Skip to main content

مصاحبه شغلی INTP شماره ۱

سلام اوون. ممنون که این مصاحبه را انجام دادی. قبل از اینکه شروع کنیم، سابقه‌ات برای شناسایی خود به عنوان INTP چیست؟

من تست رسمی MBTI را سه یا چهار بار داده‌ام و همیشه INTJ می‌گیرم با INT به عنوان نقاط کاملاً واضح و J به صورت ضعیف بیان‌شده. بنابراین در واقع، تجربه قبلی من با این سیستم نشان می‌دهد که من INTJ هستم.

خب، آیا به تو درباره توابع توضیح دادند، برای مثال درباره تفاوت بین تفکر درون‌گرا و شهود درون‌گرا؟

نه، فکر می‌کنم ممکن است روی یک اسلاید یا چیزی شبیه آن اشاره کرده باشند، اما تمرکز کلی روی دوگانگی J/P خود بود. «Jها از قبل برنامه‌ریزی می‌کنند و Pها انعطاف‌پذیرتر هستند.» و من از قبل برنامه‌ریزی می‌کنم.

هاها، این دومین بار در طول این سری مصاحبه‌هاست که با ارزیابی رسمی MBTI از نوع شخصیتی کسی مخالف هستیم. خوشبختانه، خوانندگان ما نسبتاً آگاه هستند، پس بیایید از تو مصاحبه بگیریم و ببینیم چه پیش می‌آید. در نهایت روز، مطمئنم که آنها خواهند توانست خودشان درباره مسئله INTP/INTJ نظر دهند. خب تحصیلاتت چیست و сейчас چه کار می‌کنی؟

من کارشناسی ارشد اقتصاد دارم و در حال حاضر به عنوان تحلیل‌گر سیاست‌گذاری در یک اتاق فکر کار می‌کنم. پیش از آن، به عنوان یک کارمند ارشد دولتی در سمت کارشناس اقتصاد کار می‌کردم.

اتاق فکر چیست؟ و یک تحلیل‌گر سیاست‌گذاری چه کاری انجام می‌دهد؟

اتاق فکر سازمانی است که تحلیل‌ها و توصیه‌های سیاستی انجام می‌دهد، تحقیقات انجام می‌دهد، و راه‌حل‌های خاصی را برای مشکلات اجتماعی advocacy می‌کند، مانند سیاست اجتماعی، تغییرات آب و هوایی، نظامی و امنیت، مالیات، حقوق مالکیت، و غیره. اتاق فکری که برای آن کار می‌کنم عمدتاً با حقوق مالکیت، مالیات، و فلسفه سیاسی سروکار دارد.

یک مقاله معمولی از من معمولاً درباره اقتصاد کلان عمومی، مالیات، سیاست انرژی، یا بخش مالی است. برای مثال، مالیات فقط مسئله «درصد فلان از درآمدت را به دولت بپرداز» نیست؛ بلکه labyrinth گسترده‌ای از tentacles است که در همه جهات کشیده شده‌اند. تقریباً همه چیز به某种 شکلی مشمول مالیات است و مالیات شخص بر اساس سطح درآمد، سود سرمایه، مالکیت سهام، کمک‌های خیریه، و غیره نوسان دارد، بنابراین پیشنهاد بهبود نحوه مدیریت این هیولا کار فکری بسیار پیچیده‌ای است.

برای مثال، اگر بخواهم بفهمم بهترین راه برای overhaul سیستم مالیات حاشیه‌ای چیست، می‌نشینم و از خودم می‌پرسم: «کلید این مسئله چیست؟» می‌توانم مدت طولانی درباره آن فکر کنم. وقتی این کار را انجام می‌دهم، همه چیز مربوط به مسئله را به اصول و اجزا کاهش می‌دهم: ادبیات موضوع را می‌خوانم، و سپس یک مدل اقتصادی می‌سازم که مسئله را پوشش دهد. بهترین چیز درباره اقتصاد بخش مدل‌سازی است - ساختن و jongling معادلات. در واقع ریاضیدان خیلی قوی‌ای نیستم، اما در ساخت مدل‌هایم دقیق هستم و این خیلی راه می‌برد.

پس تو از آن نوع اقتصاددان‌هایی نیستی که به این مدل‌های عظیم سوگند یاد می‌کنند که هزاران متغیر را در بر می‌گیرند تا سعی کنند همه داده‌های شناخته‌شده را پوشش دهند - مدل‌هایی که jungianها ممکن است آن را سبک تفکر برون‌گرا بنامند؟

نه، در مورد من، دقیقاً برعکس است: سعی می‌کنم مدل‌های مینیمالیستی و elegant بسازم که چیزهای زیادی به تو بگویند در حالی که فقط تعداد بسیار کمی假设 می‌کنند. البته، برای درک یک مسئله به زبان اقتصادی، در نهایت باید اعداد روی آن بگذارید. اما شخصاً، بیشتر به جنبه کیفی چیزها علاقه‌مندم - فکر می‌کنم اگر بنشینی و آن را تحلیل کنی بهتر می‌توانی مسئله را درک کنی به جای اینکه فقط محاسبات انجام دهی و اعداد را به شیوه از پیش تعیین‌شده «کتاب درسی» اجرا کنی. ریاضیات ابزار شگفت‌انگیزی است، اما در واقع وقتی مسئله را به صورت تحلیلی فکر می‌کنم به جای اینکه خودم را با اعداد غرق کنم، مسائل را واضح‌تر می‌بینم. همچنین متوجه شده‌ام که اگر آن پایه نظری را نداشته باشم که مدت طولانی درباره یک مسئله فکر کرده باشم، تمایل دارم همه جزئیات مربوط را فراموش کنم: نام‌ها، تاریخ‌ها، مکان‌ها، و ارقام مستقیماً از پنجره بیرون می‌روند و تحلیلم خیلی بدتر خواهد بود. برای من می‌توان گفت که آن ساعت‌های طولانی تفکر درباره مسئله به صورت抽象 است که به من امکان می‌دهد حقایق مربوط را به خاطر بسپارم.

همکار من در اتاق فکر این ISTJ اقتصاددان است که وقتی به به خاطر سپردن جزئیات می‌رسد، فوق‌العاده قوی است: وقتی تحلیلی ارائه می‌دهد، عملاً هر رقمی که به آن تحلیل مربوط است را از حفظ می‌داند. نمی‌دانم چگونه این کار را می‌کند؛ او فقط همه را در سرش به خاطر دارد. انگار کتابخانه‌ای از حقایق و ارقام آنجا وجود دارد. او همچنین وقتی به اجرای اعداد و انجام محاسبات پیشرفته در همان لحظه می‌رسد، استثنائاً قوی است، در حالی که من به ارقامم آهسته‌تر می‌رسم. مدل‌هایم را می‌سازم و سپس به تدریج ارقامی از آنها استخراج می‌کنم. سپس از هر رقم و اثرات تخمینی و مزایا و معایب آن یادداشت برمی‌دارم. در نهایت، همه را کنار هم می‌گذارم و تحلیلم را می‌نویسم.

وقتی مقالاتت را می‌خوانم، یک چیزی که درباره سبک تو به من ضربه می‌زند این است که بسیار fair-minded است. حتی وقتی هدف تحلیلت انتقاد از افرادی است که با آنها مخالف هستی، به نظر بسیار even-handed و باز به بررسی دیدگاه آنها و دادن benefit of the doubt می‌آیی.

ممکن است به نظر نرسد که بخواهم نتیجه‌گیری خاصی را به زور در گلوی خواننده فرو کنم، اما مطمئن باش که می‌خواهم. فکر می‌کنم چنین چیزی به نام درست و غلط وجود دارد، اما از طرف دیگر، باید به این واقعیت باز باشی که خواننده ممکن است کسی باشد که متفاوت از تو فکر می‌کند. اگر فقط rhetoric و polemics زیادی در یک گزارش بگذاری، پس چگونه می‌خواهی افرادی را که اساساً با تو موافق نیستند قانع کنی؟

ذکر کردی که به عنوان کارمند دولتی کار کرده‌ای. آیا می‌گویی که شاید بخشی از سبک even-handed خود را نیز از کار در آن محیط یاد گرفته باشی؟

اوه، قطعاً فکر می‌کنم هر ویژگی‌ای که پیش از استخدامم در این خطوط داشتم، تنها توسط کار برای دولت تشدید شده است. در چنین محیط بسیار politicized، باید همیشه به صورت pragmatic فکر کنی. برای مثال، اغلب اتفاق می‌افتاد که من و همکاران اقتصاددانم به نتیجه‌گیری واضحی درباره یک مسئله خاص می‌رسیدیم: «آن مالیات را کاملاً حذف کن و سپس درآمد را از مالیات این چیز آنجا به دست آور.» این حتی خیلی سخت هم نبود. اما سپس سرمان به دیوار آجری مکانیسم‌های داخلی دولت برخورد می‌کرد. می‌بینی، در خدمت دولتی اغلب پیش می‌آید که راه‌حل مستقیم - که می‌توان به صورت ریاضی نشان داد به نفع همه ذی‌نفعان است - «سیاسیاً غیرممکن» تلقی شود، که یعنی به قانون تبدیل نخواهد شد، حتی اگر وزرا گاهی ببینند که از کجا آمده‌ای.

در چنین محیطی، باید مدام به خودت یادآوری کنی: «من می‌دانم first-best چیست. اما اگر روی میز نباشد چه؟ second-best چیست؟» مردم همیشه می‌گویند باید مدیران اجرایی بیشتری در سیاست باشند، اما من می‌گویم در واقع باید کارمندان دولتی بیشتری در سیاست باشند چون، برخلاف CEOها، کارمندان دولتی می‌دانند که اصلاح مشکلات دولت چقدر سخت است: خیلی پیچیده‌تر از نوشتن یک قانون «کاملاً منطقی» به شیوه‌ای است که استراتژی کسب‌وکار یک корпорация را تعیین می‌کنی. وقتی به سیاست در سطح ملی می‌رسد، «کاملاً منطقی» اغلب به این معناست که لایحه‌ات از پارلمان عبور نخواهد کرد. باید حس فکری بسیار دقیق داشته باشی از اینکه سیاستمداران مختلف به چه چیزهایی توافق خواهند کرد (گاهی حتی با اکراه توافق خواهند کرد) و چه چیزهایی به طور خودکار turnoff برای آنها خواهد بود. و باید لایحه را به گونه‌ای تنظیم کنی که اکثریت پارلمان فکر کنند دقیقاً به منافع آنها صحبت می‌کنی، در حالی که در واقعیت منافع آنها یک چیز نیست، بلکه ممکن است بین خودشان به طور قابل توجهی diverge کنند.

گاهی مکانیسم‌های عملی دولت حتی بدتر از چیزی است که همین الان پیشنهاد کردم. یک بار در جلسه‌ای با بالاترین سطح رهبری سیاسی کشور نشسته بودم و آنها دو پیشنهاد سیاستی را که internally در حزبشان آمده بودند به من نشان دادند: یکی به شدت به کارآفرینان startup آسیب می‌زد و دیگری بانکداری سرمایه‌گذاری و معاملات سهام را نابود می‌کرد. و گفتند: «خب، اوون، ما می‌دانیم که تو کارشناس هستی و خوشت نخواهد آمد، اما باید به احساسات مردمی که به ما رأی داده‌اند pandering کنیم.» پس باید به آنها مشاوره می‌دادم که کدام یک از این دو لایحه به شدت بد بدتر است. در عمل، به من اجازه دادند یکی را veto کنم، پس واقعاً باید lesser of two evils را انتخاب می‌کردم. حالا اگر فقط آنجا می‌نشستم و به برتری حرفه‌ای‌ام چسبیده بودم، و به طور قاطع حفظ می‌کردم که هر دو این لوایح فاجعه سیاستی هستند، ممکن بود هر دو تصویب شوند. پس می‌توان گفت که به شیوه‌ای بسیار واقعی، سال‌های کارم برای دولت به من هنر نه فقط درست بودن در خلأ، بلکه ارزیابی آنچه ممکن است و عواقب اقداماتت ممکن است چیست را نیز آموخت.

بسیاری از مردم احتمالاً frustrating پیدا می‌کنند که آنجا بنشینند، بدانند که حق با آنهاست و نتوانند آن را اجرا کنند. به سال‌های خدمت دولتی‌ات چگونه نگاه می‌کنی؟

در واقع، فکر نمی‌کنم آنقدر بد بود. بسیاری از کارمندان دولتی افراد باهوشی هستند - خیلی باهوش‌تر از سیاستمدار متوسط - و آنها در بسیاری از جنبه‌ها با یکدیگر توافق دارند. پس حتی اگر راه‌حل مورد علاقه‌ات به قانون تبدیل نشود، همچنان توسط افراد جالب زیادی احاطه شده‌ای که جهان را همان‌طور که تو می‌بینی می‌بینند و می‌دانند که گذراندن هر قانون هوشمندانه‌ای از پارلمان چقدر سخت است. همه ما عادت کرده بودیم که خیلی سخت روی یک لایحه کار کنیم، فقط برای اینکه به نفع چیزی کمتر prudent رد شود. اگر هیچ چیز دیگری نباشد، این حس comradeship را در میان ما پرورش داد.

بسیاری از مردم این را متوجه نیستند، اما افراد جالب واقعاً کالای لوکس هستند در خطوط همه لوکس‌های دیگری که پول می‌تواند بخرد. احاطه شدن توسط افراد جالب اولویتی است که اکثر مردم وقتی موجودی از آنچه در زندگی‌شان می‌خواهند می‌گیرند، از آن غافل می‌مانند. حتی افراد بسیار ثروتمند گاهی ممکن است با همکاران و دوستان غیرجالب گیر کنند چون هرگز به ذهنشان خطور نکرده که فقط تا نقطه خاصی به پول و دستاورد نیاز داری و بعد از آن، افراد جالب تمایل دارند ارزش بیشتری به زندگی‌ات بدهند.

پس چرا شغلت را تغییر دادی و دولت را به خاطر اتاق فکر ترک کردی؟

خب، چیزی که در دولت زیاد اتفاق می‌افتد این است که افرادی که خوب کار می‌کنند مدام ارتقا پیدا می‌کنند. مسئولیت مدیریت بیشتری و بیشتری می‌گیرند تا اینکه در نهایت دیگر کارهایی را که در آن خوب هستند انجام نمی‌دهند - دقیقاً همان چیزهایی که باعث ارتقایشان شده بود. در مورد من، مسئولیت زیادی هم گرفته بودم. در نهایت داشتم تحلیل‌های ۱۲ نفر دیگر را طرح‌ریزی و framing می‌کردم، اما دیگر وقت تحلیل‌های خودم را نداشتم. به زبان career معمولی، «فراتر» از آن نقطه پیشرفت کرده بودم - خیلی بالا در سازمان رفته بودم. مسئولیتی که با رهبری همراه بود بین من و passionم که ساختن مدل‌های اقتصادی و فکر کردن عمیق درباره مسائل پیچیده است، مانع ایجاد کرده بود.

مدیر بودن برای تو نبود.

اوه، اشتباه نگیر، تجربه تنوع و نگاهی اجمالی به تحلیل‌های ۱۲ نفر مختلف در هفته سرگرم‌کننده بود. اما به نقطه‌ای رسیدم که تصمیم گرفتم نمی‌خواهم کاری را که واقعاً مرا motivated نگه می‌داشت رها کنم، و بنابراین شغلم را تغییر دادم و شروع به کار در اتاق فکر کردم جایی که، به طور اتفاقی، آنجا هم افراد جالب زیادی وجود دارد. فکر کنم دوست دارم با متخصصان کار کنم.

جالب است که می‌شنوم می‌گویی روی افراد جالب premium می‌گذاری، چون چیزی که متوجه شده‌ام این است که بسیاری از اقتصاددانان باهوش که در خدمت دولتی کار کرده‌اند تمایل دارند به آنچه «افراد احمق» می‌بینند تیراندازی کنند. آنها تمایل دارند چیزهایی بگویند که مدام خودشان را smarter از همه دیگران نشان دهند. اما من هرگز ندیده‌ام تو چنین کاری بکنی. فکر می‌کنی چرا اینطور است؟

در واقع، فکر نمی‌کنم هرگز توسط آنچه ممکن است stupid people بنامید احاطه شده باشم. من درجه‌ای از احترام شخصی برای هر سیاستمدار عمده‌ای که closely با او کار کرده‌ام داشته‌ام. توجه کن که همه سیاستمداران را respect نمی‌کنم - اما کسانی را که در نهایت one-on-one به آنها مشاوره می‌دادم respect می‌کردم. فکر می‌کنم وقتی سیاستمداران را از بیرون نگاه می‌کنی، آسان است که آنها را scumbag بنویسی، اما باید درک آنچه واقعاً بودن یک سیاستمدار مثل چیست را توسعه دهی: دانستن اینکه آنها از چه چیزی عبور می‌کنند و چه چیزی لازم است تا انتخاب شوند. باید خودت را در موقعیت آنها بگذارید و فکر کنی، «برای اینکه این سیاستمدار دیدگاهم را قبول کند باید چه کار کنم؟» به نوعی، باید با دیدگاه آنها همدلی کنی. نه به شیوه احساسی یا روانشناختی، بلکه به شیوه فکری و policy-driven. به طور اتفاقی، این تمرینی است که افراد بیشتری می‌توانند با سودمندی انجام دهند: همیشه محکوم کردن کسی آسان‌تر از به زحمت افتادن برای فهمیدن اینکه چرا شخص معینی آنچه را باور دارد باور دارد و چه nugget of truth ممکن است در دیدگاه او nested باشد، هر چقدر با آن مخالف باشی.

***

مصاحبه شغلی INTP شماره ۱ © رایان اسمیت و IDR Labs International ۲۰۱۵.

Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.

IDRLabs.com یک پروژه تحقیقاتی مستقل است که هیچ ارتباطی با MBTI Trust, Inc. ندارد.

تصویر جلد در مقاله برای این انتشار از هنرمند Georgios Magkakis سفارش داده شده است.

***

IDRlabs offers the following Career Interviews:

FREE