مصاحبه توسط رایان اسمیت
سلام شان. ممنون که این مصاحبه را انجام دادی. قبل از اینکه شروع کنیم، زمینهات برای شناسایی به عنوان INFJ چیست؟
من روانشناس دارای مجوز هستم و در استفاده از ابزار رسمی MBTI نیز گواهی دارم. چندین نسخه مختلف از آزمون را انجام دادهام و به طور اجتنابناپذیری به عنوان INFJ بیرون میآیم. همیشه احساس کردهام که INFJ هستم و هرگز هیچ شکی در مورد آن نداشتهام. وقتی برای اولین بار توصیف آن را خواندم، واقعاً خیلی منطقی به نظر رسید.
J/P برای من چندان منطقی نیست - من آنقدرها هم منظم نیستم. اما از نظر توابع شناختی، قطعاً از Fe استفاده میکنم و نه Fi. همچنین خوشحال بودهام که متوجه شدم درونگرا هستم. به همین ترتیب، خوشحال بودم که متوجه شدم چیزی به نام حسگر-شهودی وجود دارد، زیرا اکثر اعضای خانوادهام از نوع S هستند.
چگونه برای اولین بار با MBTI آشنا شدی؟
از طریق دوستی که از دانشگاه میشناختم با آن آشنا شدم. در مورد تیپولوژی یونگ مطالعه کردم و فکر کردم بسیار جالب است. هر چیزی که در مورد آن پیدا میکردم خواندم. مجذوب آن شدم و میخواستم آن را در کار بالینیام با بیماران ادغام کنم. در آن زمان، به عنوان روانشناس در بیمارستان کار میکردم و خیلی محکم استدلال کردم که کارفرمایانم باید گواهینامهام را تأمین مالی کنند. خیلی مصر بودم که آنها باید هزینه کنند تا من این کار را انجام دهم.
بله، من تو را در عمل دیدهام - وقتی بخواهی خیلی قانعکننده هستی.
هاها - یکی از دلایل اینکه خیلی قانعکنندهام این است که وقتی دارم آن را میگویم، خودم کاملاً به آن باور دارم. گواهینامهام را گرفتم و علاقهام از آنجا فقط بیشتر و بیشتر شد. سپس با شما دوستانی آشنا شدم که در این زمینه بسیار آگاه هستید - یعنی شما guys خیلی چیزها میدانید. چیزی که من عاشق تیپولوژی شدم این بود که این یک راه بسیار سیستماتیک برای کار با روانشناسی طبیعی است که میتوانم آن را در کنار درمان روانشناسی غیرطبیعی در یک محیط بالینی به کار ببرم.
جالب است که این را بگویی، چون اکثر روانشناسان دارای مجوز تمایل دارند تیپولوژی یونگی را نادیده بگیرند. معمولاً میگویند که در محیط بالینی بیفایده است.
در واقع، فکر میکنم تیپولوژی یونگی در محیط بالینی بسیار مفیدتر از کاربرد آن در زمینه منابع انسانی و تیمسازی است، که کاربردهای رسمی و تأییدشده ابزار MBTI هستند. تیپولوژی یونگ فقط ارزش پیشبینی محدودی دارد، و مهارتها و رویکردهایی که افراد به محیط کار میآورند ممکن است بسیار متفاوت از آنچه شخصیتشان است باشد. اما در محیط بالینی، بیمار معمولاً باید در بخشی از فرآیند درمانی، یک یا چند realization اساسی در مورد خود و جایگاهش در جهان انجام دهد. از این نظر، تیپولوژی یونگی برای من بسیار مفید بوده است زیرا برخی نشانههای کهنالگویی به اینکه بیمار واقعاً ممکن است چگونه باشد ارائه میدهد.
پس نیازی نیست قلم و کاغذ دربیاورید و بیمار را وادار به انجام آزمون کنید، یا حتی تئوری را به طور صریح به هیچ وجه ذکر کنید تا از آن استفاده کنید. شما فقط بر اساس اصول آن عمل میکنید که در ذهنتان دارید، درست است؟
کاملاً. دقیقاً درست است. از صدها بیمار که درمان کردهام، یک یا دو بار به یونگ یا MBTI اشاره کردهام. از تیپولوژی استفاده نمیکنم تا بیمارانم را به روانشناسان کوچک تبدیل کنم. در عوض، از آن استفاده میکنم تا به مردم توضیح دهم که چرا میتواند خوب باشد که فرد باز و انعطافپذیر باشد، برای مثال، و چرا چنین افرادی نباید احساس بدی داشته باشند حتی اگر والدینشان و همه افراد خانوادهشان بسیار منظم باشند و به آنها بگویند که آنها نیز باید منظم باشند و از قبل برنامهریزی کنند. یا ممکن است از تیپولوژی استفاده کنم تا توضیح دهم چرا اشکالی ندارد که با کسی که همیشه خیلی منطقی است عصبانی شوید و چرا اشکالی ندارد که آن را یک تحریک ببینید.
برای من personally، دانستن این موضوع نیز ثمربخش بوده است که همه افراد برای تحول و بهتر شدن به یک رویکرد بسیار نظری یا انتزاعی به مشکلاتشان نیاز ندارند. در واقع، اکثر مردم خیلی بهتر عمل میکنند اگر فقط به آنها مثالهای concrete و تشبیهات بدهید بدون تئوری. یادگیری این موضوع برای من چشمگشا بوده است.
چیز دیگری که تیپولوژی یونگ به من آموخته این است که به ارزش انواع حسگر و ورودی آنها توجه داشته باشم. برای من، هیچ چیز آزاردهندهتر از این نیست که در میانه باز کردن طرح بزرگتان برای اینکه چیزی چگونه باید باشد، ناگهان یک نوع S بیاید و با جلب توجه به کلی جزئیات واقعی که هیچ ایدهای در مورد چگونگی برخورد با آنها ندارید، چوب لای چرخ بگذارد! با گذشت زمان، خیلی متواضع شدهام در برابر دیدگاههای انواع S - متواضعی به شکلی که بسیاری از انواع N نیاز دارند متواضع شوند. شما به آسمان نگاه میکنید، همه آن صورتهای فلکی هیجانانگیز سیارات و ستارگان را آنجا میبینید. در ذهنتان، به سمت دید بهتری از آنها حرکت میکنید و با سرعت زیاد پیش میروید، فقط برای اینکه یک نوع S بیاید و اشاره کند که ماشین را از جاده خارج کردهاید و اینکه بنزینش هم تمام شده است.
مطمئنم خوانندگان ما با یادگیری اینکه شما گواهینامه رانندگی ندارید، آرامش خاطر خواهند یافت. - شما قبلاً تحصیلاتتان را به ما گفتهاید، اما сейчас چه کار میکنید؟
به عنوان روانشناس ارشد در یک بخش روانپزشکی کار میکنم، که یعنی رئیس چند روانشناس دیگر هستم. کارم به صورت ۵۰/۵۰ تقسیم میشود بین انجام کارهای معمولی روانشناس (یعنی درمان و تشخیص)، و سپس شرکت در جلسات سازمانی و اداری با پزشکان، پرستاران و روانشناسان دیگر. همچنین باید کار زیردستانم را سازماندهی و برنامهریزی کنم.
پس احساستان در مورد اینکه مسئول مدیریت کار دیگران هستید چگونه است؟
نمیتوانم بگویم که انجام آن برایم آسان است. در شغلهای قبلیام جایی که مسئولیتهای مدیریتی داشتم، از آنها مثل طاعون دوری میکردم، حتی وقتی در موقعیتی بودم که انتظار میرفت دیگران را مدیریت کنم. اما در شغل فعلیام در بخش، زیردستانم همه خیلی خوب هستند، پس تقریباً میتوانم ناراحتیام از مدیریت آنها را تحمل کنم. اگر کمتر همکاری میکردند، برایم سختتر میشد. اما چون آنها خوب هستند، این باعث میشود من هم بخواهم با آنها خوب باشم. به راحتی میتوانم در دفتر بنشینم و ساعات و مسئولیتهای آنها را خودم برنامهریزی کنم، اما این کار را نمیکنم. اصرار دارم که همه باید در آنچه انجام میدهیم دخیل باشیم و همه باید نظرشان را بدهند.
شما بر文明 اصرار دارید - به دیکتاتور تبدیل نمیشوید.
اصلاً دیکتاتور نیستم. نظرات محکمی در مورد رهبری در بخش و اینکه چگونه باید انجام شود دارم. اما حتی اگر با بالادستیها مخالف باشم، لزوماً صحبت نمیکنم. برای مثال، وقتی صحبت از دورههای آموزشی میشود که میتوانیم به عنوان بخشی از توسعه حرفهای مداوممان بگیریم، مدیریت بیمارستان تمایل دارد آنقدر نامنظم عمل کند که هیچ راهی برای دانستن اینکه چه کسی کدام دورهها را میگیرد وجود ندارد، و هیچ راهی برای دانستن اینکه مدیریت کدام انواع دورهها را حاضر است تأمین مالی کند وجود ندارد. هیچ شفافیتی وجود ندارد. همه چیز درباره این است که فرد پزشک، پرستار، یا روانشناس بتواند مدیریت را قانع کند که برای او اسپانسر شود، و این باعث ایجاد حسادت و احتیاط زیاد در اطراف بخش میشود.
اگر مسئول مدیریت برنامه آموزشی ما بودم، اصرار میکردم که یک استراتژی باز و کلی در مورد اینکه کدام دورهها به چه کسی داده شود، چگونه برای آنها درخواست شود، چه کسی چه چیزی گرفته است، و غیره وجود داشته باشد. اگر مدیریت این کار را انجام میداد، در یک چشم به هم زدن همه حسادت را برطرف میکرد. اما انجام نمیدهند. بنابراین به عنوان نوعی شورش خاموش خودم، از رفتن به هر دورهای که بخش پیشنهاد میکند خودداری کردهام. مخفیانه به برخی از آنها رفتهام، اما خودم هزینهشان را پرداخت کردهام. این راه من برای نشان دادن این است که مخالفم.
و این برای تو چطور پیش رفته؟
خب، بعد از اینکه مدیریت حسابهای شش ماه آخر را بررسی کرد و متوجه شد که من حتی یک دوره هم قبول نکردهام، شروع کردهاند به ترغیب من که برخی دورهها را قبول کنم - هر دورهای، واقعاً. آنها نمیتوانند روانشناس ارشدشان هیچ آموزشی دریافت نکند. از بیرون بد به نظر میرسد.
«خفه شو و پول ما را بگیر!»
چیزی شبیه به این.
بیایید کمی عقبنشینی کنیم. همیشه میخواستی روانشناس باشی؟
اوه، خیلی زیاد. از وقتی خیلی کوچک بودم - مثل دوران دبستان - این تصویر از خودم را در setup رواندرمانی کهنالگویی داشتم - من که در صندلی راحتی یادداشت برمیدارم، بیمار روی کاناپه به من اعتماد میکند. میدانستم که میخواهم روانشناس باشم. به کتابخانه مدرسه میرفتم تا ادبیات روانکاوانه پیدا کنم و توتم و تابو فروید را برداشتم، که هنوز در مدرسه راهنمایی آن را خواندم. نمیتوانم بگویم که در آن زمان همه چیز آن را درک کردم، اما تمهای کلی و آن شیوه تفکر - مردان جوان که پدرشان را میکشند و آنقدر تحت فشار وجدان بدشان قرار میگیرند که باید خدا را اختراع کنند تا کفاره آن را بدهند - آن کل جهان و اصطلاحات فقط با من جور شد. دقیقاً همان لحظه میدانستم که روانشناسی جالبترین چیز در جهان است.
همانطور که مطمئنم آگاه هستی، INFJها گاهی اوقات به عنوان «نوع روانشناس» stereotype میشوند. فکر میکنی چه چیزی تو را از سایر روانشناسان متمایز میکند؟
[شان برای مدتی فکر میکند.] واقعاً چیز جالبی است. به عنوان درمانگر، باید سه چیز باشی: همدل، الهامبخش، و حاضر. همیشه فکر میکردم نقطه قوت من در همدل بودن است، اما اخیراً کشف کردهام که رویکرد من خیلی بیشتر درباره حاضر بودن است. متمرکز بودن روی آنچه در بیمار اتفاق میافتد، بیرون آوردن آن و اعتبار دادن به احساسی که او در مورد آن دارد. این جایی است که من excellence دارم. حتی اگر رؤسای بیمارستان بگویند که باید از schemaها استفاده کنم، یا اینکه باید درمان را طبق یک روش خاص انجام دهم، اگر چیزی جالب پیش بیاید تردیدی نمیکنم که آن دستورالعملها را رها کنم. احساس گناه نمیکنم اگر یک جلسه را صرف صحبت با بیمار در مورد دوستدخترش کنم به جای OCD یا افسردگیاش. و علاوه بر این - گاهی اوقات آن OCD یا افسردگی اصلاً درباره علائم نیست، بلکه درباره چیزی عمیقتر است که فقط با صحبت کردن در مورد آنچه واقعاً در ذهن بیمار است میتوان به آن رسید. به عنوان درمانگر، برای همین لحظات زندگی میکنم - آن لحظاتی که هوا در اتاق سنگین میشود و زمان متوقف میشود چون بیمار در حال تجربه یک epiphany تغییردهنده زندگی است.
تفاوت بین حاضر بودن و همدل بودن چیست؟
حاضر بودن درباره آنجا بودن است - وقتی کاملاً پر شدهای از آنچه شخص دیگر در حال گذراندن آن است و به هیچ وجه درگیر مشکلات خودت نیستی. همدل بودن، به نوعی، فقط درباره بازتاب دادن شخص دیگر است. خارج از درمان موقعیتهایی وجود دارد که من فقط ۲۰٪ حاضر هستم، و واقعاً خیلی از آنچه کسی میگوید خسته شدهام، اما هنوز میتوانم آن شخص را وادار کنم ساعتها در مورد خودش صحبت کند فقط با بازتاب آنچه میگوید و بازگرداندن آن به او. همیشه ذهنم را منفجر کرده است که چطور میتوانی افراد را وادار کنی حرف بزنند و حرف بزنند انگار فردایی وجود ندارد اگر فقط بلد باشی چطور این کار را انجام دهی. و اغلب برایم منبع تعجب بوده که چرا افراد بیشتری این کار را انجام نمیدهند.
برخی افراد میگویند که وقتی اینطور آنها را paraphrase میکنند احساس میکنند دارند از شخص دیگر مسخرهبازی درمیآورند - انگار واقعاً توهین به شخص دیگر است.
در این صورت به این دلیل است که آن را به عنوان یک تکنیک میبینند؛ به عنوان «چیزی که انجام میدهی»؛ دستکشی که برای هدف خاصی میپوشی، چون باید یک کار خاص انجام دهی. باید به طور طبیعی برایت بیاید. باید آن را در رویکردت بگنجانی. کارل راجرز بود که این رویکرد را پیشگامی کرد، و برای او paraphrase کردن اصلاً درباره شخص دیگر نبود - همه چیز درباره خودش بود. برای او کاملاً طبیعی بود که آنچه بیمار میگوید را خلاصه کند و آن را با کلمات خودش بیان کند. این یک تکنیک نبود، بلکه طبیعیترین چیز در جهان بود.
خب، چیز دیگری که کارل راجرز گفت این است که واقعاً نمیتوان روانشناس تربیت کرد - اینکه برخی افراد به سادگی natural هستند، در حالی که دیگران نیستند.
این довольно controversial است. اما رک و پوستکنده بگویم، کاملاً موافقم که برخی افراد به طور طبیعی در رواندرمانی بهتر از دیگران هستند و اینکه، در هسته آن، واقعاً نمیتوان کار زیادی برای تغییر آن انجام داد. مهارتهای generalized که در رواندرمانی دخیل هستند - میتوان کمی آنها را آموزش داد. اما درست است که به نوعی، کیفیت اساسی بودن یک روانشناس خوب چیزی است که برخی افراد بیشتر یا کمتر با آن به دنیا آمدهاند و دیگران ندارند. مثل اینکه شما guys در تیپولوژی natural هستید، و دیگران نیستند. البته با تیپولوژی یونگی، همه باور دارند که专家 هستند، که کمی خندهدار است، چون تایپ کردن صحیح کسی خیلی سختتر از بسیاری از کارهایی است که روانشناسان معمولاً انجام میدهند.1
بله، این یک irony است، و ممنون از کلمات مهربانانهات. اما بیایید در مورد چیز دیگری صحبت کنیم. همیشه به عنوان روانشناس بالینی کار میکردی؟
نه. بعد از فارغالتحصیلی از دانشگاه، به عنوان رواندرمانگر入门-level در مرکزی برای افرادی که از نظر اجتماعی مشکل داشتند کار کردم. در شغل فعلیام در بخش، با روانپاتولوژی و اختلالات بالینی کار میکنیم، در حالی که به عنوان روانشناس اجتماعی در آن مرکز، بیشتر با بیمارانی کار میکردم که از نظر اجتماعی آسیبپذیر بودند، اما لزوماً از علائم بالینی رنج نمیبردند. آن نوع مشکلات برای من کمتر جالب بودند.
یک روز، دوست ENTJ ام از دانشگاه زنگ زد و گفت که در حال راهاندازی شرکت تحقیقات بازار خودش است. از من پرسید آیا نمیخواهم موقعیت روانشناس اجتماعی را رها کنم و به جایش برای او کار کنم. قبلاً او را خیلی خوب میشناختم، چون در دوران دانشگاه روی برخی پروژهها با هم کار کرده بودیم، و ما دو نفر به عنوان دوست خیلی به هم نزدیک شده بودیم. احساسات mixed در مورد ترک رواندرمانی برای دنیای کسبوکار داشتم، اما در نهایت، عنصر انسانی و ارتباط شخصیام با ENTJ مرا به آن کشاند.
کار در تحقیقات بازار برای تو چگونه بود؟
اوه، در مقایسه با رواندرمانی تفاوت prestige بسیار زیادی وجود دارد. هنوز خیلی با آن درگیر هستم. حتی با اینکه عاشق انجام رواندرمانی هستم، هویتی که با آن همراه است خیلی متفاوت از آنچه بودن یک مشاور کسبوکار سطح بالا در تحقیقات بازار بود است. به عنوان مشاور، کارتان تأثیر بیشتری دارد، پول بیشتری به دست میآورید، و مردم بیشتر به زمان شما احترام میگذارند. aura فرد خیلی prestigiousتر است.
همچنین، وقتی به顶 در تحلیل بازار میرسی، چالشهایی که به تو ارائه میشود چنین density و scopeی دارند که پیچیدگی صرف آن просто هیجانانگیز است. بینشهایی که اگر واقعاً سخت در مورد آن مشکلات فکر کنی میتوانی به دست آوری просто شگفتانگیز هستند. و چون برای دیگران مشاوره میدهی، نیازی نیست نگران دفاع از status quo در سازمان باشی و اینکه مردم ممکن است به خاطر چیزی که پیشنهاد میکنی شغلشان را از دست بدهند. به عنوان مشاور، آزادی داری که مشکلات را به هر شکلی که مناسب میبینی حمله کنی، و فرصتی به دست میآوری که واقعاً نحوه انجام کسبوکار کل سازمان را تغییر دهی.
میتوانستم کاملاً وسواس پروژههایی که روی میزم فرود میآمدند بشوم. برای مثال، یک بار مسئول یک پروژه تحلیل عمده در مورد کنترلهای از راه دور بودم. برای چهار ماه، تمام جهان من حول کنترلهای از راه دور میچرخید. هر چیزی که میتوانستم در مورد آنها یاد بگیرم یاد گرفتم، از جمله البته اینکه مردم کنترلهای از راه دور را چگونه воспри میکردند، چگونه از نظر روانشناختی به آنها واکنش نشان میدادند، و اینکه چه چیزی را در مورد آنها دوست داشتند و چه چیزی را دوست نداشتند. وقتی در نهایت یافتههایم را ارائه دادم، مشتری承认 کرد که دیدگاه من نسبت به مشکل آنقدر دقیق و منطقی بوده که با همه افراد شرکت همخوانی داشته است. آنها علناً و بدون هیچ reservation گفتند که من obviously درست میگفتم و اینکه قبلاً هرگز مشکل را به این شکل فکر نکرده بودند. این مرا خیلی proud کرد.
این نکته جالبی در مورد تحقیقات بازار است، در واقع - اگر تحلیل ضعیفی ارائه دهی، مردم شروع به سوال کردن از همه چیز در مورد گزارش تو خواهند کرد: «دادههایت چقدر محکم هستند، حجم نمونهات چقدر بزرگ است، مطمئن شدی که برای این و آن تصحیح کنی، و در مورد آن چیز دیگر اینجا چطور، و آیا حتی میدانی چگونه این نوع تحلیل آماری پیشرفته را انجام دهی؟» اما اگر خوب انجامش دهی و یک قطعه تحقیق spectacular ارائه دهی، یافتهها برای مشتری آنقدر intuitively درست به نظر خواهند رسید که همه این سوالات انتقادی در مورد «علم» و «روشها» просто از پنجره بیرون میروند. هیچ کلمهای در مورد آن چیزها گفته نمیشود. یک تحلیل متوسط تمایل دارد کمی بحث ایجاد کند، اما یک تحلیل brilliant مستقیماً به استخوان میرود - این یکی از بسیاری paradoxes تحلیل بازار است.
پس در تجربه تو، موفقیت درباره برنده شدن بحثهای فنی در مورد تئوری، روش، و علم نیست. «برد» خیلی بزرگتری برای تو این است که به مردم بینش حیاتی که نیاز دارند بدهی تا همه چیز برایشان کلیک کند.
دقیقاً. سپاسگزارترین مخاطبی که میتوانی داشته باشی وقتی با گروهی از businessmen هستی و مطالعهای از کسبوکارشان انجام دادهای و برگشتی تا آن را برایشان ارائه دهی است. ارائه گزارش به این شکل واقعاً فرصتی است برای کمک به افراد درگیر برای نگاه کردن به خودشان در آینه. و این زمانی است که مردم واقعاً interested میشوند. این یک لحظه tender است که شنوندگانات vulnerable هستند، اما همچنین خیلی باز، و جایی که امکان داری به آنها بینش جدید بدهی.
ذکر کردی که صاحب این شرکت تحلیل بازار یک ENTJ بود، پس فرض میکنم که شما دو نفر به نوعی با هم کار میکردید. چطور میگویی رویکرد تو با رویکرد او متفاوت بود؟
اوه، در خیلی چیزها متفاوت بودیم - در هر چیزی از pitch فروش اولیه تا ارائه گزارش نهایی، واقعاً خیلی متفاوت بودیم. از طرف من، تمایل داشتم پروژهها را به دست بیاورم چون مشتریان مرا دوست داشتند و چون در حضور من احساس امنیت میکردند. ENTJ پروژههای زیادی را از دست میداد به خاطر پیچیدگی ذاتی در برخی فروشها - او فاقد tact دیپلماتیک و صبر slow-burning لازم برای به دست آوردن برخی پروژههایی بود که نیاز به politicking و ارتباطات شخصی داشتند. به طور خاص، نمیتوانست خودش را با سرعت آهسته در بخش زیادی از بخش عمومی تطبیق دهد جایی که مردم با همان urgency که در بخش خصوصی دارند پیش نمیروند - افرادی که عجلهای برای بستن نداشتند واقعاً برای او مشکل ایجاد میکرد. او بیشتر cowboy بود، که با bankers سطح بالا و شرکتهای املاک و مستغلات درگیر میشد، با آنها hardball بازی میکرد و به همان خوبی که دریافت میکرد میداد در تلاش برای کسب احترام آنها و top dog بودن. من اصلاً stomach برای چنین چیزی نداشتم.
ما همچنین خیلی متفاوت بودیم در اینکه چگونه خود پروژهها را tackle میکردیم. برای من، غمانگیزترین لحظه کل فرآیند روزی بود که باید به مشتری برمیگشتی و تحلیلات را ارائه میدادی، چون مهم نیست چقدر خودم را در جهان آنها و مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم میکردند غوطهور کرده بودم، همیشه میتوانستم ببینم که چطور میتوانستم عمیقتر بروم و حتی implications بیشتری در مورد مشکلی که سعی در حل آن داشتند کشف کنم. ENTJ خیلی بیشتر متمرکز بود روی پیدا کردن یک راهحل خاص برای مشکل، به جای اینکه به خود مشکل interested باشد. از لحظهای که پروژه را به دست میآورد، به خودش فکر میکرد: «راهحل مشکل چیست و چگونه میتوانیم آن را implement کنیم؟» و این همان چیزی بود که پروژه برای او بود.
میگویی که او perfectionist کمتری نسبت به تو بود؟
نمیدانم آیا مسئله perfectionism است، چون میتوانی خیلی perfectionistic در مورد راهحلها هم باشی. او خیلی جدی بود در مورد پیدا کردن راهحلهای concrete و برنامههایی برای اینکه چگونه آنها را practically implement کنند. یک گزارش typical او معمولاً با بخشی به نام: «۱۷ چیزی که کسبوکار شما باید انجام دهد» تمام میشد.
من همیشه چنین چیزی را uninteresting مییافتم. برای من، همه چیز درباره درک کل entirety مشکل و سپس درک آن در عمق بود. وقتی این کار را انجام دهی، گامها تمایل دارند خودبهخود materialize شوند. برای من، بینشها مهمتر از این هستند که با آنها چه کار کنی.
به نوعی، مثل شخصیت گندالف در فیلمهای ارباب حلقهها است. میدانم که فیلمها خوب و از نظر aesthetic خوب ساخته شده بودند. اما برای من، نوعی خوابآور بودند. با این حال، هر بار که گندالف ظاهر میشد، واقعاً برای من hit the spot بود. آن، کاملاً و تماماً، واقعاً چیز من بود. حتی لازم نبود گندالف باشد: این صحنه کهنالگویی با مرد wise است که راهنمایی به قهرمان ارائه میدهد در مبارزهاش برای دستیابی به یک quest خاص. قهرمان گیج، uncertain، و به دنبال راهی برای tackle مشکلی است که کاملاً insurmountable به نظر میرسد. سپس، در بزرگترین لحظه doubt، مرد wise از sidelines وارد میشود و بینش حیاتی به قهرمان ارائه میدهد که خودش نمیتوانست به آن فکر کند.
این همچنین نحوه فکر من در مورد کاری است که در تحقیقات بازار انجام دادم: کاملاً واضح بودم درباره این واقعیت که من قهرمان نبودم، بلکه sage بودم؛ helper در sidelines. برای من رضایت زیادی در این بود که بتوانم وارد شوم و کمی clarity ذهنی برای دیگران در میانه chaos که با آن دست و پنجه نرم میکردند ایجاد کنم. اما آگاهی نیز وجود داشت که، به عنوان helper، کنترل آنچه قهرمان بعد از آن انجام خواهد داد را نداری، و اینکه تا زمانی که او بر اساس بینشهایی که به او دادهای عمل کند آنجا نخواهی بود؛ اینکه آنجا نخواهی بود تا در جشن شرکت کنی وقتی او rewards را درو میکند و corkهای шамپاین در حال باز شدن هستند. melancholy خاصی در این وجود دارد که حدس میزنم من هم آن را دوست دارم.
ENTJ در پذیرش آن limitations مشکل بیشتری داشت. این مشکل رویکرد او بود - خیلی arrogant بود. وقتی میخواهی هم helper باشی و هم قهرمان، و فکر میکنی میتوانی هر دو نقش را بهتر از هر کس دیگری انجام دهی، خیلی arrogant میشود. هیچ کس ارباب حلقهها را دوست نمیداشت اگر گندالف فقط hobbitها را نادیده میگرفت و خودش حلقه را به Mount Doom میبرد. میگفتند، «وای، چه smartassای!» وقتی در آن نقش هستی، باید limitations خودت را بدانی، وگرنه مردم دیگر به تو گوش نمیدهند. آن نقش را به تو نمیدهند اگر backseat drivingشان کنی و خیلی hands-on باشی.
هاها! به نظر میرسد که واقعاً teethهایت را در آن نقش فرو بردی و حتی راهی برای urgeات به انجام رواندرمانی در حالی که به عنوان مشاور تحقیقات بازار کار میکردی پیدا کردی. اما در نهایت، به سمت رواندرمانی proper برگشتی - چرا؟
به نوعی، همیشه میدانستم که بیشتر از تحقیقات بازار میخواهم رواندرمانی انجام دهم. اما از طرف دیگر... [شان کمی مکث میکند.] اجازه بده اینطور بگویم: هرگز شغلی نداشتم که بیشتر اوقات ambivalent در مورد آن نباشم. میتوانم دلایل خاص به تو بدهم - در تحقیقات بازار too much bravado وجود داشت، و در بخش too little respect برای کاری که انجام میدهی وجود دارد - اما در نهایت روز، فکر میکنم این ambivalence بیشتر به من به عنوان یک شخص مربوط است تا خود شغل. همیشه بخشی از من هست که سعی میکند نور را در تاریکی و تاریکی را در نور ببیند. حدس میزنم این هم بخشی از دلیل این است که حتی با اینکه میدانستم calling واقعیام رواندرمانی است به تحقیقات بازار رفتم. و همچنین بخشی از دلیل اینکه، حتی با اینکه کاملاً متقاعد بودم که فقط یک stint کوتاه در تحقیقات بازار انجام میدهم قبل از بازگشت به رواندرمانی، در نهایت سالها آنجا ماندم.
یادداشتها
-
برای درک اینکه چرا تیپولوژی خیلی سختتر از سایر انواع کار روانشناختی است، به مقاله ما در مورد معرفتشناسی هایک از علوم اجتماعی مراجعه کنید.
***
INFJ مصاحبه شغلی #۱ © رایان اسمیت و IDR Labs International ۲۰۱۵.
Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.
IDRLabs.com یک پروژه تحقیقاتی مستقل است که هیچ ارتباطی با MBTI Trust, Inc. ندارد.
تصویر روی جلد در مقاله توسط هنرمند Georgios Magkakis برای این انتشار سفارش داده شده است.
***
IDRlabs offers the following Career Interviews:
FREE
- ESTJ Career Interview 1 - Sarah, an IT project manager.
- ESTJ Career Interview 2 - Natalie, an internal auditor.
- ENTP Career Interview 1 - Douglas, a business consultant.
- ENTP Career Interview 2 - Fred, a professor of philosophy.
- INTP Career Interview 1 - Owen, a policy analyst.
- INTJ Career Interview 1 - Michael, a CEO.
- INFJ Career Interview 1 - Shawn, a psychologist.
- ESFJ Career Interview 1 - Sophie, a CFO.
- ISFJ Career Interview 1 - Amy, a research engineer.
- ISFP Career Interview 1 - Anna, an art exhibition designer.
English
Español
Português
Deutsch
Français
Italiano
Polski
Română
Українська
Русский
Türkçe
العربية
فارسی
日本語
한국어
ไทย
汉语
Tiếng Việt
Filipino
हिन्दी
Bahasa