Skip to main content

مصاحبه شغلی ESTJ شماره ۲

سلام ناتالی. ممنون که این مصاحبه را انجام دادی. قبل از اینکه شروع کنیم، پیشینه‌ات برای اینکه خودت را ESTJ شناسایی کنی چیست؟

من چندین بار در محل کار ابزار رسمی MBTI را گرفته‌ام و همیشه به عنوان ESTJ بیرون آمده‌ام. همچنین تست‌های نوع جونگ زیادی را به صورت آنلاین گرفته‌ام، از جمله تستی که روی سایت شما هست، و همه‌شان من را به عنوان ESTJ امتیاز می‌دهند. دوست داشتم ENTJ باشم، چون یکی از مشاوران سر کار به من گفت که ۴ نفر از هر ۵ مدیرعامل Fortune 500، ENTJ هستند. اما هر بار که تست را می‌دهم، به عنوان ESTJ بیرون می‌آیم.

بله، فکر می‌کنم خیلی‌ها این‌طور فکر می‌کنند، یعنی اینکه بهتر است N باشی تا S. ما سعی کرده‌ایم با نوشتن درباره این偏见 جریان را برگردانیم. اما enough درباره ما — تحصیلاتت چیست و الان چه کار می‌کنی؟

من کارشناسی ارشد علوم در حسابرسی کسب‌وکار دارم و در حال حاضر به عنوان حسابرس داخلی در یک شرکت بزرگ بین‌المللی کار می‌کنم.

حسابرس داخلی؟ این یعنی چه؟

یعنی من کسی هستم که از ستاد مرکزی شرکت اعزام می‌شوم تا به دپارتمان‌های کشورهای دیگر بروم. آنجا می‌روم تا کتاب‌های حسابشان را审计 کنم — تا مطمئن شوم همه چیز مرتب است.

در شغلم بین دو طرف تقسیم شده‌ام: مدیر منطقه‌ای در ستاد مرکزی شرکت هست که رئیس خیلی بزرگ است و مرا اعزام می‌کند، و بعد مدیران مالی ملی هستند که در کشورهایی قرار دارند که به آنجا اعزام می‌شوم. مدیران مالی ملی مسئول اداره امور به صورت مسئولانه در کشورهای خودشان هستند، اما مدیر منطقه‌ای کسی است که در نهایت مسئول است، نه فقط برای یک کشور، بلکه برای کل مجموعه‌ای از کشورها. شغل من بررسی حسابداری کشورهای فردی است که به آنجا اعزام می‌شوم و مطمئن شدن از اینکه همه چیز مرتب است. من هر حوزه‌ای را که بررسی می‌کنم به عنوان قرمز، زرد یا سبز علامت‌گذاری می‌کنم.

وقتی حساب‌های یک کشور خارجی را审计 کردم، به مدیر منطقه‌ای گزارش می‌دهم. در اصل او باید فقط پذیرای حرف‌های من باشد، اما در عمل حقوق او به شکلی ساختاربندی شده که برای هر کشوری در مجموعه‌اش که گزارش کاملاً سبز از من بگیرد، پاداش دریافت می‌کند. بنابراین گاهی مدیر منطقه‌ای نمی‌خواهد انتقادهای مرا بشنود. برای مثال، اگر متوجه شده باشم که مشکلاتی در حساب‌های کشور مربوطه وجود دارد و همه چیز طبق قاعده نیست، او همیشه نمی‌خواهد درباره‌اش بشنود.

شغل من اساساً شامل سفر در سراسر جهان برای بررسی حساب‌های دپارتمان‌های ملی مختلف است که شرکت ما در نقاط مختلف جهان پراکنده کرده است. چیزی که تا حدی هیجان‌انگیز می‌دانم این است که می‌توانم از فعالیت‌هایشان، که از ستاد مرکزی نظارت می‌کنم، ببینم که به محض اینکه مطلع می‌شوند من قرار است به آنجا سر بزنم، شروع به سفت‌تر کردن فعالیت‌هایشان می‌کنند. به محض اینکه مدیر مالی ملی متوجه می‌شود که دارم می‌آیم، بیشتر به حساب‌هایش توجه می‌کند و مراقبت بیشتری می‌کند تا مطمئن شود همه چیز در دپارتمانش مرتب است. این حس را دوست دارم.

آنها از شیرزن حتی از راه دور هم می‌ترسند. پس وقتی واقعاً در کشور هستی، چگونه است؟

معمولاً باید به دانش غریزی زیادی درباره اینکه مردم چگونه کار می‌کنند تکیه کنم. همچنین از حس مشترک زیادی برای حل کردن مسائل استفاده می‌کنم. نام بازی فقط اجرای اعداد نیست، یا دانستن قوانین حسابداری تا آخرین پاراگراف. وقتی مردم می‌پرسند چه کار می‌کنم، همیشه به آنها می‌گویم که حسابدار نیستم، چون روانشناسی زیادی در موقعیتی وجود دارد که باید با مدیر مالی ملی روبه‌رو شوم و به او بگویم که کتاب‌های حسابش مرتب نیست و کارش را درست انجام نمی‌دهد.

همه به اندازه کافی سخت نیستند که شغلی مثل شغل من داشته باشند. گاهی یک رویارویی می‌تواند خیلی داغ شود، و سرها بعد از اینکه گزارش قرمز درباره یک کشور تحویل دادی، می‌افتد. این تا حدی هیجان‌انگیز است چون باعث می‌شود احساس کنی کارهایت عواقب دارد و جدی گرفته می‌شوی.

در اصل، باید کل رویه حسابداری کشوری را که به آنجا اعزام شده‌ام بررسی کنم، اما در عمل این کار برای یک فرد خارج از آن کشور غیرممکن است. بنابراین باید از حس مشترک استفاده کنم تا بدانم کجا ضربه بزنم و کجا تمرکز کنم. برای مثال، اگر به سوئیس اعزام شوم، می‌دانم که تقریباً هیچ فسادی در آن کشور وجود ندارد، پس در مورد سوئیس می‌توانم بخش مربوط به审计 اینکه آیا با شرکت‌هایی در کشور همکاری می‌کنیم که مظنون به فساد هستند را رد کنم.

چون برای کسی در شغل من غیرممکن است که همه کتاب‌های حساب را بررسی کند، همیشه موضوع قضاوت است که روی کدام حوزه‌ها تمرکز کنیم. شاخه اجرایی سعی می‌کند با ترسیم یک استراتژی کلی سالانه کمک کند که در آن حوزه‌های خاصی را برای ما حسابرسان جدا می‌کند تا روی آنها تمرکز کنیم. برای مثال، در برخی سال‌ها مهم است که روی اندازه قراردادها تمرکز کنیم، و در سال‌های دیگر مهم است که روی جریان نقدی ورودی و خروجی از دپارتمان‌های مختلف تمرکز کنیم. به نوعی می‌توان گفت این دستورالعمل‌های اجرایی که جزئیات آنچه باید روی آن تمرکز کنیم را مشخص می‌کنند، نوعی روند شرکتی هستند.

پس حتی دنیای حسابداری کسب‌وکار هم تابع هوس‌های مد است. در این باره چه احساسی داری؟

در واقع خیلی دوستش دارم. این واقعیت که استراتژی از سالی به سال دیگر تغییر می‌کند به شغل من تنوع می‌دهد، و باعث می‌شود احساس کنم بخشی از سازمان هستم — اینکه دارم استراتژی‌ای را دنبال می‌کنم که از بالا تعیین شده و ما تعداد زیادی آدم هستیم که همه باید سهم خود را انجام دهیم تا مطمئن شویم این سازمان عظیم به خوبی کار می‌کند.

ذکر کردی که شغلت فقط درباره حسابداری نیست، بلکه درباره روانشناسی و حس مشترک هم هست. تعجب می‌کنم اگر بگویی که آیا می‌توان آن را نوعی قانون هم دانست؟

بله، می‌توان گفت. من به شکلی دارم مطمئن می‌شوم که دپارتمان‌های ملی که به آنجا اعزام می‌شوم «قانون» را رعایت می‌کنند. من سیاست شرکتی را اجرا می‌کنم.

جذب افراد برای انجام کاری که من انجام می‌دهم سخت است، چون نمی‌توانی تازه از مدرسه کسب‌وکار بیرون آمده باشی و بعد فرستاده شوی تا رو در رو با مدیر مالی‌ای که مسئول یک کشور کامل است و سخت و مؤثر جنگیده تا به جایی که هست برسد، قرار بگیری. نمی‌توانی تازه‌کار باشی وقتی باید به یک رئیس ۶۰ ساله که عادت دارد رئیس اصلی باشد بگویی که حساب‌هایش مرتب نیست. باید تجربه کسب‌وکار داشته باشی و به خودت مطمئن باشی و بدانی چه کار داری می‌کنی.

بیشتر افراد تا زمانی که به سطح تجربه‌ای برسند که مناسب پر کردن موقعیت من باشد، به دهه ۳۰ سالگی رسیده‌اند. تا آن زمان خیلی‌ها خانواده تشکیل داده‌اند، پس دنبال شغلی نیستند که دائماً سفر کردن را طلب کند. علاوه بر این، خیلی‌ها وقتی نوبت به بررسی حساب‌ها می‌رسد خیلی خوب هستند، اما به اندازه کافی استوار نیستند که بروند و با یک مدیر اجرایی که حالت تدافعی دارد و مقاومت می‌کند، روبه‌رو شوند. باید شخصیت قوی داشته باشی.

تو یک زن جوان بلوند در آنچه فرض می‌کنم زمینه کاری غالب بر مردان است. وقتی ذکر می‌کنی که مدیران مالی ملی مقاومت می‌کنند، این باعث می‌شود تعجب کنم: آیا تا به حال تجربه تبعیض جنسی به عنوان بخشی از واکنش pushback داشته‌ای وقتی این مردان مسن‌تر نمی‌خواهند انتقادهایت را بشنوند؟

[ناتالی مدت طولانی فکر می‌کند.] در کسب‌وکار نه. اما گاهی در موقعیت‌های اجتماعی، به خصوص وقتی نوبت به شبکه‌سازی می‌رسد. گاهی مردان، به خصوص افراد بالا، انتظار دارند من منفعل و توجه‌کننده باشم به جای اینکه در سطح برابر مشارکت کنم. برای مثال، یک مرد ممکن است در حالی که همه ما در وسط انجام کاری هستیم، مکالمه موازی با مرد دیگری شروع کند و بعد انتظار داشته باشد که من فقط آنجا بایستم و آنها را تحسین کنم تا وقتی کارشان تمام شود. شبکه‌سازی در دفتر هم می‌تواند سخت باشد — منظورم این است که جهانی است که در آن شش زن و ۱۵۰ مرد داریم. در آن صورت باید باشگاهی زنان راه بیندازی یا چیزی شبیه آن، که به نظرم خودش مضحک است.

اما تا جایی که کار واقعی مربوط می‌شود، نه، تبعیض جنسی تجربه نکرده‌ام — نه در جلسات داخلی ستاد مرکزی و نه طی رویارویی‌ها با مدیران مالی خارجی. حتی وقتی به کشورهای محافظه‌کار اجتماعی مثل اروپای شرقی رفته‌ام. همیشه استدلال‌های حرفه‌ای بوده که مهم بوده است.

می‌بینم. گفتی که کسی نمی‌تواند تازه از مدرسه کسب‌وکار شغل تو را بگیرد. قبل از گرفتن شغلی مثل شغلی که الان داری، چه نوع شغلی باید کار کرده باشد؟

باید چند سال کنترل‌کننده (controller) باشی. کنترل‌کننده کسی است که حسابداری عملی و قدیمی‌تری انجام می‌دهد و اعداد را خیلی دقیق‌تر از من در موقعیت فعلی‌ام اجرا می‌کند. برخلاف من، او اختیار کار روی خطوط کلی یک پرونده و استفاده از قضاوت خود وقتی با مسائل پیچیده روبه‌رو می‌شود را ندارد — باید قوانین را دنبال کند، یا از کسی بالاتر اجازه بگیرد.

وقتی کنترل‌کننده هستی، همه چیز خیلی بیشتر طبق کتاب است. تو نوعی کارآموز مدیریت هستی و دائماً جابه‌جا می‌شوی چون باید طناب‌ها را یاد بگیری و اینکه در دپارتمان‌های مختلف چگونه کارها را انجام می‌دهند. تو بیشتر به چرخ‌دنده‌ها و gears ماشین نگاه می‌کنی تا اینکه واقعاً آن را اداره کنی — تو در اتاق دیگ هستی نه روی پل فرمان.

پس آیا کنترل‌کننده بودن سخت بود؟ بدترین شغلی که تا به حال داشته‌ای چیست؟

فکر نمی‌کنم شغلی داشته باشم که بگویم «بد» بوده. حتی وقتی دانشجو بودم و برای گذران زندگی همبرگر سرخ می‌کردم، با شغل روبه‌رو شدم، بیشترین استفاده را از آن بردم و آن را به عنوان فرصتی برای یادگیری و رشد دیدم. و علاوه بر این، واقعاً per se شغل بدی نبود.

با این حال، چیزی که در شغل فعلی‌ام دوست ندارم، انطباق اجتماعی است که دفتر را تحت سلطه خود دارد. انگار زندگی اجتماعی افراد چیزی بیش از امتداد تصویر شغلی‌ای که می‌خواهند projected کنند نیست. برای مثال، حتی اگر شراب‌های کاملاً خوب به قیمت ۱۲ دلار در بطری وجود داشته باشد، faux pas است که بگویی از چنین شرابی لذت برده‌ای. فرهنگ اجتماعی سر کار مثل یک مسابقه وضعیت است که هر فعالیت اوقات فراغتی که ذکر کنی باید با تصویر «تو ایده‌آل دفتر» همخوانی داشته باشد. فقط هفته گذشته یکی از guys سر کار درباره خرید ماشینی ساده‌تر از بی‌ام‌وهای flashy که همه سوار آن هستند حرف زد، و بقیه تا حدی به او حمله کردند، مسخره‌اش کردند و او را به خاطر حتی فکر کردن به این ایده ridiculed کردند.

یکی دیگر از ESTJهایی که مصاحبه کرده‌ایم واقعاً از انطباق شرکتی ناراحت بود. در حالی که به نظر می‌رسد برخی از احساسات او را شریک باشی، با این حال به نظر می‌رسد نسبت به آن فرهنگ به طور کلی تحمل بیشتری داشته باشی.

بله، از conventionalism فرهنگ شرکتی به خودی خود ناراحت نیستم. البته چیزهایی هست که آرزو می‌کنم متفاوت باشند، اما رفتارم را تنظیم می‌کنم و شخصیت خودم را تعدیل می‌کنم. این شعار را دارم که باید بتوانی در همه جا جا بیفتی. پس برای مثال آخر هفته‌ای داشتم که یک روز در یک رستوران درجه یک دنیا نشسته بودم و روز بعد در یک pub مشکوک با suspects همیشگی آنجا معاشرت می‌کردم.

فکر می‌کنم رابطه mixed با آن کل تصویر حرفه‌ای ایده‌آل‌شده‌ای که انتظار می‌رود projected کنی دارم. وقتی برای شغل فعلی‌ام مصاحبه می‌کردم، برای شغلی در یک بانک بزرگ هم اپلای کردم. و در حالی که شرکتی که الان برایش کار می‌کنم افراد严肃 با کت و شلوارهای designer فرستاد تا با من مصاحبه کنند، بانک کسی را با لباس جین و سوئتر فرستاد که مصاحبه را با این شروع کرد که خیلیyyy خوشحالند که اپلیکیشن من را دریافت کرده‌اند. این تا حدی turn-off بود. من نمی‌خواهم توسط شرکتی که برایش کار می‌کنم مورد توجه قرار بگیرم؛ می‌خواهم من باید آن را مورد توجه قرار دهم.

همچنین، فکر می‌کنم چیزی که مردم نادیده می‌گیرند این است که اگر چند سال در یک موقعیت بمانی، در نهایت می‌توانی بر فرهنگ شرکتی آنجا تأثیر بگذاری. برای مثال، دیگر جوان‌ترین حسابرس در دپارتمانم نیستم و می‌بینم که guys جدید به من نگاه می‌کنند تا نشانه‌هایی درباره نحوه رفتار بگیرند. و چون حس می‌کنند که به اندازه دیگران uptight نیستم، آنها هم تمایل دارند کمی کمتر uptight باشند. البته فرهنگ شرکتی را کاملاً تغییر نداده، اما گامی در جهت درست بوده است.

از آنجایی که سمت روشن سرخ کردن همبرگر را دیدی و می‌توانی از دنیای غذاخوری fine تا غرفه hotdog در هر جایی جا بیفتی، آیا این یعنی می‌توانی در هر جایی هم کار کنی؟

البته محدودیت‌هایی وجود دارد! برای مثال، هرگز نمی‌توانم در مهدکودک کار کنم. نه خیلی به خاطر کودکان — احتمالاً می‌توانم برخی ارزش‌های سالم را در آنها instill کنم. اما بزرگسالانی که معمولاً در مهدکودک‌ها کار می‌کنند ناامیدکننده هستند، خدای من! آنها واقعیت را اصلاً به شکلی که من می‌بینم نمی‌بینند.

پس در حالی که شغلی نداشته‌ای که آن را بد توصیف کنی، همچنان شغل‌هایی در آنجا هستند که برای تو درست نیستند. اما حالا لطفاً درباره شغل رویایی‌ات به ما بگو.

به بسیاری از جهات فکر می‌کنم شغل فعلی‌ام شغل کامل برای من است. چیزی که واقعاً در شغلم دوست دارم، رویارویی با مدیران مالی ملی است. وقتی در فرودگاه نشسته‌ام و به سمت خانه می‌روم بعد از یک clash پر از sputter با یک مدیر مالی ملی، تقریباً از این encounter high هستم. عاشق رویارویی‌ام — «نبرد اراده‌ها»، اگر بخواهید بگویید.

می‌بینم که هرچه آمادگی بیشتری برای چنین جلسه‌ای انجام دهم، بهتر است! من قطعاً سخت‌گیرتر از بیشتر همکارانم در نحوه接近 این گزارش‌ها هستم. دوست دارم وارد جلسه با مدیر مالی ملی شوم در حالی که با همه چیز قرمز شروع می‌کنم — هر نمونه از حسابداری مشکوکی که ممکن است به عنوان قرمز علامت‌گذاری شود، به عنوان قرمز علامت‌گذاری می‌کنم. سپس سعی می‌کنم از آنجا منطقی باشم. عاشق tug-of-war هستم وقتی داریم بر سر اینکه یک حوزه معین در نهایت قرمز، زرد یا سبز شود می‌جنگیم.

در حالی که سعی می‌کنم منطقی باشم، همچنین این بازی را داخل سر خودم انجام می‌دهم که آن را به عنوان پیروزی برای خودم می‌بینم اگر با علامت زرد به جای سبز بیرون بیاییم، و پیروزی برای او اگر با سبز به جای زرد بیرون بیاییم. عاشقش هستم! این واقعاً بهترین بخش شغل من است!

هاها، واقعاً اینجا به عصب زده‌ایم! دوست دارم که وقتی وارد در می‌شوی قوی ظاهر می‌شوی، اما بعد هم حاضر به منطقی بودن هستی و آن را به عنوان بازی می‌بینی که هر دو باید به نتیجه عادلانه برسیم. آیا شغل‌های دیگری هم هست که به ذهنت برسد که برای تو ایده‌آل باشند؟

یک جایی که واقعاً دوست دارم کار کنم این بانک سرمایه‌گذاری flashy است که آنها مسئله‌ای از provocatively flagrantly بودن، نمایش ثروتشان، و همچنین provocatively سیاسی بودن، گفتن به سیاستمداران که فکر می‌کنند کشور را چگونه باید اداره کنند، می‌سازند. آنها همچنین همه نوع هنر مدرن crazy را همه جا دارند. انگار تقریباً childish هستند — می‌دانی، مثل یک rebellion جوانان علیه دولت. اما در همان حال آنها همچنین businessmen حرفه‌ای و سنتی هستند، که به همین دلیل می‌توانم خودم را در آنها ببینم. آن موضع unapologetic را دوست دارم که برای خودت می‌ایستی و می‌گویی، «این منم!» گاهی مردم می‌گویند، «اوه، نباید دستاوردهایت را flaunt کنی،» اما وقتی مثل من باشی و تعدادی سال را به عنوان کنترل‌کننده حساب slave کرده باشی، به جایی می‌رسی که فکر می‌کنی اشکالی ندارد به خودت اجازه flaunt موفقیتت را بدهی.

ناتالی، لذت بخش بود که دیدگاه‌های جالب تو را در نظر بگیریم. آیا افکار نهایی‌ای هست که بخواهی اضافه کنی؟

بله — همان‌طور که گفتم، من حسابدار نیستم. هر رویارویی که با یکی از این مدیران مالی ملی دارم بیشتر شبیه مذاکره است تا بررسی حسابداری. شغل من خیلی بیشتر درباره درک خطوط کلی حسابداری و گرفتن ریسک‌های هوشمند است تا crunching اعداد. پرسیدی که برای رسیدن به موقعیت من باید چه کار کرد، و باید سه تا چهار سال کنترل‌کننده داخلی باشی؛ یک حسابدار سنتی که اعداد را اجرا می‌کند و روی کتاب‌ها slave می‌کند. این نوعی baptism of fire تو است — فداکاری‌ای که باید انجام دهی تا بعداً به یک موقعیت cool برسی. من hit را تحمل کردم و حالا دارم پاداشش را می‌گیرم. اما می‌توانم درک کنم چرا همه آن سه یا چهار سال dreary خیره شدن مداوم به اعداد را کامل نمی‌کنند.

***

مصاحبه شغلی ESTJ شماره ۲ © رایان اسمیت و IDR Labs International ۲۰۱۴.

Myers-Briggs Type Indicator و MBTI علائم تجاری MBTI Trust, Inc. هستند.

IDRLabs.com یک پروژه تحقیقاتی مستقل است که هیچ ارتباطی با MBTI Trust, Inc. ندارد.

تصویر جلد مقاله توسط هنرمند Georgios Magkakis برای این انتشار سفارش داده شده است.

***

IDRlabs offers the following Career Interviews:

FREE