archetypal است. به دلیل شهود برونگرایشان، INFPs تمایل دارند خیلی eclecticتر ظاهر شوند؛ در واقع سبک آنها اغلب bric-a-brac است؛ ترکیبی از مجموعهای از الهامات و ایدههایی که از محرکهای مختلف کشیدهاند که اتفاقاً تخیلشان را قلقلک دادهاند – تقریباً هر طور که هوسشان زده. به این شکل، INFPs تمایل دارند کنجکاوی و شادی almost childlike – و گاهی حتی innocence – داشته باشند، جایی که به چیزها با آن حس wonder دستنخوردهای نگاه میکنند که فقط یک کودک میتواند داشته باشد.
با این حال باید آگاه بود که این ارائه میتواند فریبنده باشد، زیرا هر چقدر INFPs در نگاه اول childlike به نظر برسند، بسیار دور از simpletonهای فکری یا ingénues هستند. در واقع، INFPs اغلب بسیار reflective و جدی هستند، هرچند گاهی آسیبپذیر و دارای دنیای درونی غنی. در دنیای درونیشان، ایدهآلها و باورهای عمیقاً درونی را پرورش میدهند و علیرغم façade نسبتاً laid-backشان، اغلب افراد به شدت motivated هستند. برخی حتی ممکن است حدس بزنند که façade بیضرر وسیلهای برای جلوگیری از compromise کردن – یا جلوگیری از scrutiny دیگران – این دنیای درونی حساس و unique آنهاست.
این حس idiosyncrasy و wonder درونی است که از نظر سبک زندگی، اغلب INFPs را به حرکت از شخصی به شخص دیگر، از جایی به جای دیگر سوق میدهد، یادگیری، احساس کردن و رشد کردن، در حالی که از passions خود به شکلی که برایشان真实 است دنبال میکنند و اجازه میدهند به شکل شخصی شکوفا شوند. اکثر INFPs سالها طول میکشد تا به حس رشد و تحول در و از طریق آنچه انجام میدهند برسند، که بهوسیله آن میتوانند خود را با authenticity حمل کنند و زندگی را کاوش کنند تا selves authentic خود را بیشتر توسعه دهند.
برای دیگران، بهخصوص برای انواع احساس برونگرا، این yearning ممکن است در نگاه اول INFPs را self-centered نشان دهد، اما در واقعیت، INFPs تمایل دارند تقریباً همه اعمال انجامشده توسط فرد را به صورت earnest، transformative ببینند. بنابراین کاوش، engagement و احساس کردن آنچه درگیر آن هستند، نیازی ندارد که به هیچ وجه حول یا متمرکز بر خود INFP بچرخد. در واقع، بسیاری از INFPs در واقع در نحوه ارتباط با دیگران، از selflessترین، givingترین و altruisticترین انواع هستند.
یک جنبه که INFPs علیرغم عملکرد کمکی شهود برونگرایشان، تمایل دارند بسیار متفاوت از ENFPs و ENTPها باشند، این است که اساساً internally driven هستند. آنها چالشها و شغلها را نه столько برای پاداشهای خارجی یا status که فراهم میکنند، بلکه برای تحولات درونی و alignment بیشتر با ارزشهایی که میتوانند بیاورند، قبول میکنند. از طرف دیگر، برخلاف ISFPs، INFPs میتوانند به دلیل طبیعت multifaceted شهود برونگرا، به جهات متضاد متعددی کشیده شوند. در حالی که شهود درونگرای ISFPs تمایل دارد تمرکز عمیقتر، هرچند narrower، به آنها بدهد.
به دلیل oppositionها بین دو عملکرد برترشان – احساس درونگرا و شهود برونگرایشان – INFPs اغلب longing دارند که selves authentic خود را آزادانه بیان و کاوش کنند در حالی که同時 longing برای تحول و رشد واقعی، singular و درونی دارند. طبیعت kaleidoscopic شهود برونگرا گاهی به این معنی است که yearning همیشگیشان برای کاوش با نیاز درونی (و بزرگتر)شان برای commitment و تمرکز اصلی شخصیتشان بر ارزشها و avenues singular در تضاد قرار میگیرد.
حس درونگرا در INFPs
در INFPs جوانتر یا immature، حس درونگرا اغلب به عنوان restrictive یا dogmatic دیده میشود. با این حال، هر چقدر کاوش بیپایان avenues و ارزشهای مختلف زندگی freeing باشد، به تنهایی نیز منجر به حس مبهم از self میشود مگر اینکه با چیزی مداومتر coupled شود. گاهی اوقات، فرد نمیتواند self authentic خود را پیدا یا کشف کند مگر اینکه آن self را از طریق integration با تجربه نیز بسازد.
این حس semi-conscious تمایل به ساخت character از طریق تجربه است که اغلب yearning دیدهشده در INFPs برای «بازگشت به basics» را القا میکند. یعنی تمایل به کاهش برخی عناصر cluttered یا self-contradictory در زندگیشان (که از طریق شهود برونگرا کشف شده) با نگرشی self-reliantتر و perpetual. این yearning اغلب در INFPs به شکل minimalism ظاهر میشود، برای مثال، در تمایل به کمتر وابسته شدن به فرهنگ تجاری و consumerist؛ تمرکز کمتر بر possessions worldly؛ ترک زندگی برای سفر کردن برای مدتی؛ زندگی در انزوا؛ در harmony با طبیعت، یا شاید پیوستن به جامعهای که همه زندگیهای سادهای را در pursuit ارزشهای مشترک lead میکنند.
صرفنظر از اینکه این yearning چه شکلی بگیرد، وقتی INFPs حس درونگرایشان را توسعه میدهند و با آن تماس برقرار میکنند، تمایل دارند متوجه شوند که برای توسعه بیشتر خود، باید از طریق simplicity بهجای multiplicity به دنبال چالش کشیدن خود باشند.
چالشهایی که INFPs در انجام این کار با آن مواجه میشوند اغلب به آنها inner reserve of strength میدهد. ارتباطشان با حس درونگرا آنها را بیشتر از آنچه در زندگیشان نیاز دارند و نیاز ندارند آگاه میکند؛ بیشتر از آنچه میتوانند و نمیتوانند انجام دهند آگاه میکند، و در واقع بیشتر از خودشان آگاه میکند چون limitations self authenticشان را پیدا میکنند بهجای اینکه سعی کنند آن limits را فراتر از آنچه existence اجازه میدهد push کنند یا self را بهطور نامحدود expand کنند.
از طریق ارتباطشان با حس درونگرا، INFPs اغلب مجبور میشوند مهارتهایی توسعه دهند که به زندگیشان حس regularity و reliability میدهد، که در نهایت در حس اعتمادبهنفس بیشتر در خودشان manifest میشود. زمانی که مجموعهای از روشهای practiced و proven را hone کنند که بتوانند برای گرفتن نتایج خاص منظم به آنها تکیه کنند، پتانسیل شخصی بیشتری برایشان unlocked خواهد شد تا از آن استفاده کنند. چنین روشهایی میتواند از organizedتر شدن (مثلاً استفاده از planner یا schedule) تا یادگیری بودجهبندی و توجه به پول یا mastering مهارتهای job-specific بیشتر که آنها را در کار و careers resourceful میکند و در نتیجه freedom و self-assurance بیشتری به آنها میدهد، متغیر باشد.
به این شکل، حس درونگرا میتواند به INFPs mature کمک کند احساس کنند که handle روی چیزها دارند. به آنها کمک میکند focus کنند و خود را direct کنند، که تمایل دارد به این معنی باشد که کمتر با ایده settling down یا ایجاد baseای که بتوانند از آن lives مورد نظرشان را بسازند، مخالف باشند.
به همین ترتیب، ارتباط healthy با حس درونگرا به بسیاری از INFPs کمک میکند متوجه شوند که برخی چیزها در زندگی، و همچنین حس واقعی character، فقط میتواند از طریق overcoming تجربیات مکرر به شکل consistent و integrated ساخته شود.
تفکر برونگرا در INFPs
به عنوان عملکرد inferiorشان، تفکر برونگرا عمدتاً به صورت unconscious در INFPs وجود دارد. این موضوع بیشتر در dislikeشان از سیستمهای rigid که افراد را از بیان selves authenticشان باز میدارد، دیده میشود. رایجترین بیان این dislike از سیستمها احتمالاً stereotype یا cliché اغلبدیدهشده INFP به عنوان activist یا hippie است که میخواهد از «سیستم» با اظهارنامههای مالیاتی، bankers، lawyers، accountants و شرکتهای بزرگ escape کند یا آن را dismantle کند.
در حالی که فقط یکی از نتایج ممکن رابطه INFP با تفکر برونگرای inferiorشان است، این trope با این حال illustrative است، زیرا بسیاری از INFPs واقعاً علیه modes سازماندهی impersonally regimented اطرافشان rebel میکنند. و در این respect، آنچه ممکن است به عنوان corporations greedy دیده شود؛ صنعتیسازی که محیط طبیعی را نابود میکند؛ نهادهای دولتی corrupt، militaries یا نیروهای پلیس که با impunity عمل میکنند – در واقع همه این سلسلهمراتب impersonal بزرگ – برای بسیاری از INFPs اهداف evident به نظر میرسند.
روبهرو شدن با این شیوههای سازماندهی انسانها؛ سیستمهایی که در آنها شخصیت فرد تمایل دارد توسط ساختار overshadowed یا repressed شود، بنابراین parallel بیرونی مبارزه درونی INFP برای ارتباط با عملکرد inferiorشان است. بسیاری از INFPs noticeably wary از چنین ساختارهایی هستند و آنها را inherently flawed میدانند.
INFPs که رابطه particularly strained با تفکر برونگرای inferiorشان دارند ممکن است حتی این ساختارها را evil ببینند. برخی ممکن است افراد را بر اساس «سیستمی» که بخشی از آن هستند و represent میکنند قضاوت کنند و بنابراین paradoxically در نهایت individuality آن افراد را نادیده بگیرند یا reduce کنند به همان شکلی که سیستم انجام میدهد. برای مثال، یک peace activist ممکن است سربازی را به قاتل بودن متهم کند بدون اینکه توقف کند و سرباز و داستانش را بشناسد؛ اینکه چرا جنگید؛ چرا آنچه کرد کرد، و واقعاً به چه چیزی believe دارد.
INFPs که رابطه truly unhealthy با عملکرد inferiorشان دارند ممکن است حتی در نهایت هدف activist خود را destroy یا sabotage کنند با unconscious کردن activismشان به عنوان expression خودشان بهجای فعالیتی که potentially بتواند تغییرات یا benefits societal tangible ایجاد کند. برای مثال، وقتی برخی activists رفاه حیوانات به رهگذران تصادفی که کت خز پوشیدهاند حمله میکنند تا statement بدهند و در نهایت بهجای raising awareness، دشمن درست میکنند. بدون تلاش healthy برای درک تفکر برونگرای خود، چنین افرادی اغلب اقداماتی настолько extreme انجام میدهند که دیگران را alienate میکنند و statementهایی настолько fanciful و unworkable میدهند که به جای تلاش برای ایجاد تغییر meaningful، expression sentiment فردی INFP میشوند.
با این حال باید به خاطر سپرد که اینها نمونههایی از تفکر برونگرا در unhealthyترین حالت آن در INFPs هستند و همه انواع پتانسیل struggle با عملکرد inferiorشان را به شکل analogous دارند ( pitfalls concrete متفاوت هستند، اما challenge ارتباط با inferior به صورت ساختاری یکسان است). همچنین باید شناخت که در حالی که این fluctuations inferior گاهی به excesses میپیچد، معمولاً از striving genuinely idealistic برای بهتر کردن جهان برای ستمدیدگان، marginalizedها، ignoredها و underdog ناشی میشود.
برعکس، رابطه matureتر با عملکرد inferior عموماً منجر میشود INFPs متوجه شوند که در حالی که ideal یا agreeable با ارزشهایشان نیست، امور جهان گاهی نیاز به نوع تفکر « lesser of two evils» دارد. یا اینکه گاهی بهسادگی hard است تغییر meaningful بدون کمک و کار دیگر افراد به دست آورد و برای این هدف، بسیار hard است افراد را بدون مقدار سلسلهمراتب یا ساختار کلی که بهنوعی authenticity فردی را برای هدف collaborative سرکوب میکند، به کار با هم وادار کرد.
به این شکل، INFPs mature تمایل دارند متوجه شوند که چنین شیوههای systemic سازماندهی در مقیاس بزرگ inherently evil نیستند بلکه اغلب consequence نیاز به سازماندهی افراد و necessity انجام دادن کارها هستند.
این از طریق چنین integrationی از inferior است که INFPs اغلب قادر میشوند solace پیدا کنند در این واقعیت که واقعاً نه تنها ممکن است protest کرد بلکه تغییر اجتماعی meaningful ایجاد کرد. اینکه livesشان خیلی richer خواهد بود اگر روی توسعه مهارتها برای کمک به دیگران و ایجاد improvements meaningful در regard چیزهایی که میتوانند تغییر دهند تمرکز کنند، و اینکه improvements incremental realistic اغلب بهتر از هیچ بهبودی نیست.
مانند همه انواع، عملکرد inferior عمدتاً unconscious در INFPs است. بهجای caught up شدن با تمایل به حمله یا dismantle کردن سیستم، INFPs اغلب بهتر است به حس درونگرای tertiary خود روی بیاورند تا بهطور continuous و methodical از مراحل مورد نیاز برای ایجاد تغییری که میخواهند در جهان ببینند کار کنند و متوجه شوند که این گامهای concrete و اغلب کوچکمقیاس به سمت تغییر است که با گذشت زمان در نهایت به impacts در مقیاس بزرگ که خیلی از INFPs desire دارند، flourish میشود.
English
Español
Português
Deutsch
Français
Italiano
Polski
Română
Українська
Русский
Türkçe
العربية
فارسی
日本語
한국어
ไทย
汉语
Tiếng Việt
Filipino
हिन्दी
Bahasa