مصاحبه توسط سیگورد آریلد
سلام آنا - خیلی عالی است که اینجا هستی و این مصاحبه را انجام میدهی. قبل از اینکه شروع کنیم، زمینهات برای اینکه خودت را ISFP شناسایی کنی چیست؟
[میخندد.] اینکه تو به من گفتهای من هستم! وقتی برای اولین بار تست را گرفتم، INTP شدم. اما فکر میکنم توضیحاتی که بعداً به من دادی مرا متقاعد کرده که احتمالاً ISFP هستم.
دفعه دیگری که تست را گرفتم در واقع ISFP شدم. اما فکر میکنم پیشنهادهایی برای شغلهایی هم بود که ظاهراً برای تیپ من مناسب بودند و آن شغلها اصلاً دقیق نبودند. آرایشگر؟ کتابدار؟ اصلاً نمیتوانستم خودم را در آنها تصور کنم.
یکی از چیزهایی که برایم توضیح دادی این بود که ISFPها اغلب حس زیباییشناسی بسیار توسعهیافتهای دارند، و البته این موضوع خیلی با من جور درمیآید.
تحصیلاتت چیست و الان چه کار میکنی؟
من دکترای تاریخ و نظریه هنرهای زیبا دارم. پروژه دکترایی خاصی که انجام دادم، پروژهای بود که با یک موزه همکاری داشتم، که یعنی کمی عملیتر از دکترای معمول در علوم انسانی بود. برای مثال، یکی از کارهایی که به عنوان بخشی از دکترایم انجام دادم این بود که یک نمایشگاه هنری را در موزه سازماندهی و برنامهریزی کردم. این کار خیلی به من میآمد، چون هرگز قصد نداشتم حرفهای در تحقیق محض دنبال کنم. چنین چیزی برایم جذابیتی ندارد - این چیزی نبود که مرا وادار به انجام دکترا کرده باشد.
در شغل فعلیام نیز در یک موزه کار میکنم. کار من عمدتاً شامل برنامهریزی و سازماندهی نمایشگاهها است.
یک مثال典型 از نمایشگاهی که باید سازماندهی کنی چیست و چطور involvement خودت را در این فرآیند توصیف میکنی؟
ببینیم. آخرین بار، مسئول سازماندهی یک نمایشگاه بزرگ بودم. برای آن پروژه، در همکاری نزدیک با دو هنرمند کار کردم. پیش از اینکه هیچ کاری روی خود نمایشگاه انجام دهم، باید ماهها به صورت آکادمیک روی موضوع تحقیق میکردم و دربارهاش مینوشتم - این هم بخشی از کار من است.
با回顾 به گذشته، آن نمایشگاه به همه چیزهایی که در رابطه با کارم قدردانی میکنم، دست زد: اجازه داشتم با هنر کار کنم، به صورت نوآورانه درباره راههای جدید نمایش هنر فکر کنم، و با ارائه یک دیدگاه تازه درباره برخی تمها، بعضی از اصول ثابت نظریه هنر主流 را به چالش بکشم. متوجه شدهام که بازاندیشی در مفروضات حوزه خیلی آسانتر است وقتی که آنجا در سنگرها هستی و دستت روی خود آثار هنری است، به جای اینکه فقط پشت میز بنشینی و دربارهشان بخوانی و بنویسی.
۱۴ ماه روی آن نمایشگاه کار کردم تا اینکه همه چیز جور شد و توانستیم درها را به روی عموم باز کنیم. وقتی بالاخره این کار را کردیم، نمایشگاه به نظر میرسید که دسترسی مردمی相当 خوبی داشته است.
آره، یک جور جایزه برد، مگر نه؟ فکر کنم در روزنامه دربارهاش خواندم.
بله، جایزه بهترین نمایشگاه در دسته خودش را برد.
خب، موضوع بزرگی بود، مگر نه؟
نه... خب، شاید برای مردم دنیای هنر، اما بیشتر از این نبود.
آیا جایزه مهمتری وجود داشت که نمایشگاهت میتوانست ببرد؟
خب، نه. از نظر خود جوایز، واقعاً موضوع بزرگی بود. هیچ شکی در این نیست. اما برای من مهم نبود. از نظر من، مهمترین چیز این بود که مردم درباره نمایشگاه حرف میزدند و دربارهاش مینوشتند و impressionsشان را با دوستانشان به اشتراک میگذاشتند. وقتی شنیدم مردم درباره اینکه چطور تحت تأثیر قرار گرفتهاند نظر میدهند، برایم واقعاً مهم احساس شد - خیلی بیشتر از جایزه.
کار روی آن نمایشگاه شامل چه نوع فعالیتهایی بود؟
اول از همه، مسئول این بودم که مطمئن شوم بتوانیم آثار هنری مورد نیازمان را از موزههای دیگر قرض بگیریم. باید همه آنها را با هم جمع میکردیم تا این نمایشگاه ویژه ممکن شود. قرض گرفتن آثار هنری برجسته میتواند دشوار باشد، حتی اگر یک نهاد محترم مثل یک موزه شناختهشده با موقعیت خوب باشی. وقتی یک اثر هنری به سطح خاصی از status برسد، الزامات سختگیرانهای در مورد نحوه نگهداری، انبارداری و حتی کنترل آب و هوا وارد میشود. برای آن نمایشگاه ما چند قطعه واقعاً مهم قرض گرفتیم و مسئولیت من این بود که مطمئن شوم به این الزامات عمل کنیم، که به هیچ وجه کار آسانی نبود.
این بخش خارجی کارم بود. در داخل موزه، روی مفهوم این نمایشگاه همراه با دو هنرمندی که قبلاً گفتم نیز کار کردم. خیلی درباره اینکه میخواهیم با این نمایشگاه چه کنیم و چگونه میتوانیم تا حد ممکن به آن vision نزدیک شویم صحبت کردیم.
در نهایت، چون من مورخ و نظریهپرداز هنر بودم، من بودم که باید کاتالوگ نمایشگاه را بنویسم، که یک بروشور نسبتاً حجیم است که زمینه تاریخی آثار و تمها و همچنین اهمیت نظری و فرهنگی آثار را توضیح میدهد. تعداد زیادی بشقاب بود که باید همزمان بچرخانم.
کدام بخش از پروژه را بیشتر لذت بردی؟
بهترین چیز بحثهایم با هنرمندان درباره اینکه هر اثر را کجا در نمایشگاه قرار دهیم بود. منظورم قرار دادن فیزیکی است، مثل اینکه «کدام آثار در کدام اتاقها بروند و چگونه آنها را با هم جفت کنیم؟» همه سه نفرمان واقعاً متعهد بودیم که از کلیشههای واضحی که معمولاً در دنیای هنر میبینی اجتناب کنیم، مثل جفت کردن دو اثر هنری بر اساس شباهت واضح، «اوه نگاه کن - در هر دو این تصاویر ساحل هست. پس باید با هم باشند!» ما اصلاً اینطور نبودیم. خطوط قرمز نازکی که دنبالش بودیم هم نازکتر و هم قرمزتر بودند. برای ما، درباره گرفتن جریانهای زیرین پنهانی بود که آثار هنری مختلف با هم مشترک بودند.
وقتی بالاخره نمایشگاه را افتتاح کردیم، مثل یک قصه پریان بود! کاملاً جادویی بود که ببینیم همه آنچه برایش کار کرده بودیم با هم جمع شده و مردم دارند لذت میبرند و از آن تعریف میکنند. رویداد فوقالعاده زیبایی بود. اینکه حالا دارم این را برایت تعریف میکنم مرا کاملاً نوستالژیک میکند - آه، دلم میخواهد برگردم!
این خیلی الهامبخش به نظر میرسد. پس آیا نقطه منفی کار در موزه وجود دارد؟
گاهی احساس میکنم که در شغلم تماس انسانی بیشتری کم دارم. همچنین احساس میکنم که شغلم در طول یک هفته کاری معمولی نتایج سریع و فوری کافی ندارد. اگر احساس کنم آنچه انجام میدهیم فقط برای یک نخبه خیلی کوچک relevance دارد و زندگی مردم عادی را لمس نمیکند، ممکن است ناامید شوم. این یکی از دلایلی بود که نمیخواستم وارد تحقیق محض شوم - احساس میکردم خیلی یکطرفه است. نمیخواهم تمام وقتم را صرف خواندن و نوشتن مقالات آکادمیک کنم. جنبههای مهم دیگری از زندگی هست که میخواهم بتوانم روی آنها هم وقت بگذارم.
اما با وجود همه اینها، هنوز به کار با هنر کشش داری؟
خب، به نظر من، همه اشیاء و همه کلمات معنا دارند - معنایی که از طریق استفاده ما از آنها به دست آوردهاند. ما این معنا را از طریق اعمالمان خلق میکنیم، و اهمیت نقش خودمان در خلق آن معنا فقط به ندرت مورد تأمل قرار میگیرد. بسیاری از هنرمندان سعی میکنند با آن لایههای معنایی که ما به چیزها میدهیم کار کنند تا به ما یک دیدگاه تازه از جهان بدهند - یک استراحت از استبداد معنایی که иначе آن را بدیهی میدانستیم. من متوجه شدهام که هنر اغلب میتواند به ما کمک کند توجه کنیم که همه چیز چقدر نسبی است - اینکه هر چیزی که ارزش دارد، آن ارزش به آن داده شده و اینکه چقدر آسان آن ارزش میتواند تغییر کند... [فکر آنا قطع میشود.]
ببین - میتوانم اینجا بنشینم و نظریه هنر را اسپم کنم. اما در نهایت روز، من просто به هنر و تصاویر بصری علاقهمندم. من به طور طبیعی وقتی به این شکل با جهان ارتباط برقرار میکنی و خودت را از طریق هنر بیان میکنی، آن را جالب پیدا میکنم. این یک فضای آزاد است که در آن عمدتاً به دنبال ایجاد ارزش به معنای متعارف نیستی. هنر درباره کاربرد یا استفاده ملموس نیست، بلکه درباره ایجاد چیزی است که - همانطور که اسکار وایلد گفت - واقعاً کاملاً بیفایده است. اما وقتی از نزدیک با آن کار میکنی، آن nuances و پیچشهایی را کشف میکنی که اکثر مردم иначе از آنها غفلت میکنند.
من متوجه شدهام که آن «nuances و پیچشها» تمایل دارند در حوزههای دیگر زندگیات نیز ظاهر شوند - مثلاً در دکوراسیون خانه و نحوه لباس پوشیدنت.
فکر میکنم درست میگویی. من نوعی حساسیت نسبت به اینکه محیطم باید چگونه به نظر برسد دارم. چیزهایم را با دقت انتخاب میکنم به جای اینکه فقط همان برندهایی را بخرم که همه میخرند یا به دنبال همان expression بصری که همه دارند باشم. ترجیح میدهم با ترکیب کردن آنها به شکلی که original به نظر برسد، به چیزهایم touch شخصی بدهم. آپارتمانم مثل کپی کربنی آپارتمان دیگران به نظر نمیرسد. برایم مهم است که نشاندهنده این باشد که من کیستم.
این disposition در سبک لباس پوشیدنم نیز ظاهر میشود - مردم اغلب میگویند چیزی «سبک من» است. به من گفته شده که لباس نمیپوشم تا با یک «تیپ» conformity داشته باشم، بلکه به نحوی همیشه کاری با لباسم میکنم که آن را «من» کند. این به خاطر این نیست که سعی میکنم متفاوت از crowd باشم یا خودم را از دیگران جدا کنم. اگر متمایز به نظر برسم، به این خاطر است که فقط همان چیزی را میپوشم که دوست دارم. این مهمترین چیز برای من است.
با توجه به آنچه به من گفتی، حالا ایده خوبی درباره شغلهایی که به تو میآیند دارم. اما در طرف دیگر طیف، بدترین شغلی که تا به حال داشتهای چیست؟
فکر نمیکنم بتوانم هیچ شغلی را به عنوان «بدترین شغل» ذکر کنم، چون برای من یک شغل به اندازه احساس انجام دادن چیزی meaningful و جالب نیست. برای من این مهمتر از status یا حقوق یا انواع دیگر چیزها است.
با این حال، وقتی دانشجو بودم، به عنوان مصاحبهکننده تلفنی کار میکردم، به مردم زنگ میزدم تا نظراتشان را درباره انواع چیزها ثبت کنم - معمولاً مربوط به تحقیقات بازار. در آن شغل خیلی خوشحال نبودم، چون احساس میکردم سؤالات پیشپاافتاده و unimportant هستند - نمیتوانستم نقطهاش را ببینم.
یک بار هم در بار یک هتل لوکس کار کردم. در واقع، آنقدرها هم بد نبود چون کار زیادی نبود، پس مجبور نبودم تلاش زیادی آنجا بکنم. فقط باید حاضر میشدم و مردم خوشحال بودند.
بعد برای مدتی به عنوان دستیار در یک گالری خصوصی کار کردم. اما خب، فکر میکردم قضاوت هنریام بهتر از صاحب گالری است. و چون او همچنین رئیسم بود، این کار را با هم کمی دشوار میکرد. [میخندد.]
میخواستی چیزها در گالری به شکل خودت باشد؟
بله - این شاید کمی paradox باشد، یا حداقل تضاد با شخصیت معمولم. در زندگی روزمرهام خیلی باز هستم و میخواهم با دیگران همکاری کنم و به آنها فضا و حق برابر بدهم. اما وقتی چیزی را رهبری و سازماندهی میکنم، تمایل دارم به موقعیتهایی برسم که اگر کسی بخواهد کاری کند که با vision کلیام برای پروژه تناقض دارد، خیلی سرسخت و dismissive باشم. بعد از آن، اغلب به خودم فکر میکنم که باید کمی diplomatتر و نرمتر بودم - انگار همه friendliness و accommodation که معمولاً نشان میدهم ناگهان تبخیر میشود، و واقعاً میخواهم تصمیم بگیرم که یک چیز چگونه باید باشد - معمولاً اگر به هنر مربوط باشد. حتی تا امروز در موزه، هنوز به موقعیتهایی میرسم که میخواهم چیزها را به شکل خاصی مدیریت کنم، و اگر رؤسایم مخالف باشند تقریباً باید عقبنشینی کنم و به خودم یادآوری کنم که این افراد کارفرمای من هستند تا زبانم را نگه دارم و لحن diplomat پیدا کنم.
من طرفدار دموکراسی در امور کاری نیستم - بیشتر believer در meritocracy هستم. فکر میکنم افرادی که نشان میدهند competence خاصی در زمینهشان دارند باید اجازه داشته باشند تصمیم بگیرند و influence بیشتری نسبت به کسانی که آن تواناییها را ندارند داشته باشند. اگر کسی زمان زیادی را صرف درک یک پروژه و یادگیری زیاد درباره آن کند، پس او کسی خواهد بود که competencies لازم برای تصمیمگیری درست را دارد. اگر نیاز به جراحی داشتم همیشه کسی را پیدا میکردم که زمان زیادی را صرف درک جراحی کرده باشد تا عمل را انجام دهد. من وانمود نمیکردم که به اندازه جراحان میدانم.
پس اگر به جای leaders خودت leader بودی چه احساسی داشتی؟ آیا این چیزی است که دوست داری انجام دهی؟
در واقع، فکر نمیکنم اگر مدیر موزه بودم خیلی بهتر میشد. همانطور که قبلاً اشاره کردم، فکر میکنم در موقعیتهایی که چیزی واقعاً برایم مهم است، فاقد diplomatic tact هستم. مسئله دیگری هم درباره مدیر بودن هست که باید افراد زیادی را مدیریت و motivate کنی، آنها را به این حس برسانی که بخشی از تیم هستند و غیره. در مورد من، اگر respect واقعی نسبت به شخص دیگر نداشته باشم، انجام این کار را واقعاً سخت پیدا میکنم. باید واقعاً منظورش را داشته باشم. اما به عنوان یک مدیر سطح بالا، باید leader همه باشی، چه دوستشان داشته باشی یا نه. پس میگویم که علاقه زیادی به leader شدن ندارم. خیلی بیشتر ترجیح میدهم فقط آزاد باشم که به شکلی که میخواهم کار کنم و با افرادی که میخواهم با آنها کار کنم.
***
مصاحبه شغلی ISFP شماره ۱ © سیگورد آریلد و IDR Labs International ۲۰۱۵.
Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.
IDRLabs.com یک پروژه تحقیقاتی مستقل است که هیچ ارتباطی با MBTI Trust, Inc. ندارد.
تصویر روی جلد مقاله که برای این انتشار سفارش داده شده از هنرمند Georgios Magkakis.
***
IDRlabs offers the following Career Interviews:
FREE
- ESTJ Career Interview 1 - Sarah, an IT project manager.
- ESTJ Career Interview 2 - Natalie, an internal auditor.
- ENTP Career Interview 1 - Douglas, a business consultant.
- ENTP Career Interview 2 - Fred, a professor of philosophy.
- INTP Career Interview 1 - Owen, a policy analyst.
- INTJ Career Interview 1 - Michael, a CEO.
- INFJ Career Interview 1 - Shawn, a psychologist.
- ESFJ Career Interview 1 - Sophie, a CFO.
- ISFJ Career Interview 1 - Amy, a research engineer.
- ISFP Career Interview 1 - Anna, an art exhibition designer.
English
Español
Português
Deutsch
Français
Italiano
Polski
Română
Українська
Русский
Türkçe
العربية
فارسی
日本語
한국어
ไทย
汉语
Tiếng Việt
Filipino
हिन्दी
Bahasa